آرشیوِ چرندیاتِ شهبانویِ خسته
رفتن به کانال در Telegram
مُطَهَره، شهبانویِ بدبخت پرحرف خسته. • مدیرعاملِ پروژهی «از شنبه شروع میکنم» • دارای علاقهی بیکران به چای. ☕️🧘🏻♀ 🎧 پلیلیستو: @Gromophon_Chi 📮 پستچی: @Strangee_200bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
470
مشترکین
-624 ساعت
-917 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
مشترک گرامی تعرفه تابستان شما آزاد حساب میشود لطفا برای تمدید خودکار نه ماه دیگر صبر کنید
سرکلاس شیمی بودیم یکی گفت استاد متانفتامین چطوری درست میشه🤡
استاد اینطوری بود که بچه پاشو برو آزمون ورودیتو بده تورو چه به این کارا😂🎀
Repost from 𝐑𝐚𝐯𝐞𝐧𝐚
این تکست رو فور کن چنلت✨
اینجا جوین باش حتما! فولدر بزنم جذب بگیری⚡️
شات جوینی+تگ چنلت رو بده بات!!
چنلت پرایوت(خصوصی) نباشه!
Bot: @Ravenafolderbot
تکست رو فور کردی اکت بده✨❗️بچه ها تگ چنلتون فراموش نشه وگرنه توی فولدر قرار نمیگیرید❗️ ❗️حتما اسکرین شات و تگ رو بدید به بات❗️
بچه ها،
یه چند وقت تا آخر تابستون میخوام چنل رو ببرم بالا.
پس اگه فور مور زیاد دیدید لفت ندید😂💘
Repost from N/a
هرلحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو، بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
-مولانا
@Str_ange200
Repost from N/a
جوین باشین و پرایوتو بدین ناشناس پین
Repost from ازقیطریهتااورنجکانتی
Hi guys ,🤩I’m here with a cozy night routine Vlog the ones where I take a shower do my skin care routine do my self-care routine 🤩🤩🤩.
Repost from چیزمیو...😎
#چالش
این پیام+این پست بفورید و ریاکت بدین؛
بگم شبیه چه گل یا گیاهی هستی:)🌱
نفرین بر تو اگه جوین نشی😎
Repost from N/a
شعر تقدیمی بدم؟
فور کنید یه بیت شعر بهتون بدم
پرایوت اگه دارید لینکشو بفرستید تو بات:)
Repost from N/a
مطهره و آخرین سیگنال
مطهره تنها تکنسین ایستگاه فضایی «آرام» بود. سه سال گذشته بود و هیچ پیامی از زمین نیامده بود. فقط سکوت و صدای نفسکشیدن خودش در فلز سرد. هر روز همان کارها: بررسی سیستمها، شارژ باتریها، نگاه به صفحهی خالی پیامها. شبها رو به پنجره میایستاد و به زمین نگاه میکرد نقطهای آبی که کمکم رنگ میباخت. میدانست آنجا دیگر چیزی نمانده. جنگ، قحطی، یا چیزی بدتر. کسی نگفته بود، اما سکوت خودش حرف میزد. روزی، سیستمی که سالها خاموش بود، روشن شد. یک سیگنال ضعیف. مطهره گوش داد. صدایی آشنا بود. صدای مادرش. «مطهره... اگه اینو میشنوی... ما هنوز هستیم. ولی نه اونجا. ما... منتقل شدیم. یه جای دیگه. منتظرت هستیم.» مطهره خشکش زد. مختصات سیگنال را چک کرد. از زمین نبود. از جایی آنسوتر. بسیار دورتر. دستش لرزید. باید انتخاب میکرد: بماند و امیدوار باشد کسی بیاید؟ یا برود به سمت سیگنالی که ممکن بود تله باشد، توهم باشد، یا آخرین دروغ یک دنیای مرده؟ مطهره به پنجره نگاه کرد. زمین کوچکتر از همیشه بود. بعد به سیگنال نگاه کرد. زنده بود. نفس میکشید. نشست. برای اولین بار پس از سه سال، لبخند زد. «اگه تنها چیزی که مونده یه دروغ باشه، حداقل دروغیست که ارزش رفتن داره.» سیستم را روشن کرد. مسیر را تنظیم کرد. و ایستگاه آرام، برای اولین بار، حرکت کرد. پشت سرش زمین ماند ، ساکت، سرد، فراموششده. جلوتر، در تاریکی، نقطهای کوچک میدرخشید.@Str_ange200
