رمانکده (فولدر)
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
312
مشترکین
-124 ساعت
-247 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
پارت ۴
بعد از چند دقیقه، ساختمانهای اطراف دانشگاه کمکم از دور دیده میشدن.
النا صدای موزیک رو کم کرد و گفت: «استرس داری؟»
«نه.»
«دروغ نگو.»
«خب... یکم.»
«میدونی مشکل تو چیه؟»
«چی؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی به خودت سخت میگیری.»
نگاهش کردم.
«اگه قراره روی یه داروی ضدسرطان کار کنم، باید مطمئن باشم چیزی که ارائه میدم درست و بینقصه.»
«لازم نیست بینقص باشی.»
«ولی باید خوب باشم.»
«تو خوبی.»
لبخند زدم.
«ممنون.»
النا چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «راستی، دیشب باز اون خوابو دیدی؟»
لبخندم روی صورتم خشک شد.
«کدوم خواب؟»
«همون که چند وقته هی تکرار میشه.»
به خیابون خیره شدم.
«نه... دیشب نه.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«خوبه.»
ابروهام رو بالا انداختم.
«چرا یهجوری میگی خوبه؟»
النا شونه بالا انداخت.
«هیچی. چون میدونم اذیتت میکنه.»
آروم گفتم: «حتی یادم نمیاد خواب چی بود.»
«پس بیخیالش شو.»
دستمو روی شیشه گذاشتم و بیرون رو نگاه کردم.
«آره... شاید بهتر باشه.»
ماشین وارد خیابون دانشگاه شد.
النا گفت: «رسیدیم.»
نفسی که نمیدونستم حبسش کردهام، آروم بیرون دادم.
«خب... بریم آبروی خودمونو ببریم.»
پارت ۳
چند دقیقهای از خونه فاصله گرفته بودیم که گوشیم زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم.
«شرکته.»
النا گفت: «جواب بده، شاید کار مهمی باشه.»
تماس رو وصل کردم.
«بله؟»
صدای یکی از همکارام از اون طرف خط اومد: «سلام، وقتتون بخیر. نتایج اولیهی آزمایشهای دیروز آماده شده.»
صاف نشستم.
«واقعاً؟ نتیجهها چطورن؟»
«هنوز برای نتیجهگیری زوده، ولی چند مورد هست که بهتره خودتون بررسی کنید. فایل کاملش رو براتون میفرستم.»
«باشه، ممنون. بعد از دانشگاه میام شرکت.»
«حتماً.»
تماس رو قطع کردم و گوشی رو داخل کیفم گذاشتم.
النا نگاهی بهم انداخت.
«چی گفتن؟»
«نتایج آزمایشها آماده شده. گفتن چندتا مورد نیاز به بررسی داره.»
«پس امروز باید دوباره بری شرکت.»
«آره.»
«تو یه روز هم پیدا میکنی که فقط دانشگاه باشی و شرکت نباشی؟»
خندیدم.
«نه، فکر کنم اون روز توی تقویم من وجود نداره.»
«بدبخت شدی رفت.»
«خودم انتخابش کردم.»
«میدونم، ولی حداقل یه کم به خودت برس. دیشب ساعت چند خوابیدی؟»
«حدود دو.»
«دو؟!»
«خب داشتم روی پروژه کار میکردم.»
«بعد صبح هم با اون سرعت از خونه زدی بیرون.»
«تقصیر خودمه. دیشب یادم رفت ارائه دارم.»
النا با ناباوری نگام کرد.
«تو واقعاً عجیبترین آدمی هستی که میشناسم. ممکنه فردا روز فارغالتحصیلیت هم یادت بره.»
«اون یکی رو یادم میمونه.»
«مطمئنی؟»
«صددرصد.»
«باشه، پس من فردا ازت امتحان میگیرم.»
خندیدم.
«تو اول خودت یادت نره امروز جزوهمو بیاری.»
النا چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
«جزوهت؟»
«آره.»
«...ای وای.»
برگشتم سمتش.
«چی؟»
«فکر کنم جا گذاشتمش.»
چشمهام گرد شد.
«الناااا!»
زد زیر خنده.
