fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Castielholic

Castielholic

رفتن به کانال در Telegram

‌ ‌ ‌ ‌‌ ˚₊꒷ ᨳ𝖧𝖾𝖺𝗏𝖾𝗇'𝗌 𝖻𝗎𝗇𝗄𝖾𝗋? 𝓨alk with me here: @Iii_kbot 𝓒𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 & 𝖻𝗈𝗑: @somewhere1inheaven ℐ𝖿 you 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗆𝖾 𝗆𝗈𝗋𝖾, 𝗃𝗈𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝖽𝖺𝗂𝗅𝗒: @heneedshe

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
372
مشترکین
-424 ساعت
-37 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.26 KB

داشتم تایپ میکردم و ویرایش میکردم یه تیکه هاییش که تغییر کرده بود رو

میخواستم بگم من در انتظار انشا😭😭😭

«نه. کسی که این آویز رو بهتون داده، از قبل نقشه‌اش رو کشیده بوده.» دین به سمت در پشتی حرکت کرد و گفت: «سم، تو راهی برای متوقف کردن طلسم پیدا کن. منم می‌رم ببینم دوست هودی‌پوشمون کجا قایم شده.» اما پیش از آنکه به در برسد، سایه‌ای بلند روی دیوار ظاهر شد؛ سایه‌ای که هیچ‌کس صاحبش نبود. چراغ‌ها شروع به چشمک زدن کردند و صدای قدم‌هایی از اطراف ساختمان به گوش رسید که باز هم کسی صاحبش نبود. سم فریاد زد: «دین! الان!» دین جاکلیدی را از روی پیشخوان برداشت و داخل ظرف فلزی کوچکی انداخت که سم به طرفش گرفته بود. سم چند کلمه‌ی نامفهوم از دفترچه‌اش خواند و ناگهان نور بنفشی تمام اتاق را فرا گرفت. کارکنان یکی پس از دیگری ناپدید شدند. سایه‌ی روی دیوار پیچ‌وتاب خورد و صدایی غیرانسانی در فضا پیچید و محو شد. سپس همه‌چیز در سکوت فرو رفت. چراغ‌ها دوباره روشن شدند. جاکلیدی دیگر داخل ظرف نبود. و غریبه هم ناپدید شده بود. چند ثانیه هیچ‌کس حرفی نزد. بالاخره لکسی سکوت را شکست و پرسید: «ببخشید... شما دوتا دقیقاً کی هستید؟ پلیسید؟» دین اسلحه‌اش را کنار گذاشت، یقه‌ی کتش را مرتب کرد و با لبخند گفت: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.» سم خندید و جواب داد: «نه، ما پلیس نیستیم. اسم من سم وینچستره و ایشون هم برادرمه، دین.» جین با تردید پرسید: «پس شغلتون چیه؟» سم لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «ما چیزهایی رو پیدا می‌کنیم که بقیه حتی باور ندارن وجود داشته باشن.» دین ادامه داد: «هیولاها، ارواح، شیاطین... از این جور چیزها.» لکسی با ناباوری خندید و گفت: «دارید شوخی می‌کنید، مگه نه؟» دین نگاهی به سم انداخت و جواب داد: «کاش شوخی می‌کردیم.» سم کارت کوچکی از جیبش بیرون آورد و به جین داد. روی کارت، نام یک سازمان دولتی و شماره‌ای نوشته شده بود؛ یکی از همان هویت‌های جعلی که آن دو گاهی برای تحقیقاتشان استفاده می‌کردند. سم گفت: «اگه دوباره اون غریبه رو دیدید، با ما تماس بگیرید. و یه توصیه: هیچ‌وقت چیزی رو که یه غریبه بهتون می‌ده، بدون فکر با خودتون نبرید.» جین و لکسی با سر تأیید کردند. وقتی از بستنی‌فروشی بیرون آمدند، هوای شب دوباره عادی به نظر می‌رسید. ماشینشان بدون هیچ مشکلی روشن شد و خبری از صداهای عجیب یا چراغ‌های چشمک‌زن نبود. لکسی پشت فرمان نشست و به جین نگاه کرد. خب... ترسیده بود. ولی طبیعی بود، برخلاف اتفاق ماورالطبیعی که چند دقیقه قبل برایشان رخ داده بود. لکسی ماشین را روشن کرد و چند دقیقه بعد، آن‌ها در تاریکی شب از خیابان دور شدند. در همان زمان، سم و دین به سمت ماشین سیاه‌رنگ ماتشان، شورلت ایمپالا، رفتند. سم در حالی که درِ ماشین را باز می‌کرد، پرسید: «فکر می‌کنی اون مرد دوباره برگرده؟» دین پشت فرمان نشست و لبخند کمرنگی زد. «سم، همیشه یه هیولای دیگه هست.» سم آهی کشید و سوار ماشین شد. موتور ایمپالا روشن شد و صدای آهنگ قدیمی گروه کنزاس در خیابان پیچید. ماشین به حرکت درآمد و دو برادر دوباره راهی جاده شدند؛ آماده برای پرونده‌ی بعدی، هیولای بعدی و شهری که به کمکشان نیاز داشت. سم و دین وینچستر شکارچی بودند؛ شکارچیِ هیولاها، ارواح و موجوداتی که در تاریکی پنهان می‌شدند. آن‌ها زندگی‌شان را وقف نجات مردم کرده بودند، حتی مردمی که هیچ‌وقت نمی‌فهمیدند چه خطری از کنارشان گذشته است. و این، فقط یکی از ماجراهای بی‌شمار آن‌ها بود. پایان.

