fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;

𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;

رفتن به کانال در Telegram

𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
#Senin_yerinde 53
اسمه رویش را برگرداند و گفت: تو را خواهد کشت. سرش را تکان داد: می‌خواست بکشد، اما نمی‌تواند بکشد. سپس دستش را بالا آورد و به سینه خودش اشاره کرد: فکر می‌کنی این‌طوری نمی‌میرم؟ اگر بروی، به نظرت زنده می‌مانم؟ اسمه چشم‌هایش را بست: عادل... عادل گفت: زنِ من.... صدایش شروع به اوج گرفتن کرده بود: زنِ من، با لباس عروسی که برای روز عروسی‌مان خریده است، پیش آن بی‌شرف برود و من نمیرم؟ اشک‌هایش را با پشت دستش محکم پاک کرد: در حالی که بچه‌مان را در شکمش دارد. چهره اسمه در هم رفت. دستش را روی شکمش گذاشت و بلافاصله پایین آورد. عادل گفت: من یک هفته تمام، تو را درون آن لباس عروس تصور کردم. صدایش شکست: یک هفته تمام به آینه نگاه کردم و به تو فکر کردم. حتی زمانی که خودم لباس عروس را پوشیده بودم به تو فکر می‌کردم. یک قدم دیگر پیش رفت: امروز تو را برای اولین بار دیدم اسمه. اولین بار. دستش را دراز کرد، سپس چون نمی‌دانست چه کند آن را پس کشید: این‌طور دیدم. ردِ جدیدی از اشک از چشمان اسمه پایین آمد. عادل گفت: تو را رها نمی‌کنم. اگر قرار است بمیرم هم در کنار تو خواهم مرد. نه وقتی که زن و بچه‌ام کنار قاتل‌ها هستند. اسمه سرش را به طرفین تکان داد: نمی‌شود عادل. _چی نمی‌شود؟ عادل چند قدم برداشت و دوباره کنار اسمه آمد. حالا رو‌در‌رو بودند: تو را به این بی‌شرف واگذار نمی‌کنم. نکن. باشد، ترسیدی. الان نمی‌توانی درست فکر کنی. عروسی را عقب می‌اندازیم. به خانه برمی‌گردیم. به خانه‌مان. دستش را به سمت گونه اسمه برد. اسمه عقب نکشید اما خشکش زد. _نترس. من اینجام. _روی آن خاک افتادم. عادل یک قدم دیگر نزدیک‌تر شد. اسمه گفت: من با بچه‌‌ات در شکمم، بالای سر مزارت، در بدنِ تو گریه کردم. دست‌هایش روی صورتش رفت و گفت: برای همین. صدایش از میان کف دست‌هایش می‌آمد: برای همین باید مرا درک کنی عادل. دست‌هایش را پایین آورد. صورتش کاملاً سرخ شده بود: همان درد را دوباره به من تحمیل نکن. از من نخواه مردی را که دوستش دارم خواسته و دانسته به خاک بسپارم و فرزند خودم را بی‌پدر بگذارم. عادل مدتی هیچ چیز نگفت. سپس از میان دندان‌های کلیدشده‌اش حرف زد. صدایش لرزید و گفت: مردنِ من... مردن من، از رفتنت با این بی‌شرف بدتر است؟ عادل زل زد درون چشمان اسمه: من تو را به زور و با تهدید پیش خودم نگه نمی‌دارم اسمه. به زور هیچ کاری با تو نمی‌کنم. نمی‌توانم بکنم. پس الان دستم را بگیر. اگر قرار است بسوزیم هم با هم بسوزیم. عادل دستش را به سمت اسمه دراز کرد و در حالی که چشمانش را به او دوخته بود منتظر ماند. منتظر ماند تا اسمه او را انتخاب کند، دستش را بگیرد. اسمه دهانش را باز کرد و بست. می‌خواست چیزی بگوید، اما نتوانست بگوید. و آن سکوت، سنگین‌ترین پاسخی بود که عادل می‌توانست بشنود. عادل عقب کشید. یک قدم. گفت: فهمیدم. اسمه سرش را بالا آورد: عادل... اگر بروی... صدایش به جای عجیبی رفته بود. آهسته، یکنواخت، خالی: اگر بروی، دیگر این کوچاری را سر جایش پیدا نمی‌کنی. چشمان اسمه درشت شد. چند ثانیه همین‌طور ماند. سپس سرش را چرخاند و به در نگاه کرد. بعد دوباره رو به عادل کرد و گفت: می‌دانم. و سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد. و به سمت در حرکت کرد. پایین لباس عروس روی زمین کشیده می‌شد. یک جا گیر کرد؛ اسمه خم شد و دامن را با دستش جمع کرد، سپس به راهش ادامه داد. عادل از پشت سر به او نگاه کرد. این همان صحنه‌ای بود که یک هفته تمام خوابش را می‌دید. اما اسمه در لباس عروس، به سمت او نمی‌آمد، بلکه داشت از او دور می‌شد. چیزی که در درونش بود به گلویش آمد و عادل نتوانست جلوی خودش را بگیرد: تو این لباس دامادی را سفید خریدی تا کفنمان شود؟ هر کداممان هم که بپوشیم، داریم می‌میریم. الان هم مرا نکشتی؟ قدمِ اسمه متوقف شد. _عروسِ فورتونا! پشتش به عادل بود. نه می‌توانست تکان بخورد و نه می‌توانست رو به عادل برگردد. فقط با اشک‌هایی که نمی‌توانست جلوی‌شان را بگیرد همان‌جا ایستاده بود. عادل به محض گفتن آن جمله پشیمان شد. همان لحظه‌ای که از دهانش بیرون آمد پشیمان شد. خواست دستش را دراز کند، خواست نامش را صدا بزند، خواست بدود و از پشت سر به او برسد، اما نتوانست. اسمه چند ثانیه بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد و از در بیرون رفت. عادل همان‌جا که بود به درِ بسته نگاه می‌کرد. دقایق زیادی از رفتن اسمه می‌گذشت اما چشمانش هنوز روی در بود. به امید اینکه شاید برگردد... منتظر اسمه بود. سپس زانوهایش دیگر نتوانستند وزنش را تحمل کنند. روی زمین افتاد و شروع به هق‌هق و گریه کرد. عادل صورتش را با کف دست‌هایش پوشاند و گفت: روزها بود که حالمان خوب نشده بود. صدایش لرزان بیرون می‌آمد: روزها بود که درست نشده بودیم، درست نشده بودیم، درست نشده بودیم...

#Senin_yerinde 52
به سمت در رفت اما دخترها جلویش را گرفتند. مصمم ایستاده بودند تا اجازه ندهند عادل قبل از آماده شدن اسمه از این در بگذرد. عادل انگار رویا یا خاطره‌ای را یادش آمد. انگار دوباره آن را تجربه می‌کرد، امروزی را که دیروز اتفاق افتاده بود دوباره احساس کرد. آنچه چند لحظه پیش در سالن احساس کرده بود یک دژاووی کوچک نبود؛ او قبلاً درست در همین لحظه، در همین‌‌جا حضور داشت. قبلاً امروز را زندگی کرده بود. همه‌چیز کم‌کم به یادش آمد. اول سالن، آن روشنایی‌ها، آن موسیقی محلی، آن نگاه‌ها. سپس این اتاق، مقابل آینه، خودش درون لباس عروس، و فرد دیگری که از درِ دیگرِ اتاق وارد می‌شود... با یک پوزخند کثیف: امروز یا از اینجا با من بیرون می‌آیی، یا کوچاری را روانه قبر می‌کنم. سپس اولین رقص، تاکسیدوی سفید، سفره عقد، دو قلب که با وجود همه‌چیز "بله" می‌گویند... و سپس پیکری که روی زمین می‌افتد. سرِ خودش که روی زانوهای اسمه می‌افتد، خونی که از دهان خودش می‌آید و آخرین کلمه‌ای که از لب‌های خودش جاری می‌شود برای اسمه: «عزیزم...» و آخرین نفس. احساس کرد بوی خاک را استشمام کرده است. خاک نم‌زده، ابر سیاه، صدای کلاغ‌ها، و سنگی که نام خودش روی آن حک شده بود: عادل کچاری. و زنی که پایین آن سنگ افتاده بود و گریه می‌کرد؛ خودش، در بدن اسمه، بالای سر مزار خودش، در حالی که دست‌هایش روی شکمش بود. نفسش بند آمد. عادل همان‌جا که بود تلوتلو خورد. خواست به دیوار پشت سرش تکیه کند، اما نتوانست. احساس کرد نفسش بند آمده است. خرخرکنان گفت: شریف... فهمیده بود. هر آنچه آن روز رخ داده بود واقعیت داشت. همه اتفاق افتاده بود؛ همه‌چیز واقعی بود و هیچ‌کدام خواب و رویا نبود. و امروز دوباره شروع می‌شد، اما این بار تفاوت داشت. این بار درون لباس عروس، عادل نبود؛ این بار عادل درون لباس دامادی بود. و شریف وقتی وارد این اتاق می‌شد، به جای عادل با اسمه‌ی واقعی روبه‌رو شده بود یا می‌شد. عادل دیگر نتوانست منتظر بماند و صبرش را در برابر ادب با دختران کنار گذاشت. از میان دخترها گذشت و وارد اتاق عروس شد: اسمه... زنی که کمی جلوتر ایستاده بود، با شنیدن صدای عادل سرش را چرخاند. عادل برای اولین بار اسمه را درون لباس عروس دید، اما با اشک‌هایی در چشمانش، به همان شکلی که هرگز نمی‌خواست او را ببیند... دید. عجز و درماندگیِ درون چشمان زنِ محبوبش همه‌چیز را به او می‌گفت... اینکه شریف آمده است... و اینکه اسمه تصمیمش را گرفته است... عادل وقتی آن لحظه را زندگی می‌کرد، در آن اتاق، در برابر آن تهدید گفته بود " برو به درک". توانسته بود این را بگوید، چون فکر می‌کرد می‌تواند جلوی اتفاقات را بگیرد. اما کسی که قرار بود بمیرد اسمه بود و عادل این را نمی‌دانست. اما اسمه می‌دانست. اسمه می‌‌دانست کسی که از آن در وارد می‌شود چه کارهایی می‌تواند بکند، آن مرد چه کار کرده بود و آن روز چگونه به پایان رسیده بود. با چشمان خودش دیده بود. هنگام کشیدن آخرین نفس‌ها، مردی را که دوستش داشت برای آخرین بار روی چهره خودش دیده بود. و امروز اگر مقاومت می‌کرد، کسی که زیر خاک می‌‌رفت عادل بود؛ عادلِ واقعی، پدرِ بچه‌اش، شوهرِ خودش. می‌دانست تصمیمی که می‌‌گیرد ممکن است به قیمت جان عادل تمام شود. به همین خاطر... تصمیمش را گرفته بود. مردی که دوستش داشت زنده می‌ماند. عادل گفت: یادت آمد. چشمان پر از اشک اسمه بی‌اختیار جاری شد و شروع به هق‌هق و گریه شدید کرد. عادل بدون معطلی به سمت او دوید و او را محکم در آغوش کشید: تلاش نکن. نترس. نترس من اینجام. اسمه در میان هق‌هق‌هایش به سختی و کلمه‌کلمه گفت: عادل... عادل عقب کشید و اشک‌های اسمه را به آرامی پاک کرد: باشه قشنگم. اسمه با نوازش‌های عادل آرام‌تر شد و انگار بالاخره قدرتی را که نیاز داشت پیدا کرده بود: عادل، من نمی‌توانم با تو ازدواج کنم. در چشمان عادل اندوه عمیقی نشست که ناشایست همان ترس بود؛ ترسِ از دست دادن کسی که دوستش داشت: اسمه نکن، تو فقط ترسیدی. صدایش گرفت. فریاد نمی‌زد، نمی‌توانست فریاد بزند. لب‌های اسمه از هم باز شد: تو را خواهد کشت عادل. نفسی کشید: ما این را قبلاً هم تجربه کردیم. عادل سرش را به طرفین تکان داد: نترس. من حلش می‌کنم. اسمه یک قدم به عقب رفت و خودش را از میان آغوش عادل بیرون کشید. دست‌های عادل چند ثانیه در هوا معلق ماند. انگار سرخوردن و رفتن اسمه از میان دست‌هایش، بیشتر از یک استعاره، شبیه به واقعیتی عریان به نظرش رسید. _رها کن مرا. بگذار بروم. لطفاً عادل. من طاقت این را ندارم. عادل به سمت او پیش رفت اما اسمه آن‌قدر دور ایستاده بود که انگار یک قدمِ بینشان به فاصله‌ای تبدیل شده بود که عادل نمی‌توانست از آن بگذرد. _همان درد را دوباره به من تحمیل نکن عادل. این کار را با من نکن. اسمه به سمت در حرکت کرد. عادل گفت: نرو اسمه.

