fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

cervo

cervo

رفتن به کانال در Telegram

چآی، بنوش,بخوان و بنگر اندکی از هنرهایم را. https://t.me/XChtBot?start=weIFFak8s7wz

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
466
مشترکین
-1024 ساعت
-1087 روز
-55130 روز
آرشیو پست ها
«در تالارهایِ بی‌پایانِ زمان، دو نوعِ موجود زندگی می‌کنند؛کسانی که با اولین وزشِ بادِ تغییر، فرو می‌ریزند، و کسانی که از جنسِ خودِ باد هستند. کتاب‌هایِ بی‌اهمیت، مانندِ سایه‌هایی بر دیوارِ تاریخ‌اند؛ آن‌ها در هیاهویِ روزگار پدیدار می‌شوند، با چند فریادِ گذرا و چند نگاهِ سطحی، در میانِ جمعیت می‌درخشند، اما به محضِ آنکه فصلِ جدیدی از تاریخ رقم می‌خورد، به حاشیه رانده می‌شوند. آن‌ها در گرد و غبارِ فراموشی غرق می‌شوند و نامشان، حتی در لایه‌هایِ زیرینِ حافظه‌یِ جهان نیز باقی نمی‌ماند. آن‌ها می‌میرند؛ نه با جانی، که با همین سکوتِ بی‌صدایِ فراموشی. اما… کتاب‌هایِ مهم، آن‌ها داستانِ دیگری دارند. آن‌ها موجوداتی برخلافِ طبیعتِ ما هستند. آن‌ها با ما متولد نمی‌شوند، بلکه در میانه‌یِ ما متولد می‌شوند. آن‌ها با ما بزرگ می‌شوند؛ وقتی ما در میانه‌یِ طوفان‌هایِ زندگی، به دنبالِ معنا می‌گردیم، آن‌ها همان نوری هستند که راه را به ما نشان می‌دهند. آن‌ها با ما پیر می‌شوند؛ با هر خطِ چهره‌ای که بر پیشانیِ ما می‌نشیند، آن‌ها عمیق‌تر، سنگین‌تر و باشکوه‌تر می‌شوند. زمان، که برایِ همه چیزِ دیگر یک «کُشنده» است، برای این کتاب‌ها، یک «هنرمند» است. زمان به جایِ آنکه آن‌ها را نابود کند، با ضرباتِ خود، آن‌ها را صیقل می‌دهد. هر تحولِ تاریخی، هر تغییرِ فرهنگی، و هر ردی که زمان بر جهان می‌گذارد، برای این آثار، یک لایه‌یِ جدید از معناست. آن‌ها تغییر می‌کنند، اما نه از سرِ ضعف؛ آن‌ها دگرگون می‌شوند تا با هر عصر، زبانِ جدیدی برای سخن گفتن بیابند. آن‌ها هرگز نمی‌میرند. آن‌ها فراتر از ضربانِ قلبِ ما، در جریانِ خونِ تاریخ می‌دوند. آن‌ها با ما پیر می‌شوند تا به ما یادآوری کنند که حتی وقتی تمامِ وجودِ ما به خاک تبدیل شد، چیزی در این جهان وجود دارد که از زمان، فراتر از مرگ و از جنسِ جاودانگی است.» آهو~

Gheseh Eshgh Ebi.mp33.86 MB

«من، هیچ‌گاه معنایِ “آزادی” را با کلمات نفهمیدم؛ بلکه با زخم‌هایِ تو آن را شناختم. قبل از اینکه من قدمی به جلو بردارم، تو بهایِ آن را با خونِ خودت، در گامهایِ من ریختی. تو اولین و آخرین مرزبانِ من بودی؛ کسی که با سربلندی، معنایِ “رهایی” را به جانِ خودش خرید، تا من بتوانم اولین نفسِ آزادم را بدونِ عذابِ وجدان بکشم. دنیا می‌گوید وطن، جایی است که در آن به دنیا آمده‌ای؛ خاک، ملت، پرچم. اما من، سال‌هاست که نقشه‌ی قلبم را باز‌نویسی کرده‌ام. من سرزمینم هرکجا باشد… چشم‌هایِ تو، زیباترین شهرِ آن است؛ خیابان‌هایی که در آینه‌یِ نگاهت قدم می‌زنم، و کوه‌هایی که در عمقِ افقِ چشمانت سحر می‌شوند. تو وطنِ منی، نه به اعتبارِ خاک، بلکه به اعتبارِ آسمانی که در مردمکِ چشمهایت آویزان است. روی هر جایی که پا بگذاری، خاکش برای من مقدس است؛ چون لمسِ تو، به هر ذره‌ای معنا می‌بخشد. پس اگر روزی از من پرسیدند “وطنِ تو کجاست؟”؛ این‌بار، به جای پرچم، به چشم‌هایِ تو اشاره خواهم کرد.» آهو~