«خب گفتم فکر کنم! شاید توی کیفم باشه.»
«تو یه روز منو سکته میدی.»
«نگران نباش، اگه نباشه از روی جزوهی خودت عکس میگیریم.»
«جزوهی خودم دست توئه!»
«خب... پس از روی جزوهی خودم عکس میگیریم.»
هر دو زدیم زیر خنده و ماشین توی خیابون منتهی به دانشگاه جلو رفت.
همهچیز کاملاً عادی بود.
حداقل من آن لحظه اینطور فکر میکردم.
پارت2
در ماشین رو بستم و نفس راحتی کشیدم.
النا با حرص نگام کرد و گفت: «بالاخره خانوم تشریف آوردن!»
خندیدم و کمربندمو بستم.
«خب ببخشید دیگه، دست خودم نبود.»
«دست خودت نبود؟ ساعتو دیدی اصلاً؟»
گوشیمو از توی کیفم درآوردم و صفحهشو نگاه کردم.
«وای... نه! اینقدر دیر شده؟»
«نه، عزیزم. من الکی نیم ساعته اینجام که خودم با خودم حرف بزنم.»
«خب چرا زنگ نزدی؟»
«زنگ نزدم؟ پنج بار! تو حتی گوشیتو هم جواب ندادی.»
با خجالت لبخند زدم.
«گوشیم روی سایلنت بود.»
«آره، معلومه. تو یه روز با این سایلنت کردنت یه بلایی سر من میاری.»
«قول میدم جبران کنم.»
«چجوری؟»
«بعد ارائه برات قهوه میخرم.»
النا سریع گفت: «با کیک.»
«باشه، با کیک.»
«قبوله.»
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
چند لحظه بعد نگاهم کرد و گفت: «ارائه رو کامل خوندی؟»
«آره.»
«همهشو؟»
«تقریباً.»
«تقریباً یعنی؟»
خندیدم.
«یعنی اسلایدها رو چند بار دیدم.»
النا محکم زد روی فرمون.
«یا خدا! تو قراره دربارهی پروژهات جلوی استاد ارائه بدی، بعد میگی اسلایدها رو دیدم؟»
«خب متنشم بلدم.»
«امیدوارم.»
«چرا اینقدر استرس میدی؟»
«چون تو وقتی استرس میگیری، شروع میکنی تند تند حرف زدن. دفعهی قبل حتی خودت هم نفهمیدی چی گفتی.»
«اون دفعه فرق داشت.»
«چه فرقی؟»
«اون موقع خوابم میاومد.»
النا خندید.
«تو واقعاً غیرقابل اصلاحی.»
سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم: «فقط دعا کن امروز خراب نکنم. این ارائه برام مهمه.»
«خراب نمیکنی.»
«از کجا انقدر مطمئنی؟»
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و لبخند زد.
«چون من میدونم چقدر برای این پروژه زحمت کشیدی.»
لبخند زدم.
«مرسی که همیشه هستی.»
«خواهش میکنم. حالا اگه میشه تا برسیم دانشگاه، یه بار دیگه مقدمهتو باهام تمرین کن.»
«الان؟»
«آره، الان.»
با ناله گفتم: «النااا...»
«شروع کن خانوم دکتر. من استاد سختگیر امروزتم.»
و من، در حالی که به خیابون روبهرو خیره شده بودم، شروع کردم به مرور کردن ارائهای که قرار بود چند ساعت بعد، همهچیز را برایم عوض کند.
پارت اول
سلام من آوام بیستوپنج سالمه و ترم آخر کارشناسی ارشد داروسازیام رو میگذرونم.
کنارش توی یه شرکت داروسازی روی یه پروژهی داروی ضدسرطان کار میکنم؛ پروژهای که این روزها بیشتر از هر چیزی ذهنم رو درگیر خودش کرده.
امروز هم ارائه داشتم و طبق معمول، نصف شب یادم افتاده بود که باید صبح زود خودمو به دانشگاه برسونم.
با عجله جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
«وایی... من چرا همیشه همهچیو دقیقه نود یادم میاد؟ النا منتظرمه!»
شلوار موکا پوشیدم، مانتوی قهوهای آجریمو تنم کردم ومغنعه رو سرم انداختم. یه آرایش ملیح هم کردم و بعد مغنعهمو روی سرم مرتب کردم.
کیفمو برداشتم و تقریباً دویدم سمت پایین.
وقتی رسیدم، داداشام سر میز صبحونه بودن.
«سلاممم.»
امیرعلی سرشو بلند کرد و با لبخند گفت: «سلام، آجی قشنگم. خوبی؟ بیا صبحونه بخور.»
نگاهم به ساعت افتاد.
«نههه، دیرم شده! تو دانشگاه یه چیزی میخورم.»
«بازم بدون صبحونه؟»
«امیرعلی، واقعاً دیرمه!»
«باشه، فقط مراقب خودت باش.»
«خدافظ.»
«خدافظ، خانوم دکتر!»
با خنده سرمو تکون دادم، کفشهامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
دم در، النا رو دیدم که داخل ماشین منتظرم بود.
در رو باز کردم و نشستم.
«سلام.»
النا با اخم نگاهم کرد.
«سلام؟! کثافت! از کیه اینجا وایسادم، مگه مسخرهی توأم؟»
خندیدم.
«صبح تو هم بخیر، عزیزم!»
آوای من
پنج سال از روزی که همهچیز را فراموش کرد، گذشته بود...
دختری که بعد از یک تصادف، تمام خاطرات گذشتهاش را از دست میدهد، تنها یک چیز را میداند؛ خانوادهای که کنارش هستند، خانوادهی واقعی او هستند.
اما حقیقت چیز دیگریست...
پنج سال بعد، خانوادهای سر راهش قرار میگیرند که ادعا میکنند خانوادهی واقعی او هستند.
دختری که تمام عمرش را با یک حقیقت دروغین زندگی کرده، حالا باید با گذشتهای روبهرو شود که هیچ خاطرهای از آن ندارد.
اما این تنها راز زندگی او نیست...
درست زمانی که همهچیز در حال فرو ریختن است، کسی که دیوانهوار دوستش دارد، حاضر نیست او را از دست بدهد.
بین عشق، خانواده، گذشته و حقیقتی که بیست سال پنهان مانده...
اگر تمام زندگیات یک دروغ بوده باشد، به چه کسی اعتماد میکنی؟
و اگر حقیقت، از چیزی که تصور میکنی دردناکتر باشد...
Repost from Dream .
این پیام رو فوروارد کن چنلت زیبآم،و اینجا و اسپانسر جوین باش تا توی فولدر بزارمت+115جذب بیاد برای چنلت🫐🩵🦋
شات جوینی اسپانسر بفرست بات زیر تا بیای تو فولدر @simsii_bot
حتما این تکست فور چنلت باشه و اسپانسر جوین باش چون چک میشه🌟تنها ربات استارز و گیفت رایگان قابل اعتماد🌟
Repost from Dream .
این پیام رو فوروارد کن چنلت زیبآم،و اینجا و اسپانسر جوین باش تا توی فولدر بزارمت+115جذب بیاد برای چنلت🍫🤍💋
شات جوینی اسپانسر بفرست بات زیر تا بیای تو فولدر @simsii_bot
حتما این تکست فور چنلت باشه و اسپانسر جوین باش چون چک میشه
Repost from 𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺𝗼𝗿𝗽𝗵𝗶𝗻𝗲🤎
فـولــ𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺𝗼𝗿𝗽𝗵𝗶𝗻ــدر🙂↔️🤎
اینپیامروفورکنچنلت ؛ تاتویفولدرماباشی ! تویاینچنلحتماجویینباش . فورزدیتوچنلت،شات+لینکچنلترو حتمابرامبفرستاینجا👇🏻 . @ibahar_folderbotاگهقرارنیستتوبقیهچنلهاجویینشی شرکتنکن🤷🏻♀️ . #Folder . .
CHANNEL :: @haamimorphine
Repost from آقاےمجنون
فورکنید
بزارمتون فولدر جذب بگیرید🍀🔥
حتما جوینم باشید.🎤
این پیام تا گذاشتن فولدر داخل کانالتون بمونه
