رمانکده (فولدر)
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
312
مشترکین
-124 ساعت
-247 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
پارت ۱۷
لباسهام رو عوض کردم و موهام رو مرتب کردم.
این بار دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم.
نه به خواب دیشب.
نه به اون صدای ناشناس.
نه به حس عجیبی که هنوز توی قلبم مونده بود.
فقط میخواستم چند ساعت خوش بگذرونم.
از اتاق بیرون اومدم و مامان گفت:
«جایی میری؟»
«آره، با بچهها قرار دارم.»
بابا از روی مبل گفت:
«مواظب خودت باش.»
«چشم.»
مریم گفت:
«زود برنگردی هم اشکالی نداره، فقط خبر بده.»
لبخند زدم.
«حتماً.»
چند دقیقه بعد صدای بوق ماشین النا از بیرون اومد.
کیفمو برداشتم.
«من رفتم.»
مامان گفت:
«خوش بگذره.»
«مرسی.»
از خونه بیرون زدم و سوار ماشین النا شدم.
«سلام!»
النا با لبخند گفت:
«سلام خانوم. بالاخره بیدار شدی.»
«آره.»
«چرا صدات گرفته؟»
لبخند زدم.
«هیچی، خوابم میومد.»
النا چند لحظه نگاهم کرد، انگار میخواست چیزی بپرسه، اما منصرف شد.
ماشین راه افتاد.
من هم سرمو به شیشه تکیه دادم و به خیابون خیره شدم.
پنجشنبه شروع شده بود.
و من هنوز نمیدانستم قرار است تا پایان همین روز، چه چیزی از زندگیام تغییر کند.
Repost from 961 ـ
🩵🍒این پیامو فور کن چنلت“ اینجا جوین باش تا بزاریمت توی فولدر جذب بگیری مروارید“♥️ شات + لینک چنلت حتماً گپ بزار تا تو فولدر قرار بگیری ناز💋
ریکت به پست ها یادت نره😉
اینجا حتماً جوین باش خوشگله🧚
پارت ۱۶
بالاخره نزدیک ظهر خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، چند لحظه گیج بودم.
گوشیام پر از پیامهای النا بود.
«بیداری؟»
«اوا؟»
«پاشو دیگه!»
«پنجشنبهست خانوم!»
لبخند کوچیکی زدم.
دیشب رو نمیخواستم به کسی بگم.
نه به النا، نه به مامان و بابا.
لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
مریم تا منو دید گفت:
«بالاخره بیدار شدی؟»
«آره.»
«خیلی خسته بودی.»
«آره، دیشب دیر خوابیدم.»
مامان چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
گوشیم دوباره زنگ خورد.
النا بود.
«الو؟»
صدای پرانرژیش از اون طرف خط اومد:
«خانوم خوابالو! آمادهای؟»
خندیدم.
«برای چی؟»
«پنجشنبه رو یادت رفته؟»
«نه بابا.»
«پس حاضر شو. بچهها منتظرن.»
«کجا قرار بذاریم؟»
«همون جایی که گفتیم. من میام دنبالت.»
«باشه. نیم ساعت دیگه آمادهام.»
تماس رو قطع کردم.
پارت ۱۵
دیگه خوابم نبرد.
چراغ کنار تختم رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم.
سه و نیم صبح بود.
چشمهام رو بستم، اما دوباره همون صدا توی سرم پیچید.
«دوستت دارم...»
دستمو روی صورتم کشیدم.
«من کی بودم؟»
هیچ جوابی نبود.
فقط یه حس عجیب و سنگین توی سینهام بود؛ انگار چیزی رو گم کرده بودم که حتی نمیدونستم چی بوده.
صبح که شد، هنوز بیدار بودم.
پرده رو کنار زدم و به خیابون خیره شدم.
اشک بیاختیار از گوشهی چشمم پایین اومد.
از این وضعیت خسته شده بودم.
از اینکه همه گذشتهای داشتن و من فقط یه جای خالی توی ذهنم داشتم.
از اینکه هرچی بیشتر سعی میکردم چیزی به یاد بیارم، سرم بیشتر درد میگرفت.
زیر لب گفتم:
«من قبل از این زندگی... کی بودم؟»
جوابی نبود.
فقط سکوت.
پارت ۱۴
بعد از شام، کمک کردم سفره جمع بشه.
مامان گفت: «برو استراحت کن، خودمون جمع میکنیم.»
«مطمئنی؟»
«آره دخترم.»
به بابا نگاه کردم.
«شب بخیر بابا.»
«شب بخیر عزیزم.»
رفتم سمت اتاقم و چراغ رو خاموش کردم.
خستهتر از اون بودم که حتی حوصلهی فکر کردن داشته باشم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
چند دقیقه بعد، خواب منو با خودش برد.
تاریکی بود.
صدای قدمهایی دور...
صدای خندهی یک دختر.
بعد صدای پسری که انگار خیلی نزدیکم بود.
«اوا...»
قلبم توی خواب تند زد.
دلم میخواست برگردم و ببینمش، اما انگار نمیتونستم تکون بخورم.
صدا دوباره اومد.
این بار آرامتر:
«دوستت دارم.»
تصویر کسی برای چند لحظه جلوی چشمم شکل گرفت.
اما قبل از اینکه صورتش رو ببینم، همهچیز محو شد.
با وحشت از خواب پریدم.
اتاق تاریک بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
نفسنفس میزدم.
«چی بود...؟»
اما هیچ جوابی نداشتم.
فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد:
دوستت دارم...
Repost from 暗い𝗪𝗘𝗕
پارت ۱۳
بعد از کمی استراحت، به اتاقم رفتم.
کیفم رو روی صندلی گذاشتم و لپتاپم رو روشن کردم.
قرار بود فقط نیم ساعت درس بخونم، اما وقتی کتاب رو باز کردم، یک ساعت گذشت.
چند صفحه از مطالب رو مرور کردم و نکات مهم رو داخل دفترم نوشتم.
چشمهام کمکم خسته شده بود، ولی هنوز چند صفحه مونده بود.
با خودم گفتم: «فقط این قسمت رو بخونم، بعد میخوابم.»
صفحهی بعد رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
چند دقیقه بعد صدای مامان از پشت در اومد:
«اوا جان؟ شام حاضره.»
نگاهم رو از کتاب گرفتم.
«الان میام مامان.»
دفترم رو بستم و از جام بلند شدم.
وقتی وارد سالن شدم، بابا و داداشم سر سفره نشسته بودن.
بابا گفت:
«بیا دخترم، منتظرت بودیم.»
کنارش نشستم.
«ببخشید، یکم درس میخوندم.»
داداشم گفت:
«تو یه روزم بدون درس و کار نمیتونی زندگی کنی.»
با خنده گفتم:
«حداقل دارم تلاش میکنم.»
مریم غذا رو جلوی من گذاشت.
«حالا بخور، بعد دوباره برو سراغ درست.»
پارت۱۲
جلوی خونه پیاده شدم و کیفمو از صندلی عقب برداشتم.
النا شیشه رو پایین کشید.
«رسیدی، زنگ بزن.»
«باشه.»
«و نتایج شرکت رو هم انقدر عقب ننداز.»
«چشم مامان.»
خندید.
«برو بابا.»
دست تکون دادم و وارد خونه شدم.
هنوز کفشهامو کامل درنیاورده بودم که صدای مامان از داخل خونه اومد:
«اوا؟ خودتی؟»
«آره مامان.»
مریم از آشپزخونه بیرون اومد و لبخند زد.
«خسته نباشی دخترم.»
«مرسی مامان.»
بابا روی مبل نشسته بود و مشغول خوندن چیزی توی گوشیاش بود.
تا منو دید، گوشی رو کنار گذاشت.
«سلام دخترم. روزت چطور بود؟»
کنارش نشستم.
«خوب بود بابا. فقط یکم خستهام.»
مریم نشست کنارمون.
«گرسنهای؟»
«یکم.»
بابا خندید.
