fa
Feedback
انجمن شاعران ولگرد

انجمن شاعران ولگرد

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
142
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-197 روز
-5930 روز
آرشیو پست ها
انسان به همه‌چیز عادت می‌کند؛ این، شاید بهترین تعریف برای انسان باشد...

حافظ کجای کاری ؟ فالت غلط درآمد گفتی غمت سرآید، این عمر بود سرآمد.

حافظ کجای کاری ؟ فالت غلط درآمد گفتی غمت سرآید، این عمر بود سرآمد.

‌ نمیتوانست گریه کند. اندوهش عمیق تر از آن بود که به خاطرش اشک بریزد..

چنان عزیز بود که سقوطش از چشم من، بیش از هر چیزی قلب خودم را ویران کرد...

انسان به سطحی از ناامیدی که برایش قابل تحمل است، رضایت می‌دهد و آن را شادی می‌نامد.

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی.

تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت، تو خیالت راحت میروم از قلبت، می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت تو به من میخندی و به خود میگویی: باز می‌آید و میسوزد از این عشق ولی برنمی‌گردم، نه میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد. عشق زیباست و حرمت دارد.

ابر بارنده به دریا میگفت گر نبارم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو هم از مایی!

انسان می‌تواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدم‌ها را فراموش کند و از خیلی آدم‌ها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر می‌کرد تمام زندگی‌اش به آن‌ها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد. اما انسان هیچ‌وقت نمی‌تواند از خودش فاصله بگیرد، هیچ‌وقت نمی‌تواند از خودش فرار کند. هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطره‌ها، تصمیم‌ها، اشتباه‌ها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشده‌اند. شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطه‌ای در زندگی، طولانی‌تر و جدی‌تر از رابطه‌ی انسان با خودش، نخواهد بود.

‌ اگر برای تو خیری داشت ، می ماند اگر دوستدارت بود ، حرف می‌زد و اگر مشتاق دیدنت بود ، می آمد...

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی‌گویم به زیر ضربه‌های غم نیاید خم به ابرویم.

دلم با ماندن بود؛ راه اما راهِ رفتن… و تو ندانستی چه رنجی‌ست کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود...

دلم بدون تو غمگین و با تو افسردست، چه کرده ای که ز بود و نبودت آزردست.

دو روزه عمر برفت و خبر نیافتیم از این جهان چه به جز رنج و غم نیافتیم‌.

ابری‌ام چندان که باران هم سبک‌بارم نکرد غرق در خواب تو بودم، مرگ بیدارم نکرد می‌توان در خاک هم دل‌بسته افلاک بود سرو آزادم، تعلق‌ها گرفتارم نکرد ناله‌هایم بر دلِ سنگ تو تأثیری نداشت آنقَدَر مغرور بود این کوه، تکرارم نکرد هم‌نفس با نارفیقان، هم‌قدم با دشمنان هرچه آزارم رساندی از تو بیزارم نکرد

Repost from a1
پیام صوتی00:20

من به قربان خدا، چون که غمگین دید مرا؛ بهر خوشحالی من، در دلم انداخت تو را.

دل اگر تنها شدی آواره‌ای گریان مشو از ترس تنها ماندنت سر بار این و آن مشو سرمای تنهایی به از گرمای دست ناکسان صد سال تنها باش و گرم از ناجوانمردان مشو.

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی.