هوژین
رفتن به کانال در Telegram
شعرِ غمگینِ منی؛ میخوانمت💚🍏 کپی لطفا با ذکر اسمِ #هوژین 🍀☕ میشنومت: @Huzhinambot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
534
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-87 روز
-1730 روز
آرشیو پست ها
534
از ظلم تو این را بگویم اکتفایت میکند
جز خاطرات، از من گرفتی قدرتِ شعر مرا
من بی تو چون تهماندهی سیگارها له میشوم
قلب مرا دزدیدهای و پس نمیآری چرا؟
عمریست بی تو نامِ من دیوانهی شیدا شده
باید بیابم در جهان دیگری آیا تو را؟
بعد از تو گویا بردهی غمها شده احساس من
این خانه است یا غمکده؟ لعنت بر این ماتمسرا...
من مطمئن هستم که وقتِ مرگ، چشمم بسته نیست
در خواب هم میگویمت؛ از در درآ، از در درآ...
#هــ
بیت آخر:))
ریاکشن؟ زیاددددددددد
534
از ظلم تو این را بگویم اکتفایت میکند
جز خاطرات، از من گرفتی قدرتِ شعر مرا
من بی تو چون تهماندهی سیگارها له میشوم
قلب مرا دزدیدهای و پس نمیآری چرا؟
عمریست بی تو نامِ من دیوانهی شیدا شده
باید بیابم در جهان دیگری آیا تو را؟
بعد از تو گویا بردهی غمها شده احساس من
این خانه است یا غمکده؟ لعنت بر این ماتمسرا...
من مطمئن هستم که وقتِ مرگ، چشمم بسته نیست
در خواب هم میگویمت؛ از در درآ، از در درآ...
#هــ
ریاکشن؟ زیاددددددددد
534
از ظلم تو این را بگویم اکتفایت میکند
جز خاطرات، از من گرفتی قدرتِ شعر مرا
من بی تو چون تهماندهی سیگارها له میشوم
قلب مرا دزدیدهای و پس نمیآری چرا؟
عمریست بی تو نامِ من دیوانهی شیدا شده
باید بیابم در جهان دیگری آیا تو را؟
بعد از تو گویا بردهی غمها شده احساس من
این خانه است یا غمکده؟ لعنت بر این ماتمسرا...
#هــ
534
کسی که بهش ابراز علاقه میکنید رو به جایی نرسونید، که از عالم و آدم بپرسه: « چرا دوستم نداشت؟ »
534
کمکم دیگه توی خونه، داشتم دیوونه میشدم؛ حتی اتاق زیبای متعلق به خودم هم، رنگ آرامش رو مدتی میشد که بهم نشون نمیداد. دوست داشتم به دل جاده بزنم و برای چند روز هم که شده، از فضای دلگیری که برای خودم ساخته بودم، دور بشم.
و چه جایی بهتر از شمال؟ خطّهای که انگار بخشی از قلبم به اسمشه، با اینکه متولد شده در مرکز ایرانم.
خدا خدا میکردم که زودتر به دریا برسم و وقتی رسیدم، آرامش باز هم به قلبم هجوم آورد؛ درست مثل چند روزی که مشهد بودم. برای بار دوم وقتی آبی بیکران رو دیدم، فقط خندیدم، و به صدای پر تلاطم امواجش گوش دادم. حالا فاصلهی از راه دور یا همون لانگ دیستنس من و دریا، تموم شده بود. به معشوقهام رسیده بودم، و دغدغهها هم انگار از ورود به ذهنم برای چند روزی، ترسیده بودن.
شاید قلبم به رنگِ آسمون باشه، شاید هم خون در رگهام آبی باشه، شاید هم روحم، لباسِ حریر آبی تنش کرده باشه، که اینجوری به دریا وابستهام، که اینجوری با دیدنش، همهی آرامش دنیا، واسه من میشه.
دریا انگار به من میگه که غمهات در برابر من هیچ نیستن، من هم میتونم خودت رو غرق کنم، هم غصههات رو.
دریا بهم میگه که عشق، گاهی وقتا مثل وسعت و عمقِ من، قابل دیدن، اما غیرقابل دسترسی و رسیدنه.
دریا بهم میگه که گاهی وقتا حتی با فکر کردن به رویاها و آرزوهات هم میتونی دلخوش بشی، اگرچه هنوز بهشون نرسیدی، مثل وقتی که از من دوری، اما با گوش دادن به صدام از طریق یک موسیقیِ بیکلام، حالت خوب میشه؛ و حالا انگار روح من از دوباره آغاز کرده، انگار که همهی بیقراریهاش رو، به پهنهی عظیم و آبیِ کاسپین، هدیه کرده، تا با صدای دلنواز و خشمگینش، آروم بشه.
برای من شمال، یه گزینهی شاید تکراری برای مسافرت نیست؛ شمال و طبیعتش، شمال و دریای پهناورش، بخشی از وجود من هستن. نصف قلبم سبز جنگله و نصفش آبیِ دریا،
که اگه مدتی یک بار بهشون نرسم، جسمِ تپندهی چپ سینهام، سیاه و سفید میشه.
انگار که من، فرزندِ طبیعت باشم.
#هوژین
یادگاری از شهریور ماهِ یک هزار و چهارصد و پنج. رامسر زیبا.