«تو هر وقت میای خونه، اولین سؤالت اینه شام چی داریم.»
«خب من آدم مهمیام، باید تغذیهم خوب باشه.»
مریم خندید.
«برو یکم استراحت کن، شام که آماده شد صدات میکنم.»
سرمو روی شونهی مامان گذاشتم.
«باشه.»
چند دقیقهای همونجا کنارشان موندم؛ بدون حرف خاصی.
فقط دلم میخواست چند دقیقه هیچ کاری نداشته باشم.
پارت ۱۱
بعد از چند دقیقه، کمکم از بچهها جدا شدیم.
النا کلید ماشین رو چرخوند و گفت: «بیا بریم خانوم دکتر، قبل از اینکه دوباره یه کاری داشته باشی و آخر شب تازه یادت بیفته.»
سوار ماشین شدم و خندیدم.
«امروز دیگه هیچ کاری ندارم.»
«قول؟»
«قول.»
ماشین از محوطهی دانشگاه بیرون رفت.
چند دقیقه اول هر دو ساکت بودیم تا اینکه النا گفت:
«یه سؤال.»
«بپرس.»
«تو چرا هیچوقت از ازدواج و این چیزا حرف نمیزنی؟»
برگشتم سمتش.
«باز چی شد؟»
«هیچی. فضولیم گل کرده.»
«تو همیشه فضولی.»
«خب؟»
شونه بالا انداختم.
«نمیدونم. فعلاً بهش فکر نمیکنم.»
«یعنی هیچکس نیست؟»
«نه.»
«حتی یه نفر که خوشت بیاد؟»
«نه.»
النا خندید.
«پس فقط منم که بدبختم.»
«تو چرا بدبختی؟»
«چون هرکی میاد خواستگار من، یه مشکلی داره.»
با خنده گفتم: «شاید مشکل از توئه.»
«خفه شو!»
هر دو زدیم زیر خنده.
اما بعد از چند لحظه، النا آروم گفت:
«راستش... گاهی دلم میخواد یکی باشه که واقعاً بشه بهش تکیه کرد.»
نگاهش کردم.
«بالاخره یکی پیدا میشه.»
لبخند زد.
«امیدوارم.»
پارت ۱۰
صدای زنگ گوشیام باعث شد از جمع جدا بشم.
صفحه رو نگاه کردم.
پیام یکی از همکارام بود که فایل نتایج آزمایشها رو فرستاده بود.
فایل رو باز نکردم و گوشی رو دوباره داخل کیفم گذاشتم.
النا پرسید: «شرکت؟»
«آره. نتایج رو فرستادن.»
دارا گفت: «پس باید بری؟»
«نه، فعلاً نه. بعداً نگاهشون میکنم.»
هستی گفت: «امروز دیگه درس و کار ممنوع!»
خندیدم.
«چشم.»
آرتاو گفت: «حالا که قرارمون قطعی شد، یکی باید مسئول برنامهریزی باشه.»
همه ساکت شدن.
نازی گفت: «من نیستم.»
دارا گفت: «منم نیستم.»
النا گفت: «من اصلاً حوصله ندارم.»
همه به هستی نگاه کردیم.
«چیه؟ چرا همه منو نگاه میکنین؟»
زدیم زیر خنده.
هستی با اخم ساختگی گفت: «باشه! من برنامهریزی میکنم.»
گفتم: «پس دیگه خیالمون راحته.»
«فقط یه شرط دارم.»
«چی؟»
«هیچکس دقیقه نود کنسل نکنه.»
النا گفت: «به من نگاه نکن.»
همه خندیدیم.
من هم همراهشون خندیدم و سرمو به پشتی نیمکت تکیه دادم.
هوا، جمع دوستانهمون و صدای خندهها، همهچیز رو ساده و عادی کرده بود.
پارت ۹
نازی گوشیاش رو درآورد و گفت: «خب، حالا روزشو مشخص کنیم.»
النا گفت: «پنجشنبه چطوره؟»
دارا گفت: «پنجشنبه من آزادم.»
آرتاو گفت: «منم.»
هستی رو به من کرد.
«تو چی؟»
«فکر کنم پنجشنبه بتونم.»
النا گفت: «فکر نکن، مطمئن شو.»
«باشه، امشب برنامهی شرکت رو چک میکنم.»
نازی با خنده گفت: «باز شروع شد.»
«چی؟»
«تو همیشه یه "باید چک کنم" داری.»
«خب واقعاً نمیدونم اون روز چه برنامهای دارم.»
دارا گفت: «پس قرار شد پنجشنبه.»
هستی گوشیاش رو بالا گرفت.
«من گروه میزنم. هرکی هر پیشنهادی داشت اونجا بگه.»
آرتاو گفت: «اسم گروه چی؟»
نازی گفت: «یه چیز مسخره بذار.»
النا سریع گفت: «فرار از دانشگاه.»
دارا خندید.
«خیلی کلیشهایه.»
هستی گفت: «فرار از زندگی.»
همه خندیدیم.
من گفتم: «همین خوبه.»
نازی با تعجب نگام کرد.
«تو تأیید کردی؟ پس واقعاً خستهای.»
«خیلی.»
النا دستش رو دور شونهام انداخت.
«بعد پنجشنبه یه روز کامل استراحت میکنی.»
«امیدوارم.»
هستی گفت: «نه، فقط امیدوار نباش. این بار باید بیای و خوش بگذرونی.»
لبخند زدم.
«قول میدم.»
آفتاب روی محوطه افتاده بود و صدای خندهی بچهها اطرافمون میپیچید.
پارت ۸
چند دقیقهای گذشت و حرف از درس و دانشگاه کمکم رسید به برنامههای آخر هفته.
هستی گفت: «بچهها، من دیگه واقعاً از این دانشگاه خسته شدم.»
نازی گفت: «همهمون خستهایم.»
«نه، من جدی میگم. باید یه جایی بریم.»
دارا پرسید: «کجا؟»
هستی شونه بالا انداخت.
«یه جای قشنگ. یه جایی که چند ساعت اصلاً یادمون نیاد دانشگاه و پروژه و امتحان و استاد وجود داره.»
النا گفت: «من پایهام.»
همه نگاهش کردیم.
«کجا بریم؟»
نازی گفت: «یه جای خوب تو تهران.»
آرتاو گفت: «بام تهران؟»
دارا سریع گفت: «نه بابا، اونجا که همیشه شلوغه.»
هستی گفت: «پس دربند؟»
نازی گفت: «دربند خوبه، ولی یه جای دنجتر میخوام.»
من که تا اون لحظه ساکت بودم، گفتم:
«اگه قرار باشه فقط چند ساعت بریم، جایی رو انتخاب کنیم که هم خوش بگذره، هم بشه یه کم قدم زد.»
النا گفت: «مثلاً؟»
فکر کردم.
«مثلاً درکه.»
دارا گفت: «درکه بد نیست.»
آرتاو هم سر تکون داد.
«اتفاقاً این فصل هواش خوبه.»
هستی ذوق کرد.
«پس درکه؟»
نازی گفت: «من موافقم.»
همه کمکم موافقت کردن.
النا رو به من کرد.
«تو هم میای؟»
گفتم: «اگه زمانش با کار شرکت تداخل نداشته باشه، چرا که نه.»
دارا با خنده گفت:
«ببینین! خانوم داروساز باید اول از شرکت اجازه بگیره.»
«خب بعضیا کار دارن.»
آرتاو گفت: «پس رأیگیری میکنیم. هرکی میاد دستشو ببره بالا.»
دست همه بالا رفت.
من هم بعد از چند ثانیه دستم رو بالا بردم.
«باشه، منم هستم.»
هستی با خوشحالی گفت:
«پس قطعی شد!»
پارت ۷
ارائه که تموم شد، لپتاپم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
استاد چند نکتهی آخر رو گفت و بعد رو به من کرد.
«خسته نباشید. ارائهی خوبی بود.»
لبخند زدم.
«ممنون استاد.»
وقتی از سالن بیرون اومدم، اولین چیزی که دیدم النا بود که منتظرم ایستاده بود.
«خانوم دکتر! بالاخره تموم شد؟»
با خنده گفتم: «آره. زندهام.»
«من که مطمئن بودم عالی میدی.»
«ولی خودم داشتم میمردم.»
«چرت نگو. خیلی مسلط بودی.»
وسایلم رو جمع کردم و گفتم: «فقط یه سؤال استاد پرسید، قلبم اومد تو دهنم.»
«ولی جواب دادی.»
«آره، خدا رو شکر.»
با هم از ساختمان بیرون اومدیم و رفتیم سمت حیاط دانشگاه.
هوا خوب بود و محوطه شلوغتر از همیشه به نظر میرسید.
همین که به نیمکتهای کنار فضای سبز رسیدیم، صدای آشنایی شنیدم.
«بالاخره خانوم دانشمند تشریف آوردن!»
سرمو بلند کردم.
آرتاو، هستی، نازی و دارا کنار هم نشسته بودن.
خندیدم.
«سلام به همگی.»
هستی بلند شد و بغلم کرد.
«سلام دختر! بالاخره از زیر دست استاد جون سالم به در بردی؟»
«به زور.»
نازی گفت: «بیا بشین ببینم، میخوام بدونم سؤال سخت هم ازت پرسید یا نه.»
کنارشون نشستم.
النا گفت: «یه سؤال پرسید، ولی جوابشو داد.»
دارا با خنده گفت: «پس یعنی امشب باید جشن بگیریم.»
گفتم: «جشن چرا؟»
دارا گف《چون بعد مدت هااز ارائه ت راضی بودی》
پارت ۶
اسلاید اول رو عوض کردم و نفس عمیقی کشیدم.
«موضوع ارائهی امروز من، بررسی مکانیسم اثر داروهای مهارکنندهی تیروزین کیناز در درمان سرطان هست.»
نگاهی به استاد انداختم و ادامه دادم:
«همونطور که میدونیم، یکی از ویژگیهای اصلی سلولهای سرطانی، رشد و تکثیر کنترلنشدهست. این سلولها معمولاً از مسیرهای پیامرسانی خاصی برای دریافت و انتقال سیگنالهای رشد استفاده میکنن که یکی از مهمترین اونها، مسیرهای وابسته به گیرندههای تیروزین کینازه.»
اسلاید بعدی رو باز کردم.
«در حالت طبیعی، فعال شدن این گیرندهها باعث شروع یک زنجیرهی پیامرسانی داخل سلولی میشه؛ اما در بعضی از سرطانها، جهش یا افزایش بیان این گیرندهها باعث فعال موندن این مسیرها میشه. در نتیجه، سلول بدون دریافت سیگنال طبیعی، به رشد و تقسیم خودش ادامه میده.»
استاد سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
ادامه دادم:
«اینجاست که مهارکنندههای تیروزین کیناز اهمیت پیدا میکنن. این داروها با مهار فعالیت آنزیمی گیرنده یا پروتئینهای داخل سلولی، میتونن انتقال پیامهای مربوط به رشد و تکثیر رو کاهش بدن.»
اسلاید بعدی شامل یک نمودار از مسیر پیامرسانی بود.
با اشاره به نمودار گفتم:
«برای مثال، در بعضی از تومورها، فعال شدن مسیرهایی مثل RAS-RAF-MEK-ERK میتونه باعث افزایش تکثیر سلولی بشه. بنابراین مهار این مسیرها یکی از استراتژیهای مهم در درمان هدفمند سرطانه.»
چند نفر از دانشجوها شروع به یادداشت کردن کردن.
«اما مسئلهای که در درمان هدفمند اهمیت زیادی داره، ایجاد مقاومت دارویی در طول درمانه. سلولهای توموری میتونن از طریق جهشهای جدید یا فعال کردن مسیرهای جایگزین، اثر دارو رو کاهش بدن. به همین دلیل، شناسایی مکانیسم مقاومت و طراحی ترکیبات جدید، یکی از موضوعات مهم در تحقیقات دارویی محسوب میشه.»
