fa
Feedback
𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔

رفتن به کانال در Telegram

من از نهایتِ شب حرف می‌زنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
-424 ساعت
+247 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
سعدی

کوه صبرم من ولی از غصه می‌دانم شبی بی‌گمان این غم من را آخر ز دنیا می‌برد.

+2
داریوش خسته.mp33.34 MB

خسته، تهی، ملول، ضربه‌پذیر و خالی از شوق...
+2
خسته، تهی، ملول، ضربه‌پذیر و خالی از شوق...

1:01
غیر گریه مگه میشه کاری کرد..؟ کاری از ما نمیاد زاری بکن...

421_74048078644730.mp32.20 MB

دلیلِ سکوتم را می‌پرسی؟ آن‌جا که درد بسیار می‌شود، سکوت حاکم است...

در من کسی پیوسته می گرید این من که از گهواره با من بود این من که با من تا گور همراه است دردی ست چون خنجر یا خنجری چون درد همزاد ِ خون در دل ابری ست بارانی ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد ابری که در من یکریز می بارد شب های بارانی او با صدای گریه اش غمناک می خواند رودی ست بی آغاز و بی انجام با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند پیری حکایت گوست کز کودکی با خود مرا می برُد در باغ های مردمی گریان اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا هر دم گلی نشکفته می پژمرد مرغی ست خونین بال کز زیر ِ پر چشمش اندوهناک ِ سنگباران هاست او در هوای مهربانی بال می آراست - کی مهربانی باز خواهد گشت ؟ - نه ، مهربانی آغاز خواهد گشت از عهد ِ آدم تا من که هر دم غم بر سر ِ غم می گذارم آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم وز راه و بی راه عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم وان آرزوانگیز ِ عیار هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق وانگه که رویی می نماید یا چشم و ابرویی پری وار بازش نمی دانند نقشش نمی خوانند دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار ! هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است از من به من فرسنگ ها راه است خاموشم اما دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش وقتی کسی آواز می خواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کرده ست اینجا سراپا گوش باید بود : - درد از نهاد ِ آدمیزاد است ! آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟ یا آدمی دیگر ؟ ... - ای غم ! رها کن قصه ی خون بار ! چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند - آری چنین بودند آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند - ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟ دیگر به یاد ِ کس نمی آید آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز ! - با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست در راه بودن سرنوشت ِ ماست روز ِ همایون ِ رسیدن را پیوسته باید خواست - ای غم ! نمی دانم روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود اما درین کابوس ِ خون آلود در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست ! دردی ست چون خنجر یا خنجری چون درد این من که در من پیوسته می گرید در من کسی آهسته می گرید
آواز غم-هوشنگ ابتهاج

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور در خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌یی ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می‌خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می‌آرم که در دستان من روزگاری شعله می‌زد خون شعر خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش می‌رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می‌روند پرده‌های تیره‌ی دنیای من چشمهای ناشناسی می‌خزند روی دفترها و کاغذهای من در اتاق کوچکم پا می‌نهد بعد من با یاد من بیگانه‌یی در بر آیینه‌ام ماند به جای نقش دستی تار مویی شانه‌یی می‌روم از خویش و می‌مانم به خویش هر چه برجا مانده ویران می‌شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می‌شود لیک دیگر پیکر سرد مرا می‌فشارد دست دامنگیر خاک بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آن جا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می‌شویند از رخسار سنگ گور من گم‌نام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ
فروغ فرخزاد

از بطنِ یک سودا، در بسترِ یک نسیان، کلماتی برمی‌خیزند که از عمقِ روحِ خسته، حکایت می‌کنند. روایتی بی‌زمان از انزوای خویش. در هیاهوی جهان، اینجا خانهٔ سکوت و احساس است.✨🫴🏻 https://t.me/Midnight_Tears0