fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

یه شات کتاب

یه شات کتاب

رفتن به کانال در Telegram

یــِ•شـات کتاب؛📚✨ تحلیل و بررسی کتاب 🔍 پادکست🎧|کتاب📗|نشست آنلاین📱|نشریه📝

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
228
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
‌اﯼ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎنم ﺗﻮ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎنی ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺁﻧﯽ ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ...
#عطار ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

هر چه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم را وارسی میکنند چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتیکه مرا از رختخواب بیرون میکشند و دکتر می آید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه "اودکلنی" را برداشتم، در رختخواب پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجایی که هیچ یک از کارهایم مانند دیگران نبود ایندفعه هم باز مطمئن نبودم، از جان سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این امتیاز و برتری را به آسانی بکسی نمیدهند، میدانستم که به این مُفتی کسی نمیمیرد.
#زنده_بگور 📗 #صادق_هدایت ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

چه انتظاري مي‌توان از انسان داشت؟ اين موجود كه چنين خصايص غريبي دارد؟ همه‌ مواهب و نعمتهاي زميني را به پايش بريزيد، تا خرخره در سعادت غرقش كنيد، هر پنج انگشتتان را هم در عسل فروكنيد و به دهانش بگذاريد، چنان از پول بي‌نيازش كنيد كه ديگر جز خوردن و خوابيدن و تلاش براي ادامه‌یِ تاريخِ پرافتخارِ بشري كاري نداشته باشد؛ همين آدم اما از روي حق‌ناشناسي و فقط براي آزار و اذيت به شما صدمه می‌زند و خصومت مي‌ورزد.
يادداشت‌هاي زيرزميني 📗 #فئودور_داستایفسکی ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

اگر کمی بیشتر طول می کشید، به دامِ آینه می‌افتادم. از آن پرهیز می‌کنم، ولی به دامِ پنجره می‌افتم. عاطل، با بازوهای آویزان دم پنجره می‌روم. کارگاهِ ساختمانی، نرده، ایستگاهِ قدیمی - ایستگاهِ قدیمی، نرده، کارگاهِ ساختمانی. چنان خمیازه‌ای می‌کشم که اشک به چشمم می‌آید. پیپم به دستِ راستم و توتونم به دستِ چپم است. باید این پیپ را پر کنم. ولی یارایش را ندارم. بازوهایم تلوتلو می خورد، پیشانی‌ام را به شیشه ی پنجره می فشرم. از این پیرزن لجم می‌گیرد. با کله شقی و با چشم‌هایی گم شده تاتی تاتی می‌کند. گاهی هراسان وامی‌ایستد، انگار خطری نادیدنی لمسش کرده بود. رسید زیر پنجره‌ی من. باد دامن‌اش را روی زانوها می‌چسباند. می‌ایستد روسری‌اش را مرتب می‌کند. دست‌هایش می‌لرزد. دوباره راه می‌افتد. حالا از پشتِ سر می‌بینمش. خرخاکی پیر! به گمانم می‌خواهد دستِ راست تو بولوارِ نوار بپیچد. باید صد متری بپیماید: با این سرعت ده دقیقه طول می‌کشد، ده دقیقه‌ای که باید همینطور با پیشانی چسبیده به شیشه بایستم و نگاهش کنم. بیست بار خواهد ایستاد، باز راه خواهد افتاد، باز خواهد ایستاد... من آینده را می‌بینم. آینده آنجا، تو خیابان قرار گرفته است. چندان رنگ باخته‌تر از زمانِ حال نیست. چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟ تحققش چه چیزِ بیشتری به آن خواهد داد؟ پیرزن لنگ لنگان دور می‌شود، می‌ایستد، یک طره موی خاکستری را که از زیر روسری‌اش بیرون می‌زند با دست می‌کشد. راه می‌رود... پیرزن در خیابان خلوت پیش می‌رود؛ کفش‌های بزرگ مردانه‌اش را جابجا می‌کند. این زمان است، زمانِ پاک عریان، آهسته به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید، دلمان آشوب می‌شود چونکه پی می‌بریم از مدت‌ها پیش آن‌جا بوده است. پیرزن به نبشِ خیابان نزدیک می‌شود، دیگر چیزی بیشتر از یک کُپه پارچه‌ی سیاه نیست. بسیار خوب، قبول دارم که این چیز جدیدی است، زیرا او کمی پیش آن جا نبود. ولی این چیزِ جدید کدر و بی‌طراوت است و هیچ مایه‌ی شگفتی دربر ندارد. او دارد می‌رود که سر نبش خیابان بپیچد، در طیِ یک ابدیت. خودم را از پنجره می‌کَنَم و تو اطاق تلوتلو خوران راه می‌روم. آینه به دامم می‌اندازد، به خودم نگاه می‌کنم، دلم از خودم به هم می‌خورد: ابدیتی دیگر.
تهوع 📗 #ژان_پل_سارتر ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

من احتیاج دارم که بمیرم، مرگ مطلق و بی‌جنبش.
توت‌فرنگی‌های وحشی اینگمار برگمان
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

؛دلخوشم با نفسی حبه‌ی قندی چایی صحبت اهل دلی فارغ ار همهمه‌ی دنیایی 🕊🍀سهراب سپهری
؛دلخوشم با نفسی حبه‌ی قندی چایی صحبت اهل دلی فارغ ار همهمه‌ی دنیایی
🕊🍀سهراب سپهری

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند. برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
تسلی بخشی‌‌های فلسفه 📗 #آلن_دوباتن ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

دوست دارمش ...! مثل دانه‌ای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج‌ را یا پرنده‌ای که اوج را دوست دارمش ...!
#فروغ_فرخزاد ✍🏻
~ صبح‌تون بخیر 🪴 Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