مکث کوتاهی کردم و اسلاید آخر رو باز کردم.
«در نهایت، هدف از توسعهی این داروها فقط مهار رشد تومور نیست؛ بلکه رسیدن به درمانی انتخابیتره که بتونه سلولهای سرطانی رو هدف قرار بده و در عین حال، آسیب کمتری به سلولهای سالم وارد کنه.»
صدای استاد بلند شد:
«خوب بود. فقط یک سؤال...»
دستم ناخودآگاه دور خودکارم محکمتر شد.
استاد ادامه داد:
«اگر یک بیمار بعد از مدتی نسبت به یک مهارکنندهی تیروزین کیناز مقاومت پیدا کنه، اولین چیزی که برای بررسی در نظر میگیرید چیه؟»
چند ثانیه به اسلاید خیره شدم.
بعد لبخند زدم.
«بستگی به نوع تومور و داروی مورد استفاده داره، اما یکی از اولین مواردی که باید بررسی بشه، وجود جهش یا تغییر در تارگت مولکولی داروه؛ چون ممکنه ساختار یا فعالیت هدف دارو تغییر کرده باشه و در نتیجه، اتصال دارو به هدفش کاهش پیدا کنه.»
استاد لبخند کوتاهی زد.
«دقیقاً.»
نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.
النا از ردیف دوم، یواشکی دستش رو بالا آورد و انگشت شستش رو به نشونهی موفقیت بالا گرفت.
لبخندم عمیقتر شد.
بالاخره سختترین قسمت صبح تموم شده بود.
پارت۵
بالاخره به دانشگاه رسیدیم و النا ماشین رو نزدیک دانشکده پارک کرد.
همین که پیاده شدم، کیفمو روی شونهام مرتب کردم و گفتم: «فقط امیدوارم استاد امروز گیر سهپیچ نده.»
النا در ماشین رو قفل کرد و کنارم راه افتاد.
«تو که همیشه میگی پروژهت رو بلدی.»
«بلدم، ولی استاد ما وقتی سؤال میپرسه، جوری نگاه میکنه که آدم به اسم خودش هم شک میکنه.»
النا خندید.
«خب اگه پرسید، من زیر لب جواب رو بهت میرسونم.»
«تو خودت نصف جوابها رو نمیدونی.»
«مهم نیست، با اعتمادبهنفس میگم. شاید استاد باور کرد.»
«خیلی خوبه. پس هر دومون اخراج میشیم.»
وارد ساختمان شدیم. راهرو شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
چند نفر از بچههای کلاس کنار در سالن ایستاده بودن و دربارهی ارائهها حرف میزدن.
یکی از بچهها تا منو دید گفت: «بالاخره رسیدی! فکر کردیم امروز قراره بدون تو شروع کنیم.»
لبخند زدم.
«نه بابا، من هیچوقت ارائهمو از دست نمیدم.»
النا زیر لب گفت: «ولی ممکنه صبحونهتو از دست بدی.»
آروم با آرنجم زدم بهش.
«ساکت.»
همون لحظه استاد از انتهای راهرو رد شد و گفت: «خانم... شما ارائه دارید، درست میگم؟»
قلبم یه لحظه ریخت.
«بله استاد.»
نگاهی به ساعتش انداخت.
«خوبه. پس امیدوارم آماده باشید.»
لبخند زدم.
«بله.»
استاد وارد سالن شد و ما هم پشت سرش رفتیم.
قبل از اینکه وارد بشم، النا دستم رو گرفت.
«نترس.»
نگاهش کردم.
«نمیترسم.»
«پس چرا دستت یخه؟»
به دستم نگاه کردم و خندیدم.
«چون هوا سرده.»
«آره، معلومه.»
نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم.
لپتاپم رو روی میز گذاشتم، فایل ارائه رو باز کردم و روبهروی جمعیت ایستادم.
برای چند ثانیه همهچیز ساکت شد.
نگاهی به اسلاید اول انداختم و شروع کردم:
«سلام، وقتتون بخیر. موضوع ارائهی امروز من...»
