Flowers
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
8 846
مشترکین
-2824 ساعت
-2477 روز
-75030 روز
آرشیو پست ها
8 845
🌙 پارت 10
سالها تجربه به من آموخت
که شاید هیچ انسانی
لیاقتِ دیدن بهترین نسخهی من را نداشته باشد؛
نه از سرِ دشمنی،
بلکه چون گاهی آدمها
بیآنکه بدانند
زخمهایی میزنند
که درمانش آسان نیست.
فهمیدم این تقدیر خدا نیست
که دلها را میشکند،
این ناتوانیِ ما انسانهاست
در فهمیدنِ یکدیگر.
با وجود اینهمه درد،
شاید هنوز جایی در این دنیا
یک دلِ مهربان منتظر باشد
تا بفهمدت…
و به تو یادآوری کند
که بودنت بیدلیل نیست.
و اینگونه
قصهام به پایان رسید…
با قلبی زخمی،
اما آگاهتر از گذشته
8 845
🌙 پارت 09
با این حال، هنوز در گوشهای از قلبم
جرقهای خاموشنشدنی هست؛
آرزوی کوچکِ فهمیده شدن.
گاهی تصور میکنم اگر روزی
کسی بیقضاوت کنارم بنشیند
و بگوید: میفهممت…
این تاریکی شاید
اینهمه ترسناک نباشد.
من بارها شکستم،
اما هنوز کاملاً فرو نریختهام.
8 845
🌙 پارت 08
کمکم فهمیدم نشان دادنِ لبخندی ساختگی
آسانتر از آشکار کردن طوفانیست
که پشت آن پنهان کردهام.
روزی به خودم امید داشتم،
پیش از آنکه آدمها
رنگ را از زندگیام بگیرند.
من باور داشتم فقط یک انسان کافیست
تا امید را به دلِ دیگری برگرداند…
اما چه تلخ
که بسیاری، بیآنکه بدانند
به همنوعِ خود زخم میزنند.
8 845
🌙 پارت 07
کمکم فهمیدم آدمها همیشه همان نیستند
که نشان میدهند.
گاهی نزدیکترینهایم
به عمیقترین جای روحم ضربه زدند.
من چیزی نگفتم،
فقط عقب رفتم
و آرامتر شدم.
اما هنوز در دلِ شب میپرسم:
آیا جایی هست
که بتوانم بیهیچ ترسی
خودِ واقعیام باشم؟
8 845
🌙 پارت 06
میگویند هیچکس نمیدانست
پشتِ خندههای بلندم چه طوفانی پنهان است.
پس ماسکی ساختم
که همیشه خندان باشد؛
نه فقط برای اطرافیانم،
بلکه برای تمام دنیا.
تنهایی آزارم میدهد،
اما به این زخم عادت کردهام.
قلبم شبیه شیشهای نازک و شکننده شد
و دیگر هرگز
مثل گذشته نشد…
8 845
🌙 پارت 05
گاهی فکر میکنم شاید مشکل از من نبوده؛
شاید فقط انسانی بودم
که بیش از حد، همهچیز را در دلش نگه داشت.
درد وقتی خطرناک میشود
که جایی برای گفتنش نباشد.
من یاد گرفتم لبخند بزنم،
حتی وقتی درونم فرو میریزد.
اما در همان تاریکی،
صدایی آرام در قلبم میگوید:
تو سزاوار مهربانی هستی…
سزاوار دیده شدن،
سزاوار ماندن.
8 845
🌙 پارت 04
ای کاش کسی بود که مرا کنار خود مینشاند و میگفت:
پشتت هستم؛ نمیگذارم دنیا آزارت بدهد.
گاهی خیال میکنم اگر همه از من دور نشده بودند،
اگر فقط یک نفر، تنها یک نفر،
به من امید میبخشید،
شاید زندگی طعم دیگری پیدا میکرد.
اما حیف…
نه خدا، که آدمها بودند
که آرامآرام رنگ زندگی را از دلم گرفتند.
8 845
🌙 پارت 03
گاهی به آیینه نگاه میکنم و خودم را نمیشناسم.
انگار سالهاست فقط نقش قوی بودن را بازی کردهام
و حالا یادم نمیآید آخرین بار
چه کسی واقعاً مرا دید.
در دلِ این تاریکی، هر شب از خودم میپرسم:
اگر کسی دستم را میگرفت و میگفت
میدانم سخت است… اما تو مهمی،
آیا همهچیز همینقدر سنگین میمانْد؟
شاید امید فقط یک نفس کوتاه باشد
که هنوز به من یادآوری میکند:
من هنوز اینجا هستم…
