fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

cervo

cervo

رفتن به کانال در Telegram

چآی، بنوش,بخوان و بنگر اندکی از هنرهایم را. https://t.me/XChtBot?start=weIFFak8s7wz

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
495
مشترکین
-1424 ساعت
-1157 روز
-54130 روز
آرشیو پست ها
«من از جنس خشمِ بلند نیستم؛ بیشتر شبیه مبلِ خانه‌ای هستم که سال‌ها بارِ سکوت را تحمل کرده، بی‌آنکه صدایش دربیاید. اما بعضی رفتارها چنان در جانم می‌نشینند که حتی اگر اشک هم نریزم، از درون می‌فهمم چیزی در من ترک برداشته است. من با غذا آرام می‌شوم، با سکوت کنار می‌آیم، و با فاصله زنده می‌مانم؛ ولی وقتی مرزهای احترام نادیده گرفته می‌شود، دیگر آن آدمِ قبل نیستم. نه از سرِ هیجان، نه از سرِ نمایش؛ فقط چون فهمیده‌ام بعضی زخم‌ها را نمی‌شود با عینکِ بی‌تفاوتی دید و نادیده گرفت. از آن لحظه به بعد، رفتارم عوض می‌شود؛ نه برای انتقام، بلکه برای حفظِ آن چیزی که هنوز از خودم مانده است.»

چه ترکیب سمیه😂

اگه بتونی یچی بنویسی که کلمه هایی که میگم توش باشه ایولا داری خشم مبل غذا عینک اشک

از نظر فلسفی هر انسانی یه حریم قدسی داره وقتی کسی بدون اجازه اون یا بدون اون حس احترام عمیق به این حریم وارد میشه انگار داره به یه معبد هتک حرمت میکنه https://t.me/aboutcervo/27

ببین وقتی میگیم قداست در لمس یعنی داریم از سطح یه برخورد فیزیکی ساده فراتر میریم که فقط اصطکاک دو پوسته و یجورایی میریم توی اون بعد معنویت و احترامی که بی حد و مرزه در حالت عادی لمس کردن یعنی به یه چیز دست میزنی تا بفهمی چیه اما قداست در لمس یعنی وقتی کسی تو رو لمس می‌کنه اون فقط پوستتو لمس نمی‌کنه بلکه داره با روح و هستی تو حرف می‌زنه یعنی طرف با تمام وجودش داره میگه که من حضور تو رو میبینم،من به تو احترام میزارم، و من در این لحظه تورو مقدس میشمارم🎀

قداست در لمس دیگه یعنی چی

قداستِ در لمس… «آیا لمس، صرفاً انتقالِ انرژیِ فیزیکی است یا تلاقیِ دو جهانِ موازی؟ وقتی سخن از “قولِ انگشتی” و “بوسه‌ی شفابخش” می‌گوییم، در واقع از مفاهیمِ مادی فاصله می‌گیریم و به قلمروِ “مقدساتِ خصوصی” وارد می‌شویم. این‌ها دیگر ابزارهای ارتباطی نیستند، بلکه قراردادهایِ بی‌زبانی میان دو روح‌اند. برای من، این لمس‌ها، امضایِ حریمِ شخصی بر روی کالبدِ هستی است. عبور از این خطوط، نه تنها نقضِ یک مرز، بلکه هتکِ حرمتِ آن سکوتِ میانِ دو قلب است. این‌ها خط قرمزهایِ اعتقادی من‌اند؛ چون زیبایی، تنها در جایی معنا می‌یابد که با احترام و در عینِ حال با تقدس، لمس شود. آن‌ها می‌گویند بوسه درمان است، اما من می‌گویم: بوسه، امضایِ روح بر روی تن است. “قولِ انگشتی” و “بوسه‌ی شفابخش”، برای من صرفاً یک حرکت نیستند؛ آن‌ها پروتکل‌هایِ حضورِ یک انسان در جهانِ من‌اند. خط قرمزهایِ من، همان جاهایی هستند که زیبایی در آن‌ها با احترام به کمال می‌رسد. خلاصه بگویم؟ مرزهایِ مقدسِ من را با ظرافتِ یک خیاط، با دقتِ یک فیلسوف، پاس بدآر» آهو~

