زُروان | Zurvān
رفتن به کانال در Telegram
در زُروان؛ بازگفتِ ایرانِ کهن، روایتی از تاریخ، هنر و میراث ایران باستان بر پایه آثار و پژوهشهای تاریخی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 787
مشترکین
-5624 ساعت
-607 روز
+3830 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+78
در 3 کانالها
اوت '26
+466
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+536
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+2 355
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 13 سپتامبر | +2 | |||
| 12 سپتامبر | 0 | |||
| 11 سپتامبر | +4 | |||
| 10 سپتامبر | +6 | |||
| 09 سپتامبر | +5 | |||
| 08 سپتامبر | +7 | |||
| 07 سپتامبر | +11 | |||
| 06 سپتامبر | +4 | |||
| 05 سپتامبر | +11 | |||
| 04 سپتامبر | +8 | |||
| 03 سپتامبر | +12 | |||
| 02 سپتامبر | +6 | |||
| 01 سپتامبر | +2 |
پستهای کانال
• نگهبان جاودان؛ سربازی که پس از ۲۵ قرن هنوز ایستاده است
از دل سنگ آهکی که روزگاری بر دیوارهای کاخی هخامنشی نشسته بود، پیکرهٔ نگهبانی پارسی سر برآورده؛ رزمآوری آرام و استوار، با نگاهی که هنوز هم حس وظیفه و وقار را در خود دارد. این نقشبرجسته به دوران #هخامنشیان، میان سالهای ۴۸۶ تا ۴۶۵ پیش از میلاد بازمیگردد و از سنگ آهک تراشیده شده است. ابعاد این اثر برابر است با ۵۳ سانتیمتر بلندا، ۴۶٫۵ سانتیمتر پهنا و ۹٫۲ سانتیمتر ژرفا؛ نسبتهایی که در عین فروتنی اندازه، وقاری شاهانه را در خود جای دادهاند. این اثر اکنون در موزهٔ هنرهای زیبای بوستون، با شمارهٔ ثبت 40.170 نگهداری میشود؛ سنگی که از دل ویرانههای شکوهی گذشته، راه خود را به سالنهای روشن موزهای امروزی باز کرده است. این نگهبان سنگی، هرچند از کاخی که روزی بر آن ایستاده بود جدا افتاده، همچنان در سکوتش فرمان میدهد: که هیچ امپراتوریای، هرچند بزرگ، از گذر زمان در امان نیست، اما هنر آن میتواند بر لبهٔ قرنها بایستد و همچنان نگهبانی کند.@Zuurvan
| 2 | بدون متن... | 272 |
| 3 | • جامی از سیم و زر: صحنهای که شیر و عقاب در دستان یک ساقی #هخامنشی به هم رسیدند
میان گنجینههای موزهٔ گتی، ظرفی شراب چشم میرباید که از دل کارگاههای زرگری روزگار هخامنشیان بیرون آمده است؛ ظرفی از سیم با آبطلاکاری، متعلق به سالهای ۴۰۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد. دستگیرههای این جام را نه دستانی ساده، بلکه پیکرهٔ #شیردال شکل دادهاند که گویی از افسانهای کهن بیرون خزیده و بر لبهٔ ظرف چنگ انداختهاند.
ابعاد این اثر گواه دست پُرمهارت هنرمندی است که هم استحکام میخواسته و هم زیبایی: بلندای ۳۲٫۱ سانتیمتر، پهنای ۲۲٫۲ سانتیمتر و درازای ۱۸٫۴ سانتیمتر. این ظرف اکنون در موزهٔ گتی با شمارهٔ ثبت 86.AM.751 نگهداری میشود؛ شیئی که در گذر از بزمهای شاهانهٔ هخامنشی تا ویترینهای امروزی، هیچگاه رونق و ابهتش را وانگذاشته است.
این جام سیمین، با دستگیرههای شیردال گونهاش، بیش از آنکه ظرفی برای می باشد، روایتگر بزمی است که در آن قدرت شاهانه و ظرافت هنری در یک نقطه به هم میرسیدند. هزاران سال بعد، هنوز میتوان تصور کرد که دستی پارسی، این جام را بر سفرهای شاهانه بلند کرده و نور مشعلها بر جلای نقرهاش رقصیده است.
@Zuurvan | 482 |
| 4 | بدون متن... | 466 |
| 5 | • #شیردال زرین: تکهای از شکوه فراموش شده ایران باستان
در دل ویترینهای موزهٔ شرقی دانشگاه شیکاگو، صفحهای زرین آرمیده که تصویر آفریدهای اسطورهای را در خود فروبرده است: شیردل یا گریفین، ترکیبی از هیبت درنده و شکوه پرندهای آسمانی. این اثر به دوران #هخامنشیان، میان سالهای ۵۰۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد بازمیگردد؛ روزگاری که ایران باستان بر گسترهٔ پهناوری از آسیای غربی فرمان میراند و هنرش زبان قدرت و شکوهی جهانی بود.
این صفحهٔ زرین، با وجود کوچکی ابعادش، جهانی از استادکاری را در خود جای داده است: تنها ۰٫۳ سانتیمتر ضخامت، ۱۰٫۵ سانتیمتر پهنا و ۱۰٫۸ سانتیمتر درازا دارد، اما در همین کمژرفایی، پیکرهٔ جانوری نیمافسانهای را با چنان ظرافتی حجاری کردهاند که گویی فلز زر، خود جان گرفته و به پرواز درآمده است. شیردال، آمیزهای از توان زمینی و عروج آسمانی، در هنر هخامنشی نمادی از پاسداری و اقتدار شاهانه به شمار میرفت.
این گنجینهٔ کهن اکنون در مؤسسهٔ شرقی دانشگاه شیکاگو، با شمارهٔ ثبت A28582 نگهداری میشود و یکی از آثار برجستهٔ نمایشگاه «ایران: ایران باستان و جهان کلاسیک» در موزهٔ گتی ویلا بود که تا ۸ اوت ۲۰۲۲ میزبان بازدیدکنندگان بود. این نمایشگاه نخستین رویداد بزرگ آمریکایی بود که پیوند میان تمدنهای یونان و روم باستان را با سه دودمان بزرگ ایرانی—#هخامنشیان، #اشکانیان و #ساسانیان—در بازهٔ زمانی ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۶۵۰ میلادی به نمایش گذاشت.
آنچه در این صفحهٔ کوچک زرین نهفته، تنها یادگار یک هنرمند گمنام نیست؛ روایتی است از امپراتوریای که در برابر رقیبان یونانی و رومی خویش، نهفقط با شمشیر، که با زیبایی و ظرافت هنر سخن میگفت. شیردل که بر بستر زر نقش بسته، هنوز پس از بیش از دو هزار و پانصد سال، از فراز ویترین شیشهایاش، نگاهبان حماسهای است که هرگز به پایان نرسید.
@Zuurvan | 551 |
| 6 | • نبرد سنگی شیر و گاو: حماسهای که در سنگ آهک پارسه جاودان ماند
بر سینهٔ تختهٔ سنگی عظیم، صحنهای حجاری شده که هزاران سال است نفس در سینه حبس میکند: پیکار شیری خشمگین با گاوی نیرومند، در اوج کشاکشی که گویی هیچگاه به پایان نمیرسد. این نقشبرجستهٔ باشکوه از دوران #هخامنشیان، میان سالهای ۳۵۹ تا ۳۳۸ پیش از میلاد برجای مانده و از سنگ آهک تراشیده شده است.
عظمت این اثر تنها در روایتش نیست، در جسم سنگیاش نیز نهفته است: ابعادی برابر با ۹۱٫۴ سانتیمتر بلندا، ۱۷۵٫۳ سانتیمتر پهنا و ۳۸٫۱ سانتیمتر ژرفا، با وزنی سنگین به میزان ۱۹۵۰٫۴ کیلوگرم، معادل بیش از دو تن. این تندیس اکنون در مؤسسهٔ شرقی دانشگاه شیکاگو، با شمارهٔ ثبت A73100 نگهداری میشود؛ یادگاری از دستان استادکارانی که سنگ را به نبردی جاودان بدل کردند.
بر سنگ این نقشبرجسته، نبرد شیر و گاو هرگز به پایان نمیرسد؛ گویی هنرمندی خواسته بود لحظهٔ اوج کشاکش را برای همیشه در بند سنگ نگاه دارد، تا آیندگان دریابند که قدرت، حتی در سکوت سنگ، هرگز آرام نمیگیرد.
@Zuurvan | 600 |
| 7 | • خوانش «نیشِ مار» در زُروان
زرتشتِ نیچه مار را سپاس میدارد، نه از سرِ مهربانی، که از سرِ بیداری؛ نیش او خواب را از تن او ربود و رسالتی را که در پیش داشت، به یادش آورد. رنج، از این منظر، تنها زخم نیست؛ دریچهای است به آگاهی. انسان نیرومند اجازه نمیدهد آنچه بر او رفته، او را به «قربانی» فروبکاهد؛ بلکه همان زخم را به سوخت راه بدل میکند.
در گفتارِ دادگری، زرتشتِ نیچه اخلاقِ «در برابر بدی، نیکی کن» را به پرسش میکشد؛ زیرا حتی نیکی میتواند نقابی باشد بر چهرهٔ تحقیر و برتریجویی پنهان. سپس به جان «حقبهجانب بودن» میافتد: حتی آنگاه که حق با توست، اگر در همان حقانیت درجا بزنی، خود را داور میکنی و دیگری را محکوم؛ و بیآنکه بدانی، پا به چرخهٔ کینه و مجازات میگذاری.