صبح زمانی مناسب است هم برای فعالیتِ ذهنی، هم بدنی، زیرا صبح جوانیِ روز است: همه چیز شاداب، تازه و آسان است، احساس نیرومندی میکنیم و همهٔ قابلیت هایمان کاملاً در دسترس هستند. صبح را نباید با خواب طولانی یا مشغولیتها و گفتگوهای بی ارزش تلف کرد بلکه باید به منزلهٔ جوهر زندگی به آن نگریست و آن را تا اندازه‌ای مقدّس داشت... هربار که از خواب بیدار میشویم و برمی‌خیزیم، تولدی کوچک است و هر صبحِ پُرطراوت به منزلهٔ جوانیِ کوتاهی است.
در باب حکمت زندگی 📗 #آرتور_شوپنهاور ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

زندگی کردن در این دنیا وحشتناک است اما وحشتناک‌تر از آن اینست که دنیا را با افراد بدبخت دیگری پر کنیم و از همه وحشتناک‌تر این‌که خیال کنیم این موجودات تازه روزی خوشبخت‌تر از ما زندگی خواهند کرد.
توت‌فرنگی‌های وحشی اینگمار برگمان
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

🍀🕊؛
🍀🕊؛

ما اغلب برای از یاد بردنِ درد و رنجِ خویش، به آینده پناه می‌بریم.در پهنه‌‌ی زمان، خطی تصور می‌کنیم که فراسویِ آن خط، درد و رنج ما پایان خواهد یافت!
بار هستی 📗 #میلان_کوندرا ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

‌به کَنعانم مَبر ای بخت، من یوسف نمیخواهم ببرآنجا که کوی ِ اوست، درزندان و چاهم کن
#وحشی_بافقی ✍🏻
~ صبحتون بخیر 🩵 Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

آنچه انسان‌ها را به سوی جمع سوق می‌دهد این‌است که نمی‌توانند تنهایی را و در تنهایی، خود را تحمل کنند. خلأ درونی و دلزدگی، موجب می‌شوند که انسان‌ها به سوی جمع رانده شوند، یا به سفر روند. در ذهنِ انسان، محرکی وجود ندارد که ذهن را به حرکت درآورد. از‌این‌رو به‌منظور به حرکت درآوردن ذهن، مثلا به شراب روی می‌آورند و سپس بسیاری به شرابخوارگی مبتلا می‌گردند. به همین علت، دائم به محرک‌های بیرونی دیگر هم نیازمندند که شدیدترین نوع آن عبارت است از همنشینی با کسانی که از حیث ماهیت با آن‌ها قرابت دارند. بدون این اعمال روح‌شان زیر سنگینی بار خود فرو می‌ریزد و به خمودی عذاب‌آوری مبتلا می‌گردند
در باب حکمت زندگی 📗 #آرتور_شوپنهاور ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

شعر «مأمنی کوچک برای رهایی از آشفتگی است». شعر با برقراری اتحاد بین عقل و احساس و نیز به‌خاطر سرپیچی از یک فرم زیبایی‌شناختی منسجم، آرامش‌بخش است و حتی اگر مضمون شعر، خودِ آشفتگی باشد، باز هم می‌تواند ما را به آرامش برساند. به علاوه شعر، همزمان، آگاهی ما را نسبت به امور مهم زندگی تعمق می‌بخشد.
مبانی نظریه‌ی ادبی 📗 #هانس_برنتس ✍🏻

بابا لنگ دراز عزیزم، لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم... من همین که هستی را دوست می دارم؛ حتی سایه ات که هيچوقت به من نميرسد.
#بابا_لنگ_دراز 📗 #جین_وبستر ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

‌امروز به پایان می‌رسد...! از فردا برایم چیزی نگو ، من نمی‌گویم فردا روز دیگری‌ست ، فقط می‌گویم تو روز دیگری هستی... تو فردایی ، همان که باید به خاطرش زنده بمانم..
#جبران_خلیل_جبران ✍🏻
~صبح شنبه‌تون بخیر 💛 Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

اگر باورتان نمی شود بروید از آنهائیکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتماً از پیر و پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخوام از تو لنگم در بیاورم. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید توپ مرواری توی میدان "ارگ" شق و رق روی قنداقه اش سوار بود، برّ و بر نگاه می کرد. بالای سرش دهل و نقاره می زدند. هر سال شب چهارشنبه سوری دورش غلغله شام می شد. تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه، بیوه های نروک ورچروکیده، دخترهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغهای دم بخت از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند. بطوریکه جا نبود سوزن بیاندازی، آن وقت آنهائی که بختشان یاری می کرد، سوار لوله توپ می شدند، از زیرش در می رفتند، یا اینکه دخیل به قنداقه و چرخش می بستند، یا اقلاً یک جای تنشان را به آن می مالیدند. نخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند. زنهای نا امید امیدوار می شدند، ترشیده ها، ترگل و ورگل می شدند، خانه ی بابا مانده ها به خانه ی شوهر می رفتند و بچه هایشان هی بهانه می گرفتند که ننه جون من نون میخوام. قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود، دو تا چشم داشت، دو تای دیگر هم قرض می کرد و توپ را می پائید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت گشایی خودشان قرار بدهند.
#توپ_مرواری 📗 #صادق_هدایت ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

بروم کمی سنگ بیاورم و در اتاقم بگذارم کمی واقعیت میان این همه هیاهو.
گئورک امین
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

مرگ، رسولِ وحی یا فرشته‌ی الهام فلسفه است؛ و به همین دلیل سقراط، فلسفه را آمادگی برای مرگ می‌خواند. در‌ واقع بدون مرگ به سختی می‌شد فلسفه ورزی‌ای انجام گیرد.
جهان همچون اراده و تصور 📗 #آرتور_شوپنهاور ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab