« IMOVIE MLD - آیمووی میلاد »
رفتن به کانال در Telegram
http://t.me/safeCht_bot?start=KerMd4 ناشناس موزیکی مد نظرتون بود بگید ادیت بزنیم🤍 . ••• @its.mld7:پیج تیک تاک پیج اینستاگرام: Imovie_Mld@
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 102
مشترکین
+1924 ساعت
+2317 روز
+49330 روز
آرشیو پست ها
پارادوکس جالبیه؛ گاهی برای اینکه خودت رو پیدا کنی، مجبور میشی از چیزهایی دست بکشی که فکر میکردی بدون اونها خودت نیستی.
اگر حیوانات می توانستند صحبت کنند، من هرگز با انسان ها صحبت نمی کردم.
میشه منم در جریان بذاری چی گیرت اومد انقد خودمو خودتو بین مونو گاییدی؟
سواله دیگه پیش میاد
You never loved me, not the way I loved you... تو هیچوقت منو دوست نداشتی، نه اونطوری که من دوستت داشتم... I gave you my heart, but you broke it in two. من قلبم رو بهت دادم، ولی تو اونو دو تکه کردی. You blame me for everything, تو منو بابت همهچی سرزنش میکنی، like I’m the one to blame. انگار منم که مقصرم. You saved me from the darkness, تو منو از تاریکی نجات دادی، but you were the one who left me there again. ولی خودت همون کسی بودی که دوباره منو اونجا رها کردی. Every corner of this house still reminds me of you... هر گوشهی این خونه هنوز منو یاد تو میندازه... but you don’t even remember me anymore. ولی تو دیگه حتی منو یادت نمیاد. They only see what they can take from you, اونا فقط چیزی رو میبینن که میتونن ازت بگیرن، but I wanted the real you. ولی من خودِ واقعی تو رو میخواستم. What a waste of my time... چه حیف از وقتی که تلف کردم... what a waste of everything I gave you. چه حیف از همهچیزی که بهت دادم. I won’t forgive you... من تو رو نمیبخشم... because you broke my heart for someone else. چون به خاطر یه نفر دیگه قلبم رو شکستی. You always told me to leave... تو همیشه بهم میگفتی برم... but your eyes were saying something else. ولی چشمات یه چیز دیگه میگفتن. So tell me... پس بهم بگو... were your eyes lying to me? چشمات داشتن به من دروغ میگفتن؟ Did you really want me gone all this time? واقعاً تمام این مدت میخواستی من برم؟ Was leaving me the only thing you ever wanted? ترک کردن من تنها چیزی بود که واقعاً میخواستی؟ After you left, بعد از اینکه رفتی، I kept sitting on that same bench in the park, من همچنان روی همون نیمکت توی پارک مینشستم، going back through every memory we made. و تمام خاطراتی که با هم ساخته بودیم رو مرور میکردم. Every laugh, every word, every moment... هر خنده، هر حرف، هر لحظه... I still remember them all. هنوز همهشون رو یادمه. But you... ولی تو... you don’t remember me anymore. تو دیگه منو یادت نمیاد. You played the role of a lover so perfectly, تو نقش یه عاشق رو اونقدر خوب بازی کردی، you made me believe every single word. که باعث شد تکتک حرفات رو باور کنم. But in the end, ولی آخرش، you were only playing with my feelings. فقط داشتی با احساسات من بازی میکردی. I will never forgive you... من هیچوقت تو رو نمیبخشم... not after everything you put me through. نه بعد از همهی چیزایی که باعث شدی تحمل کنم.