#Senin_yerinde 51
تا دم در، دست در دست هم راه رفتند و در ورودی ایستادند. از اینجا به بعد جدا از هم بود. اسمه به اتاق عروس و عادل به اتاق داماد می‌رفت. چند ساعت بعد دوباره در وسط سالن کنار هم می‌ایستادند. عادل صورت اسمه را میان دو دستش گرفت: خیلی دوستت دارم. _من هم دوستت دارم. عادل خم شد و اسمه را بوسید. بدون عجله، بی‌آنکه اهمیت دهد کسی نگاه می‌کند یا نه، او را بوسید. دست‌های اسمه روی یقه او رفت، محکم گرفت و رها نکرد. وقتی عقب کشیدند، پیشانی‌هایشان به هم خورده بود. عادل گفت: چیزی نمانده. اسمه گفت: چیزی نمانده. عادل یک بار دیگر دست او را فشار داد و سپس رها کرد: برو و زیباترین عروس دنیا بشو افولیم. اسمه با لبخند از کنار عادل جدا شد. بعد از چند قدم برداشتن، برگشت و به عادل نگاه کرد. عادل هنوز با لبخند او را تماشا می‌کرد. برایش دست تکان داد، انگار می‌خواست بگوید یالا برو. عادل هم برایش دست تکان داد و چشمانش را با لبخند بست. اسمه وارد اتاق عروس شد. عادل مدتی به راهروی خالی نگاه کرد، سپس نفس عمیقی کشید و به سمت اتاق داماد رفت. عادل کت‌وشلوار دامادی خود را از کاور بیرون آورد و روی چوب‌لباسی آویزان کرد. چند ثانیه به کتِ روی چوب‌لباسی نگاه کرد و زیر لب گفت: ای بابا! کت‌وشلوار را از چوب‌لباسی برداشت و پوشید. رو به آینه برگشت. کاملاً سفید. غرولندکنان گفت: رفته کت‌وشلوار سفید گرفته. من چطور با این جلوی کل اهالی روستا ظاهر بشوم؟ در باز شد و عمر وارد شد. یک قدم برداشت و ایستاد. از سر تا پای پسرش را برانداز کرد و ابروهایش بالا رفت: عادل، شبیه گارسون‌ها شدی. این چه لباس دامادی است؟ عادل در آینه به خودش درون تاکسیدوی سفید نگاه کرد. یک هفته بود هر بار که در آینه نگاه می‌کرد، چهره دیگری می‌دید. حالا چهره خودش بود، اما تاکسیدویی که اسمه انتخاب کرده بود تنش بود. گفت: اسمه این‌طور می‌خواست. چه کار کنم؟ عمر سرش را به طرفین تکان داد، اما نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد: یعنی هرچه دختر بگوید همان می‌شود. عادت کن، تازه روز اولت است. به سمت در رفت و از آستانه در برگشت و یک بار دیگر نگاه کرد: زودتر آماده شو. چیزی نمانده. عمر بیرون رفت و در پشت سرش بسته شد. عادل دوباره زمان درازی جلوی آینه به خودش نگاه کرد و زیر لب با خودش گفت: بی‌خیال پسرم. ممکن بود لباس عروس بپوشی. باز هم خدا را شکر. سپس فکر جدیدی به ذهنش رسید: اسمه می‌‌خواسته در عروسی‌اش سفید بپوشد. اسمه می‌دانست روزی که برای تنها بار در زندگی‌اش قرار بود عروس شود، نمی‌توانست لباس عروس خودش را بپوشد، برای همین دست‌کم می‌خواست درون رنگ سفید قرار بگیرد. چهره عادل در هم رفت و احساس پشیمانیِ بزرگی کرد، بزرگ‌تر از تمام عصبانیت‌ها و غرولندهای یک هفته گذشته‌اش به اسمه. سپس این افکار جای خود را به حس گرم‌تری دادند. عادل دوباره لبخند زد؛ چون اسمه امروز می‌توانست لباس عروسش را بپوشد. امروز قرار بود لباس عروس خودش را، در بدن خودش، در عروسی خودش بپوشد. دکمه کتش را بست. آماده بود. نفس عمیقی کشید و با خودش گفت: بالاخره. آن‌قدر هیجان‌زده بود که دست‌هایش عرق کرده بود. از شدت شوق در پوست خود نمی‌گنجید. اگرچه هرگز به اسمه نگفته بود، اما گاهی ترس بزرگی داشت که این روز هرگز فرانرسد. از فرط هیجانی که در درونش بود، نتوانست منتظر اسمه بماند. از اتاق خارج شد و به سمت سالن رفت. از جلوی در، نگاه کوتاهی به داخل سالن انداخت، بدون اینکه جلب توجه کند؛ سالن از قبل پر شده بود. به گل‌ها نگاه کرد، به روشنایی‌ها نگاه کرد و چشمش را روی مهمانان چرخاند. می‌خواست با چشمان خودش ببیند که آیا همه‌چیز مرتب است یا نه. هیجانِ بی‌صبرانه‌ای در چهره‌اش نمایان بود. در گوشه‌ای فادیمه با اقوام صحبت می‌کرد. پدر و مادر اسمه و عادل در ورودی اصلی به مهمانان خوش‌آمد می‌گفتند. موسیقی در پس‌زمینه ملایم و با تنِ آشنایی پخش می‌شد؛ هنوز چیزی نبود که بشود با آن رقصید، فقط موسیقی متن ملایمی برای پر کردن فضای سالن بود. عادل یک‌باره خشکش زد. احساس کرد این لحظه را قبلاً هم زندگی کرده است. همه‌چیز بسیار آشنا بود: سالن، مهمانان، روشنایی‌ها، حتی موسیقیِ در حال پخش در پس‌زمینه... انگار قبلاً از اینجا رد شده بود. از زیر همین روشنایی‌ها، از میان همین موسیقی، از میان همین نگاه‌ها... اما درونِ چیز دیگری. یک لحظه احساس کرد خودش با لباس عروس در وسط سالن ایستاده است. عادل سرش را به طرفین تکان داد و با خودش گفت:چرند نگو. اما ضربان قلبش کند نمی‌‌شد؛ تندتر می‌شد. از سالن بیرون رفت و به اتاق عروس رفت. امینه و سوجان دم در بودند. سوجان گفت: داماد، تو اینجا چه می‌کنی؟ عروس را که هنوز نباید دید. امینه هم گفت: تورِ سرش هنوز آماده نیست. عادل به آن‌ها لبخند زد و گفت: فقط یک ثانیه.

#Senin_yerinde 50
هر دو بعد از آماده شدن، دست در دست هم بیرون رفتند. فاطمه با دیدن آن‌ها نفس عمیقی کشید. هر دو، نگرانی‌هایی را که روزها در دل داشتند دور ریخته بودند و آرام و خوشحال به نظر می‌رسیدند. بالاخره با چشمان خندان به یکدیگر نگاه می‌کردند. عمر گفت: یالا، دیر نکنید. یک بار بیشتر ازدواج نمی‌کنید. عادل به سمت مادرش رفت و گونه‌اش را بوسید: صبح بخیر مادرم. فاطمه لحظه‌ای مکث کرد. سپس صورت پسرش را میان دو دستش گرفت و گفت: صبح بخیر پسرم. اسمه هم به سمت آن‌ها آمد و دست فاطمه را گرفت: مادر. این بار در این کلمه هیچ عجیب‌بودنی وجود نداشت. چشمان فاطمه پر از اشک شد. چیزی نگفت؛ فقط هر دو را با هم در آغوش کشید. فاطمه و فادیمه در حیاط ایستاده بودند و پایین آمدن عادل و اسمه را از پله‌ها تماشا می‌کردند. مردی که یک هفته بود در آن خانه راه می‌رفت، بالاخره دوباره شبیه پسرش شده بود. دختر کنارش هم بالاخره شبیه یک عروس شده بود؛ نه بیش از حد راحت، نه بیش از حد سخت‌گیر. فقط خوشحال. فادیمه گفت: مادر، داداشم بالاخره عجیب‌وغریب راه رفتن را کنار گذاشت. _این چه حرفی است دخترم؟ _رسماً عشوه می‌آمد، چه‌می‌دانم والا. فاطمه سرش را به طرفین تکان داد: حرف‌های بی‌ربط نزن، برادرت نشنود. اسمه هم معمولی به نظر می‌رسید. سنگ از آسمان خواهد بارید. _استرس عروسی است. همه‌چیز که طبق اصول پیش نرفت. وقتی سوار ماشین شدند، عادل پشت فرمان نشست و اسمه کنارش نشست. با بسته شدن درها، هر دو لحظه‌ای مکث کردند. سپس هم‌زمان به یکدیگر نگاه کردند و دوباره خندیدند. اسمه گفت: به چه می‌خندی؟ _تو به چه می‌خندی؟ اسمه سرش را تکان داد و رویش را به سمت بیرونِ پنجره برگرداند. عادل ماشین را روشن کرد. اسمه یک دستش را روی شکمش گذاشته بود و دست دیگرش را ناخودآگاه روی زانوی عادل قرار داده بود. عادل گاهی به او نگاه می‌کرد. سعی می‌کرد نگاه نکند، اما نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. یک هفته بود که در آینه به صورت خودش نگاه کرده بود، حالا دوباره به صورت اسمه نگاه می‌کرد و احساس درونش آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌توانست فرمان را محکم نگیرد. سپاس شیشه پنجره‌اش را پایین داد و با بیرون آوردن سرش شروع به فریاد زدن کرد: ما داریم ازدواج می‌کنیم! اسمه با گرفتن بازوی عادل سعی کرد او را به داخل بکشد: عادل ساکت شو. _چه شده دختر. طاقت ندارم. خیلی خوشحالم. اسمه نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد: خرِ بی‌جنبه. اسمه بعد از مدتی رویش را از پنجره برگرداند، به روبه‌رو نگاه کرد و لب‌هایش را روی هم فشار داد. گفت: خب ما چطور خوب شدیم...؟ داشت بلند فکر می‌کرد. انگار از عادل نمی‌پرسید، از خودش می‌پرسید. عادل شانه‌ای بالا انداخت. چشمانش به جاده بود و لبخندِ روی چهره‌اش اصلاً محو نشده بود. گفت: اصلاً برایم مهم نیست. به حالت عادی برگشتیم دیگر. همین برای من کافی است. اسمه به او نگاه کرد: عادل. _چیه؟ _فکر کنم چون با هم بودیم و رابطه داشتیم خوب شدیم. اخم‌های عادل کمی در هم رفت. چیزی نگفت. اسمه ادامه داد: قبل از روزی که برای اولین بار جایمان عوض شد هم همین‌طور شده بود. عادل خنده‌ای کوتاه کرد و سرش را به طرفین تکان داد: تصادفی بوده اسمه. لحظه‌ای مکث کرد: قبلاً هم انجام داده بودیم در نهایت. آن زمان اتفاقی نیفتاد. اسمه به بیرونِ پنجره نگاه کرد. انگشتانش روی زانوی عادل کمی تکان خوردند: ان‌شاءالله که همین‌طور است. زیر لب زمزمه کرد: ما فردا صبح... صدایش کاملاً آهسته شده بود. عادل نگاه نگران و کوتاهی به او انداخت. اسمه گفت: اگر فردا صبح دوباره جا به جا بیدار شویم... لبخند عادل در یک لحظه پاک شد. گلویش خشک شد و تمام رنگ از چهره‌اش پرید. کم‌رمق زمزمه کرد: نه. این کلمه بارها و بارها در ذهنش انعکاس یافت. چشمانش را از جاده برنداشت اما نگاهش جدی و سخت شد. چانه‌اش منقبض شد. لحظه‌ای نفسش را حبس کرد و سپس به سختی بیرون داد. گفت: اسمه. صدایش شبیه صدای خودش نبود: این‌طور نیست. اسمه به سمت او برگشت. _تو پنیک نشو. عادل سرش را تکان داد، انگار که با خودش حرف می‌زد: خوب شدیم. حالا ازدواج می‌کنیم. بچه‌دار می‌شویم. خیلی خوشبخت خواهیم شد. دستش را از روی فرمان برداشت و دست اسمه را محکم گرفت: باشه؟ اسمه به صورت عادل نگاه کرد. آن لبخند بزرگِ چند لحظه پیش رفته بود و به جایش چیز دیگری آمده بود؛ چیزی شبیه به ترس. سرش را تکان داد: باشه. عادل پشت دست او را بوسید و چشمانش را به جاده دوخت. دیگر نمی‌خواست آن جمله را بشنود. با صدایی آهسته گفت: دیگر این‌طور نگو. اسمه گفت: باشه. اما نتوانست آن را از ذهنش بیرون کند. مقابل سالن عروسی رسیدند. عادل ماشین را نگه داشت و موتور را خاموش کرد. یک لحظه از جایش بلند نشد و به اسمه نگاه کرد. اسمه هم به او نگاه می‌کرد. اسمه گفت: رسیدیم. _رسیدیم.

Gözlerinmiş en büyük yalanci❤️‍🔥
#Esdil

TRT Geber da;
#Esdil

Uçurum mu?
#Esdil

I'm falling in love❤️‍🔥
#Esdil

قسمت 32 دریا طغیان خواهد کرد Taşacak bu deniz Bölüm 32
قسمت 32 دریا طغیان خواهد کرد Taşacak bu deniz Bölüm 32

فراگمان اول قسمت دوم (۳۳)

ای بابا ای بابا..
ای بابا ای بابا..

واکنش عادل:
#Esdil