fa
Feedback
‌ ‌blue hour !!

‌ ‌blue hour !!

رفتن به کانال در Telegram

Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
968
مشترکین
+224 ساعت
+317 روز
+7630 روز
آرشیو پست ها
هنرمند جالبیه.

😂😂😂😂😂 نه من گفتم بوم دستش توی کاره یا نگفته بودم بهتون؟ بچه‌ها بوم در واقع گلخونه داره =))) گل و گیاه پرورش می‌ده و خب گل و گیاه سمی در واقع؟

:)))) آره هیچ‌چیز توی سینرز الکی نیست...

=))) are you ready for this?

دقیقا همین:))) دیشب هم گفتم که ویلیام از اون شخصیت‌های کاملا خاکستریه، اونقدری زندگی سختی داشته و بخشی از کودکیش سفیده که آدم دلش براش بسوزه اما اونقدری توی سیاهی غرق شده و تصمیمات زننده می‌گیره که گاهاً نمی‌تونی بهش حق بدی

=)))) متأسفانه روانی بودنش اجازه نمی‌ده برای کسی استثنا قائل بشه

به‌نظرتون پوند هم کمی تغییر نکرده؟ من حس می‌کنم اون حالت aggressive که چپترهای اول داشت رو دیگه نداره، آروم‌تر شده

=))) سینرز وقتی پوندپووین: 💕☀️🍓🌿⭐️

:))))))) این احتمالا quote برتر این چپتر بود، خودم هم فراموشش نمی‌کنم... احتمالا از اون‌ جملاتی باشه که یه چیزی باعث بشه یادش بیفتم و هی ریپست کنم و این رو بنویسم، مثل اون جمله جاکراپاتر، "اگه بین انسان بودن و زنده موندن قرار گرفتی، همیشه دومی رو انتخاب کن"

واقعا... چی شد که پسر نقاش داستان از آغوش مادرش و وسط بوم‌های نقاشی به اینجا رسید؟

:))))) خوشحال‌کننده‌ترین چیزی که می‌تونستم در تمام زندگیم بشنوم احتمالا این بود کوچیک شما هستم و تشکر بسیار

تفاوت را احساس کنید.

=))))

پرث چپتر هجدهم:
پرث چپتر هجدهم:

پرث چپتر اول:
پرث چپتر اول:

دلم می‌خواد یک چیزی نشونتون بدم. صبر کنید.

:)))))) ۱۸ فصل از دنیای سینرز گذشته و ببینید تا کجا پیش اومدیم واقعا.

:)))) به قول آئو، این‌ها حتی انتظار نداشتن که پرث باهاشون بجنگه، فکر می‌کردن خب این هم مثل بقیه محافظ‌هاست دیگه جون خودش در خطر باشه سریع تسلیم می‌شه و دقت کردید هردوشون همدیگه رو صدا زدن؟ پرث اون لحظه واقعا از سر نگرانی این کار رو کرد، نمی‌دونست الان چه بلایی سر سانتا میاد چون می‌دونست این چیزها زیر سر ویلیامه و ویلیام به خون سانتا تشنه‌ست... از اون سمت هم سانتا واقعا امیدوار بود پرث رو ببینه چون صدای شلیک نگرانش کرده بود:))) پرث می‌دونست افراد برادرش بلایی سرش نمیارن اما سانتا که نمی‌دونست این‌ها افراد برادرشن

وااااای دیدی =)))) من هم با اضطراب زیاد نوشتمش و البته این قسمت اکشن اول چپتر، همون بخشی بود که ۲۱ بار نوشتم تا بالاخره ازش راضی شدم😂😂 اما پرث واقعا... نمی‌دونم این پلات لجندری بود، اینکه برای نجات کسی، دست خالی روبه‌روی ۸ نفر قرار بگیری؟

به‌نظرتون تصمیم دیگه‌ای می‌تونست بگیره؟ من زیاد بهش فکر کردم... یعنی فکر کردم که در لحظه چندتا گزینه جلوش بود؟ می‌تونست مثلا سانتا رو توی ماشین نگه داره اما اون‌وقت احتمالا با اولین آسیبی که می‌دید پسره دیوانه می‌شد و سر جاش نمی‌موند:))) نمی‌دونم خیلی تصمیم سختی گرفت... اینکه در لحظه چنین تصمیمی بگیری واقعا سخت بود