𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
509
مشترکین
-824 ساعت
-997 روز
-9930 روز
آرشیو پست ها
509
از محل زندگیام متنفرم که باعث این فاصله و این جداییست، از کوچههایی که نامت را بلد نیستند و پنجرههایی که هرگز چشمبهراه تو نماندهاند، از شهری که آسمانش هیچوقت رنگ نگاهت را به خودش نگرفت و خیابانهایش ردّ قدمهای تو را هرگز به خاطر نسپرد، من از اینجا بیزارم، از این فاصلهای که میان «بودنِ من» و «رسیدن به تو» دیوار کشیده و از ساعتی که هر شب با کندترین تپشها دلتنگی را در رگهایم تزریق میکند، چه فایده دارد نفس کشیدن وقتی هوای اینجا بوی تو را ندارد و چه ارزشی دارد صبح شدن وقتی خورشیدش بر شانههای تو نمیتابد، من در این شهر مثل پرندهایام که آسمانش را گم کرده، مثل شعری که قافیهاش را در فاصلهای دور جا گذاشته باشد، مثل صدایی که هرچه فریاد میزند به گوشِ تو نمیرسد، شبها کنار همین پنجرهی سرد میایستم و خیال میکنم شاید باد نامت را از دوردستها برایم بیاورد، شاید ستارهای جای خالیِ تو را برایم پر کند، اما هیچچیز، هیچکس، حتی رویا هم جای تو را بلد نیست، این شهر برای من فقط مجموعهای از نبودنِ توست، هر خیابانش یک «کاش» و هر غروبش یک «اگر» و هر شبش یک «چرا هنوز دوری»، من از اینجا متنفرم چون هرچه دارد بیتو ناقص است و هرچه میبینم یادآور فاصلهایست که میان دستهای من و تو افتاده، و من هر روز در دل همین فاصله تو را زندگی میکنم، تو را نفس میکشم و در سکوتی که حتی خودم هم نمیشنوم آهسته میگویم کاش روزی این شهر تمام شود و من در آغوش تو آغاز شوم، کاش این فاصله در یک لحظه فرو بریزد و تمام راههایی که میان ما کشیده شدهاند خودشان را به قدمهای من بسپارند تا بیهیچ ترسی به سمتت بدوم، کاش این انتظارِ کشدارِ بیانتها جایی به پایان برسد و دستهایم بالاخره گرمای دستهایت را به یاد بیاورند، من از اینجا متنفرم اما هنوز در همینجا ماندهام فقط به امید روزی که دیگر هیچ شهری، هیچ فاصلهای و هیچ تقدیری نتواند میان من و تو مرزی بکشد و آن روز، تمام این دلتنگیها مثل برفی که زیر آفتاب ذوب میشود، آرام و بیصدا ناپدید شوند و تنها چیزی که باقی میماند تو باشی و من و لحظهای که دیگر هیچ جداییای در آن معنا ندارد.
509
تو آنقدر زیبایی که هر بار دیدنت، تمامِ واژههای جهان را از ذهنم میرباید و من میمانم با دلی که بیقرارِ گفتن است و لبهایی که جرأتِ آغاز ندارند، تو مرا مغرور میبینی، ساکت و دور، انگار نه انگار که درونم طوفانی برپاست، اما حقیقت این است که من در برابرِ تو خجالتیترین آدمِ این شهرم، نگاهت که میکنم قلبم تندتر از همیشه میزند و تمامِ جملههایی که هزار بار در ذهنم ساختهام در یک لحظه فرو میریزند، نه از بیاحساسی و نه از غرور، فقط از ترسی ساده که اسمش را گذاشتهام دوست داشتنت، من بلد نیستم شروع کنم، بلد نیستم به سادگی بگویم که حضورت حالِ روزهایم را عوض کرده و لبخندت بیخبر در ذهنم تکرار میشود، شاید اگر تو فقط یک قدم به سمتِ این سکوت برداری، فقط یک سلامِ ساده، آنوقت من تمامِ حرفهای نگفتهام را مثل بارانی آرام برایت خواهم گفت، از تمامِ دلهرههایم، از تمامِ شبهایی که بیصدا به تو فکر کردهام و از احساسی که آرام و بیاجازه در دلم ریشه کرده است، من مغرور نیستم، فقط کسیام که در برابرِ زیباییِ تو زبانش را گم کرده و دلش هنوز جرأتِ اعتراف ندارد.
509
من دلباختهی کسی شدهام که حتی ردِ قدمهایش هرگز با مسیر من تلاقی نداشت؛ نه همسفر صبحی بود و نه شریک غروبی، اما نامش بیاجازه در تمام لحظههایم جاری شد. کسی که برایم از ستارهها میگفت، از نورهایی دور در آسمانی که همیشه برای خودش ابری بود، و هرگز نفهمید که در تاریکترین شبهای من، همین او بود که بیصدا میدرخشید؛ تنها ستارهای که تمام آسمان خاموش دلم را معنا میکرد. من دلباختهی همان بانوی خیالانگیزم که حضورش نه در واقعیت، که در عمق رویاهایم ریشه دوانده، جایی میان سکوت و خیال، میان آنچه هست و آنچه هرگز نبوده. در همان رویاهای دور، شبی را بارها ساختهام: حیاط وسیع یک کاخ خاموش، سنگفرشهایی خیس از نمنم آرام باران، و من که در برابرش ایستادهام، با دلی که میان ترس و شوق میتپد، آرام سر فرود میآورم، دستش را میگیرم، بیآنکه بداند چقدر جهانم به همین لمس کوتاه بند است، و او را به رقصی دعوت میکنم که پایانش نه در موسیقی، که در تپشهای بیقرار قلب من گم میشود. و چه غریب است این عشق؛ عشقی که هرگز آغاز نشد اما انگار سالهاست در من زندگی میکند، عشقی که او از آن بیخبر است و من در سکوت، هر شب آن را زندگی میکنم.