«او به من نگاه کرد، نه با چشم‌ها، بلکه با تمامِ آنچه در دل داشت. در دنیایی که همه چیز به سرعت سپری می‌شد، او می‌خواست “قولِ انگشتی” بدهد؛ قولی که سنگین‌تر از هر پیمانِ کتبی بود. می‌خواست با یک بوسه، تمامِ خراش‌هایِ روحم را ترمیم کند. اما من می‌دانستم… این‌ها بازیِ ساده‌یِ عشق نیستند. این‌ها مرزهایِ شیشه‌ای و بسیار ظریفی هستند که اگر با بی‌احتیاطی شکسته شوند، دیگر هرگز ترمیم نخواهند شد. این‌ها خط قرمزهایِ من هستند؛ همان مرزهایی که میانِ “عشقِ خالص” و “تجاوز به حریمِ روح” کشیده شده است. من به دنبالِ لمسی هستم که مثلِ برخوردِ یک سوزنِ ابریشم بر روی پارچه‌ای گران‌بها باشد؛ آرام، دقیق و بی‌نهایت مقدس.» آهو~

میشه راجب قول انگشتی یا جمله‌ی بوسش کنم خوب بشه بنویسی🙂‍↕️

Skeiin aref.MP36.84 MB

«تازه دارم می‌فهمم که تمام اون سال‌ها، من داشتم توی یه بازیِ ناعادلانه، با قواعدِ خودم بازی می‌کردم. تصور کن؛ تو با تمامِ وجودت، با تمامِ شفافیت و نورِ وجودت، واردِ اتاق می‌شی و انتظار داری همه همون‌قدر پرنور باشن. فکر می‌کردی اگه کافی باشه، اگه مهربون‌تر باشی، اگه از خودت بیشتر مایه بذاری، اون‌ها هم رنگِ تو رو یاد می‌گیرن. اما حقیقت، یه ضربه‌یِ سرد و بی‌صدا بود… من فکر می‌کردم مشکل از بی‌رحمیِ بقیه است، از تاریکیِ دنیایی که نمی‌تونست نورِ من رو تحمل کنه. اما وقتی توی سکوتِ خودم ایستادم و به عقب نگاه کردم، تازه فهمیدم… مشکل اصلاً اون‌ها نبودن. مشکل، مهربونیِ بی‌حدومرزِ خودم بود. من داشتم با تمامِ وجودم، به آدم‌هایی با قلب‌هایِ خاکستری و مات، “بهار” هدیه می‌دادم؛ در حالی که اون‌ها فقط دنبالِ یه سایه‌یِ گذرا بودن تا کمی خسته نباشن. حالا دیگه، اون آدمِ بیش از حدِ مهربون رو، توی یه گوشه‌یِ دنج از وجودم نگه داشته‌ام. دیگه قرار نیست برایِ هر کسی، تمامِ فصلِ بهار رو بسازم. از این به بعد، مهربونیِ من، یه انتخابِ هوشمندانه‌ست؛ یه هدیه‌یِ گران‌بها که فقط به اونایی می‌رسه که بلد باشن چطور با یه روحِ درخشان، مواجه بشن… بدون اینکه بخوان خاموشش کنن.» آهو~

Ahange masti ham darde mano [Melodya].mp313.99 MB

«همه چیز از آن لحظه‌یِ مخدوش آغاز شد؛ همان ثانیه‌ای که سکوت، معنایِ خود را از دست داد و جهان، با تمامِ هیاهویِ خود، ناگهان در برابرِ من خشکید. از آن روز به بعد، تقویم‌ها دیگر همان تقویم‌هایِ همیشگی نبودند. صبح‌ها، دیگر آن نورِ گرم و آشنا را نداشتند؛ آن‌ها فقط تکراری از یک حضورِ بی‌روح بودند که به پنجره‌یِ اتاقِ من می‌تابیدند، اما هیچ‌چیز را بیدار نمی‌کردند. روزها، دیگر از پسِ سایه‌هایِ بلندِ گذشته رها نمی‌شدند؛ هر روز، فقط بازگشتِ دیگری بود به همان نقطه‌یِ صفرِ درد. در آن لحظه‌یِ سرنوشت‌ساز، من از میانِ هستی‌ام شکافته شدم. انگار که تقدیر، با ضربه‌ای بی‌رحم، مرا به دو نیمه‌یِ کاملاً متفاوت تقسیم کرد. یک نیمه‌یِ من، در همان روزِ گمشده، در همان لحظه‌یِ فروپاشی، باقی ماند. آن نیمه، هنوز در میانه‌یِ آن حادثه می‌تپد، هنوز همان‌جا ایستاده و در انتظارِ چیزی است که هرگز باز نخواهد گشت. اما نیمه‌یِ دیگرِ من…او، با بدنی غریبه و روحی بی‌جان، در این دنیایِ جدید قدم می‌زند. او در میانه‌یِ این روزها راه می‌رود، اما هیچ‌جایِ این جهان را واقعاً نمی‌بیند. حالا من، در یک تعلیقِ ابدی و بی‌انتهایِ میانه‌یِ راه گیر کرده‌ام. نه می‌توانم به آن نیمه‌یِ در هم شکسته و در آن زمانِ از دست رفته بازگردم، و نه می‌توانم با این نیمه‌یِ نیمه‌جان، در این زمانِ جاری، راهی پیدا کنم. میانِ این دو قطعه، هیچ پلی نیست؛ هیچ تکلیفی نیست؛ فقط یک شکافِ عمیق و بی‌انتها که من، در میانه‌یِ آن، بدونِ مقصد، معلق مانده‌ام.» آهو~

4_5769485472011131559.mp312.39 MB

«در میانه‌یِ آن هیاهویِ بی‌پایانِ کلمات، جایی که همه سعی می‌کردند با بلندتر کردنِ صدای خود، برتری‌شان را اثبات کنند، من ناگهان به سکوت پناه بردم. اما این، سکوتِ یک فراری نبود؛ سکوتِ کسی نبود که راهِ گریز پیدا نکرده باشد. این، سکوتِ ایستادن در ارتفاع بود. آن‌ها فکر می‌کردند که سکوتِ من، نشانه‌یِ عقب‌نشینی، یا شاید نشانه‌یِ پذیرشِ حرف‌هایِ بی‌ارزشِ آن‌هاست. آن‌ها تصور می‌کردند که در برابرِ طوفانِ کلماتشان، من فرو ریخته‌ام. اما حقیقت، بسیار سردتر و بسیار سنگین‌تر بود. من در آن لحظه، با نگاهی بی‌تفاوت، به لایه‌هایِ سطحیِ گفتگوهایشان خیره شده بودم. انگار که از پشتِ یک شیشه‌یِ ضخیم و سرد، به رقصِ بی‌معنایِ سایه‌ها نگاه می‌کردم. کلماتِ آن‌ها، برای رسیدن به عمقِ اقیانوسِ افکارِ من، بسیار کوتاه و بسیار بی‌جان بودند. آن‌ها در ساحلِ بسیار نزدیکِ من می‌درخشیدند، اما هرگز نمی‌توانستند به آن تاریکیِ باشکوه و آن سکوتِ عمیقِ اعماقِ وجودِ من دسترسی پیدا کنند. سکوتِ من، در واقع، آخرین مرزِ دفاعیِ من بود. مرزی که برای جدا کردنِ دنیایِ پیچیده‌یِ فکری‌ام از آشفتگیِ ساده‌یِ آن‌ها کشیده شده بود. من سکوت نکردم چون حرفی برای گفتن نداشتم؛ من سکوت کردم، چون دریافتم که برای شنیدنِ آن‌ها، باید تمامِ دنیایِ خودم را کوچک کنم و من، هرگز اجازه نخواهم داد که سطحِ وجودم، با سطحی که آن‌ها می‌شناسند، یکی شود. در آن لحظه، سکوتِ من، تنها فریادِ حقیقتِ من بود: “من در جایی هستم که کلماتِ تو، هرگز به آن نخواهند رسید.» آهو~