جاکلیدی بنفش یک روز، جین و لکسی حوالی ساعت شش و نیم به سینما رفتند. فیلم حدود ساعت هشت تمام شد و آن دو تصمیم گرفتند بعد از سینما به یک بستنی‌فروشی بروند. وقتی از سینما بیرون آمدند و به سمت ماشینشان می‌رفتند، ناگهان یک غریبه با هودی مشکی و نمادی عجیب روی آن، جلویشان سبز شد. او بدون هیچ توضیحی یک جاکلیدی بنفش عجیب‌وغریب به آن‌ها داد، چند کلمه‌ی نامفهوم زیر لب گفت و از آنجا دور شد. جین و لکسی با تعجب به هم نگاه کردند. لکسی پیشنهاد داد جاکلیدی را از آینه‌ی ماشینش آویزان کند، اما جین سرش را تکان داد و گفت: «قشنگه، ولی نمی‌دونم چرا حس خوبی بهش ندارم.» لکسی بی‌خیال شانه بالا انداخت، جاکلیدی را داخل کیفش گذاشت و سوار ماشین شدند. آن‌ها به سمت بستنی‌فروشی حرکت کردند، اما اواخر مسیر، لکسی متوجه شد که بنزین ماشین رو به اتمام است. از آنجا که به مقصد نزدیک بودند و می‌دانست یک پمپ بنزین همان حوالی وجود دارد، تصمیم گرفت اول بستنی بخورند و بعد برای بنزین زدن بروند. همین که لکسی ماشین را پارک کرد و خواست آن را خاموش کند، ضبط ماشین ناگهان خودبه‌خود روشن شد و صدای عجیبی از آن بیرون آمد. هم‌زمان، چراغ‌های ماشین شروع به خاموش و روشن شدن کردند. جین با وحشت پرسید: «چه خبره؟!» لکسی بی‌خیال جواب داد: «چیزی نیست، احتمالاً از قدیمی بودن ماشینه. تازه بنزینش هم داره تموم می‌شه. بعد از اینجا می‌ریم پمپ بنزین.» جین سعی کرد خودش را آرام نگه دارد. هر دو از ماشین پیاده شدند و به سمت بستنی‌فروشی رفتند. لکسی در را باز کرد و زنگوله‌های بالای در به صدا درآمدند. اما چیزی که داخل مغازه دیدند، اصلاً عادی نبود. تمام کارکنان بستنی‌فروشی خشکشان زده بود. هرکدام در گوشه‌ای ایستاده بودند و با چهره‌هایی رنگ‌پریده و نگاهی خیره به آن دو زل زده بودند. سکوت سنگینی فضای مغازه را پر کرده بود؛ حتی صدای یخچال‌های بستنی هم شنیده نمی‌شد. لکسی با لبخندی مصنوعی گفت: «سلام؟ حالتون خوبه؟» یکی از کارکنان به‌آرامی سرش را بالا آورد. لبخندی عجیب روی صورتش نشست و با صدایی خش‌دار گفت: «بالاخره اومدید.» جین دست لکسی را محکم گرفت و زیر لب گفت: «لکسی، باید همین الان از اینجا بریم.» اما پیش از آنکه بتوانند حرکتی کنند، تمام چراغ‌ها خاموش شدند. چند ثانیه بعد، چراغ کوچکی بالای پیشخوان روشن شد. جین با وحشت متوجه شد که تمام کارکنان ناپدید شده‌اند. فقط یک نفر باقی مانده بود. همان غریبه‌ی هودی‌پوش! او درست در انتهای سالن ایستاده بود و آویز بنفش را در دستش می‌چرخاند. لکسی با صدایی لرزان گفت: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟!» غریبه جوابی نداد. فقط به کیف لکسی اشاره کرد و زمزمه کرد: «نباید با خودت می‌آوردیش.» لکسی فوراً کیفش را باز کرد، اما جاکلیدی دیگر آنجا نبود. در همین لحظه، تلفن همراه جین زنگ خورد. شماره‌ای ناشناس روی صفحه ظاهر شده بود. جین با تردید تماس را پاسخ داد. صدای مردی از پشت خط گفت: «هر اتفاقی افتاد، از اون در خارج نشید. چیزی که دنبالتونه، از قبل وارد ماشینتون شده.» تماس قطع شد. جین با وحشت به لکسی نگاه کرد و گفت: «یعنی چی؟ چه چیزی؟!» ناگهان صدای برخورد شدیدی از بیرون به گوش رسید. هر دو به سمت پنجره برگشتند. ماشینشان وسط پارکینگ بود و چراغ‌هایش یکی پس از دیگری روشن و خاموش می‌شدند. ضبط ماشین دوباره روشن شده بود و این بار صدایی واضح از آن پخش می‌شد؛ صدایی که نام آن دو را با لحنی سرد و غیرطبیعی تکرار می‌کرد. سپس شیشه‌ی عقب ماشین از داخل بخار گرفت و سه کلمه روی آن ظاهر شد: پشت سرت رو نگاه نکن. جین به‌آرامی زمزمه کرد: «لکسی... پشت سرت رو نگاه نکن.» اما لکسی نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد و برگشت. تمام کارکنان بستنی‌فروشی پشت سرشان ایستاده بودند. صورت‌هایشان کاملاً عادی به نظر می‌رسید، به‌جز چشم‌هایشان که یک‌دست سیاه شده بود. در همان لحظه، در ورودی با صدای بلندی باز شد. دو مرد وارد شدند؛ یکی با کت چرمی و نگاهی جدی و دیگری با قدبلندتر و موهای بلندتر و ، با چهره‌ای نگران و دفترچه‌ای در دست. مرد کت‌چرمی نگاهی به کارکنان انداخت و با لحنی خسته گفت: «عالیه. فقط یه بستنی خوردن ساده کم داشتیم!» مرد دوم آهی کشید و گفت: «دین، لطفاً این بار قبل از اینکه چیزی رو منفجر کنی، بذار بفهمیم با چی طرفیم.» دین لبخند کجی زد و گفت: «سمی، تو واقعاً منو نمی‌شناسی.» جین و لکسی با تعجب به آن دو خیره شده بودند. سم به جاکلیدی بنفشی که حالا روی پیشخوان افتاده بود نگاه کرد. رنگ از صورتش پرید. «دین... این علامت رو می‌شناسم.» دین دیگر لبخند نمی‌زد. سم دفترچه‌اش را باز کرد و با دقت به نوشته‌هایش نگاه کرد. سپس گفت: «این یه طلسم احضاره. کسی از این جاکلیدی برای باز کردن یه راه بین دنیای ما و یه موجود دیگه استفاده کرده.» جین با نگرانی پرسید: «یعنی ما باعث این اتفاق شدیم؟» سم سرش را تکان داد.

sticker.webp0.13 KB

اشکالنداره 😭😭

ببخشید-

بفرست ببینیم

sticker.webp0.15 KB

داشتیم حرف میزدیما

من یه انشا نوشتم.. و یه سناریو ماورالطبیعی جور کردم و در آخر سم و دین رو وارد داستان کردم که کارکترها رو نجات دادن.. دوست دارید ببینینش؟

اگه انقدر از کل موضوع سوپرنچرال دور شدین ریواچش کنین

Yall need to REWATCH spn😭😭😭

همه در تلاشن که ثابت کنن یکی از وینچسترها ویلنه*

photo content

هر کدوم به نوبه خودشون اشتباه کردن دیگه نمیشه همش یکیو مقصر بدونیم بگیم اون یکی مظلومه

حق نوازی😭🙏🏻

تا جایی که من میدونم هیچ کدومشون از اون یکی بهتر یا بدتر نبودن

یعنی چی که "دین عالیه ولی ریدم دهن سم" یا "سم عالیه ولی ریدم دهن دین"