﹟extral
رفتن به کانال در Telegram
ژن، ژیان، آزادی.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
243
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
بدم نمیاد یک مرد قاضی، وکیل، رئیس جمهور، نخست وزیر، صدراعظم، سناتور، اپوزسیون، لیدر حزب یا... باشه
ولی خب مردان اصولاً برای سیاست ساخته نشدن چون فضای سیاسی یک فضای شدیداً کثیف، پیچیده، عمیق و عجیبه😢😢
سیاست زنونه و مردونه نداره و ویژگیهای جنسیتیم ندارن، اینکه میگی فضای سیاسی کثیف و پیچیدهست هیچ ربطی به زن بودن و مرد بودن نداره
خیلی از زنها از اولین پریودشون تا سالهای زیادی مرتب از این محصولات استفاده میکنن و چیزی که برای من واقعاً عجیبه اینه چرا پریودی زنان اونقدری که باید جدی گرفته نمیشه و چرا برای چیزی که بخش بزرگی از زندگی میلیونها زنه، محصولات سالمتر و مناسب به بدنشون ساخته نمیشه.
سالهاست زنها از پد، تامپون، کاپای که مستقیماً با بدنشون در ارتباط هست استفاده میکنن
چرا برای چیزی که میلیونها زن هر ماه تجربهش میکنن، تحقیقات بیشتر، دقیقتر و جدیتری انجام نمیشه؟
واقعا چرا نباید زنها محصولاتی داشته باشن که تا جای ممکن مناسب باشن؟
An introduction to reproductive rightsاین متن، یه آشنایی کوتاهه با خشونت باروریئه شکلهایی که داره، جاهایی که اتفاق میوفته و تأثیری که روی آزادی و انتخاب افراد میزاره. برای مطالعه بیشتر.
Feminist Legal Studies
An introduction to reproductive rightsاین متن، یه آشنایی کوتاهه با خشونت باروریئه شکلهایی که داره، جاهایی که اتفاق میوفته و تأثیری که روی آزادی و انتخاب افراد میزاره. برای مطالعه بیشتر.
Feminist Legal Studies
سوم آگوست دو هزار و بیست و پنج
وقتی به آپارتمان خاکستریرنگش برگشت، کیسهی کوچکی که جیوو به زور به دستش داده بود را روی میز گذاشت.
یک تکه کیک.
جیسونگ با دیدنش ناخودآگاه لبخند زد و خیره به کاغذ کوچکی شد که روی جعبه قرار داشت.
″برای فردا صبح. حتماً بخورش.″
چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد انگشتش را روی لبهی کاغذ کشید و آن را برداشت.
نمیدانست چرا یک تکه کاغذ کوچک با دستخط نامرتب خواهرش میتوانست اینقدر ناآشنا باشد.
شاید چون هفت سال بود چیزی از این خانه با جز خشم با خودش نبرده بود
جیسونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
- دیوونه...
کاغذ را تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت و بعد جعبهی کیک را باز کرد.
چند ثانیه به آن خیره ماند و دوباره درش را بست.
کیک را داخل یخچال گذاشت.
تصویر جیوو هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
آن دختر کوچک یازده سالهای که آخرین بار دیده بود، حالا زنی جوان شده بود که پشت در ایستاده بود و با همان چشمهایی که شبیه خودش بودند، به او نگاه میکرد.
هفت سال.
جیسونگ دستش را روی صورتش کشید و با لحنی غریبانه زیر لب شروع به زمزمه کردن کلماتی شد:
- خیلی بزرگ شدی...
کفشهایش را بدون اینکه دربیاورد، جلوی کاناپه نشست و سرش را به پشتی آن تکیه داد و چشمهایش را بست.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که خواب به سراغش آمد. با خستگی خودش را بر کاناپه رها کرد
***
صبح، با نور کمرنگی که از لای پردهها به اتاق میتابید بیدار شد.
چند ثانیه همانطور روی کاناپه با چشمانی نیمه باز ماند.
بدنش هنوز سنگین بود و ماهیچههای گردنش از بد خوابی شب گذشته درد میکرد.
دستش را روی صورتش کشید و به سقف خیره شد.
نگاهش آرام روی سقف چرخید و بعد روی ساعت دیواری ثابت ماند.
ساعتی که نشان دهنده ی یازده و بیست دقیقه بود.
با آه کوتاهی از جایش بلند شد، گردنش را به آرامی چرخاند و با احساس تیر کشیدن عضلاتش زیر لب شروع به غر زدن کرد.
کف دستش را روی گردنش گذاشت و چند بار ماساژش داد.
دیشب حتی زحمت درآوردن کفشهایش را هم به خودش نداده بود.
نگاهش پایین افتاد، هنوز همانطور جلوی کاناپه بودند.
جیسونگ خم شد و بندهایشان را باز کرد و کفشها را کنار دیوار گذاشت.
پردهها هنوز نیمهباز بودند و نور کمرنگ ظهر، خطوط باریکی روی کف اتاق انداخته بود.
جیسونگ دستش را روی صورتش کشید و به سمت آشپزخانه رفت.
با خودش قرار گذاشته بود صبح زود بیدار شود، اما حالا تقریباً نیمی از روز گذشته بود و او خواب مانده بود
دستش را میان موهایش کشید و آهسته به سمت آشپزخانه رفت
با روشن کردن قهوهساز به سمت یخچال رفت و تکه کیک کوچک را بر روی کانتر قرار داد
چنگال را برداشت و بدون اینکه بنشیند، تکهی کوچکی از کیک را در دهانش گذاشت.
مزهی شیرینش برای چند لحظه تمام حواسش را پرت کرد
کیک شیرینتر از چیزی بود که انتظار داشت... بشقاب را کنار گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد
جیسونگ بالاخره از جایش بلند شد و ظرف را داخل سینک گذاشت و به سمت اتاق رفت و خودش را روی تخت انداخت.
بدنش هنوز خسته بود.
آنقدر خسته که حتی حوصلهی عوض کردن لباسهایش را هم نداشت.
لپتاپ را روی پاهایش گذاشت و بیهدف میان فیلمهایی که نصفه دیده بود گشت.
آخر سر، فیلمی را انتخاب کرد... پخش را زد و شروع به دیدن کرد و طی دقایقی نور صفحه روی سقف اتاق افتاد.
چند دقیقه گذشت.
جیسونگ تقریباً چیزی از داستان نمیفهمید
دستش را زیر سرش گذاشت.
خودش هم نمیدانست چرا این آهنگ ناگهان او را به آن سال برد. آهنگ آرامی که از لپتاپ پخش میشد، کمکم جای صدای فیلم را گرفت. چند ثانیه به صفحه خیره ماند، اما دیگر حواسش به تصویر نبود. دستش را روی چشمهایش گذاشت.
صدای فیلم همچنان در اتاق پخش میشد، اما حالا دیگر کاملاً محو شده بود.
تصویر دیگری جای آن را گرفته بود.
یک عصر گرم.
خیابانی که هنوز از گرمای آفتاب داغ بود.
و فلیکس که چند متر جلوتر ایستاده بود و با دست به او اشاره میکرد.
جیسونگ هنوز نمیدانست کدامشان بیشتر دروغ گفته بودند؛
آن دو پسربچهی هفدهسالهای که فکر میکردند برای همیشه کنار هم میمانند یا آدمهای بیستویکسالهای که هنوز بعد از سالها، نتوانسته بودند واقعاً از یکدیگر عبور کنند.
بیست و شش جولای، دو هزار و بیستوسه
تقریبا نصف پستهای چنل پاک شدن و اگر وقت شد بهتر و مختصر ترش رو مینویسیم، اینم لینک انون اگر مشکلی هست یا چیزی رو فراموش کردیم.