هایده ای دیدن تو دین من (1).mp33.59 MB

«او… در “فراموشی” نهفته است. تصور کن… ما تمامِ عمرمان را با تمامِ توان، در حالِ ساختن هستیم. در حالِ حک کردنِ نام‌هایمان بر سنگ‌هایِ سخت، در حالِ ثبت کردنِ لبخندها و نگاه‌ها، انگار که می‌خواهیم زمان را متوقف کنیم. ما فکر می‌کنیم که خاطرات، قلعه‌هایی تسخیرناپذیر هستند. اما حقیقت، مثلِ شن‌هایِ ریزِ یک ساعتِ شنی، بی‌صدا و بی‌رحم، از میانِ انگشتانمان می‌لغزد… آن‌ها که روزی تمامِ دنیای ما بودند، حالا تبدیل شده‌اند به نام‌هایی که برای بازیافتنشان، باید در اقیانوسِ فراموشی غرق شویم؛ نام‌هایی که به سختی بر زبان می‌آیند و دیگر معنایی ندارند. صورت‌هایی که روزی تمامِ جزئیاتشان را حفظ بودیم، حالا مثلِ یک نقاشیِ قدیمی که زیر باران مانده باشد، رنگ و شکلِ خود را از دست داده‌اند؛ تکه به تکه محو می‌شوند، تا جایی که دیگر حتی نمی‌توانیم تشخیص دهیم آن چه سیمایی، متعلق به چه روحی بوده است. در نهایت، چیزی باقی نمی‌ماند جز یک فضایِ خالی، یک صورتِ بی‌شکل و یک نامِ گمنام در دلِ تاریکی. ما همه، در نهایت، به همان “هیچِ” باشکوهی برمی‌گردیم که هیچ اثری از حضورمان در آن باقی نمی‌ماند. انگار تمامِ داستانِ ما، تنها یک پژواکِ کوتاه بوده که در پهنه کُندِ زمان، در نهایت به سکوت می‌رسد» آهو~

33389752-04d6-4c8d-9f0a-c25f75947b08.mp36.35 MB

«همه فکر می‌کنند که پایانِ بزرگ، همان لحظه‌ای است که قلب با تمامِ توان می‌لرزد، با تمامِ قدرت می‌شکند و با فریادی از جنسِ درد، جهان را به لرزه درمی‌آورد. اما من، در میانه‌یِ این سال‌هایِ طولانی، حقیقتِ دیگری را کشف کردم. پایانِ واقعی، آن‌قدرها پرهیاهو نیست. پایانِ واقعی، به اندازه یک رقصِ بی‌صدا در تاریکی است. در جایی از این مسیرِ پرپیچ‌وخم، در نقطه‌ای که دیگر نه خشم وجود دارد و نه امید، قلب دیگر نمی‌شکند. دیگر آن ضربه‌هایِ سنگینِ سرنوشت، لایه‌هایِ وجودِ ما را از هم نمی‌درند. نه، دیگر خبری از آن شکاف‌هایِ عمیق و خون‌بار نیست. اما این به معنایِ سلامتِ قلب نیست؛ این به معنایِ خالی شدنِ آن است. در آن لحظه‌یِ مخدوش، قلب، بدونِ آنکه صدایی از خود درآورد، شروع می‌کند به کناره‌گیری کردن. نه با خشم، نه با کینه؛ بلکه با آرامشی که ترسناک‌تر از هر طوفانی است. قلب، به آرامی، قدم به قدم، از تپیدن برای آن چیزهایی که روزی تمامِ جهانِ ما بودند، دست می‌کشد. آن عشق‌هایی که می‌سوختند، آن آرزوهایی که در سینه می‌تپیدند و آن آدم‌هایی که معنایِ تپش‌هایمان بودند، همگی در یک فرآیندِ نامحسوس، رنگ می‌بازند. قلب، دیگر برایِ هیچ‌چیزِ خارج از خود، نمی‌تپد. او دیگر نمی‌خواهد برایِ اثباتِ چیزی بجنگد، برایِ رسیدن به کسی تلاش کند، یا برایِ جبرانِ گذشته‌ای که از دست رفته، خود را فرسوده کند. او فقط… آرام، بی‌صدا و با وقاری که از سرِ ناچاری است، از چرخه خارج می‌شود. او دیگر نمی‌شکند؛ او فقط دیگر نمی‌تپد. و این، دردناک‌ترین نوعِ مرگ است؛مرگی که هیچ فریادی ندارد، هیچ اثری از خود به جا نمی‌گذارد و تنها چیزی که از آن باقی می‌ماند، سکوتی است که تا ابد در میانه‌یِ سینه‌یِ ما، بی‌صدا جریان دارد» آهو~

Moein-Ba-To-.mp38.47 MB