اما این سخن، هرگز به معنای سر فروآوردن در برابر ستم نیست. زرتشتِ نیچه مقابله با ظلم را میپذیرد، امّا نه مقابلهای که از کینه جان بگیرد. عدالتِ برتر، برای او، عدالتِ سرد و مجازاتگر نیست؛ عدالتی است که حتی نگاه داور را نیز به داوری مینشاند و کینه و میل به کیفر را از خویش میتکاند. انسان نیرومند نه از رنج میگریزد، نه زیر بار آن میشکند، نه از حقانیتِ خود برای انتقام بهره میجوید؛ او رنج را از تباهی جدا میکند و به بیداری پیوند میزند، همانگونه که مقابله را از کینه میگسلد.
گفتار پایانی، یعنی خلوتگزین، ژرفترین و تاریکترین پردهٔ این روایت؛ نیچه در اینجا دیگر از تنهایی نمیگوید، از ژرفای انسان میگوید. خلوتگزین کسی است که آنچه بر او میگذرد، از سطح وجودش نمیگذرد؛ در او فرومیرود و در همان ژرفا میماند. او نه میتواند بهسادگی فراموش کند، نه میخواهد برای گریز از رنج، خود به ستمگری دیگر بدل شود. از همینروست که نیچه او را به چاهی ژرف میماند: هرکس میتواند سنگی در آن بیندازد، اما چون سنگ به اعماق رسید، دیگر هیچکس نمیداند چگونه باید آن را بازپس گرفت.
و اینجاست که «تحقیر» از خودِ ستم خطرناکتر میشود؛ زیرا شاید چیزی را در انسان بمیراند که دیگر بازنمیگردد: اعتماد، گشودگی، یا همان تصویری که او از جهان در دل داشت. از همینرو «کمر به قتلش ببندید» هشداری است افراطی و نمادین: اگر انسانِ عمیق را خرد کنی، شاید دیگر آن کس که پیش از تحقیر میشناختی، وجود نداشته باشد.
سخن پایانی نیچه تلخ است و بیگریز: آنچه در انسانهای سطحی شاید تنها حادثهای گذرا باشد، در انسان عمیق ریشه میدواند و به سرنوشت بدل میشود.
#منهای_تاریخ / #یادداشت / ۱۹ شَهریوَر ۲۵۸۵
@Zuurvan | 661 |
| 8 | • #نیچه در ‹چنین گفت #زرتشت›
نیشِ مار
زرتشت در آتشین روزی زیر درخت انجیری به خواب رفت و دستان خود را بر چهره خویش نهاد.
ماری آمد و بر گلویش نیش زد و او از درد فریاد برآورد. زرتشت در حالی که به آن مار خیره شده بود از جای برخاست و مار، چشمانش را شناخت و شتابان خواست که از آنجا بگریزد.
زرتشت گفت: «پیش از آنکه سپاست بگزارم، از اینجا مرو؛ زیرا مرا به هنگام بیدار کردی که سفری بس دور و درازم در پیش است.»
مار با لحنی آمیخته با پشیمانی گفت: «نه، راهت چندان هم دراز نیست؛ زیرا زهر من کشنده است.»
لبخندی بر لبان زرتشت نقش بست و گفت: «زهر ماری کی تواند اژدهایی را از پای درآورد؟ این هم زهر تو؛ آن را به تو باز میگردانم. تو چنان بینیاز نیستی که به من هدیه دهی.»
مار شتابان به گردن زرتشت چنبر زد تا زهر خویش باز مکد.
زرتشت روزی این داستان را برای پیروانش بازگفت. از او پرسیدند: «این داستان چه بار اخلاقی دارد؟»
در پاسخ گفت: «راستکاران و دادگران مرا ویرانگر مبادی اخلاقی میدانند و آن داستان و این مبادی همساز نیستند.
دشمن چو بدی کرد، نیکی نکنید؛ زیرا با این کار او احساس خواری میکند، بلکه با او بگویید با آن به شما نیکی کرده است. و شما را نرسد که کسی را خوار شمرید، خشمی دروغین بروز دهید. چون شما را نفرین کنند، دوست ندارم دعا کنید؛ شما نیز نفرین گویید. اما اگر ستمی بزرگ بر شما روا دارند، مقابله به مثل کنید و آن را به پنج بیداد کوچک فرو کاهید، زیرا هیچ صحنهای زشتتر از آن نیست که به ستم تن دهی.
آیا پیش از این میدانستید که بخش کردن دادگرانه بیدادها خود داد است؟ کسی که بتواند دیگران را ستمپذیر سازد، باید خود هم بتواند ستم را بر تابد.
اگر انسان اندکی کین بستاند، به نیکی نزدیکتر است. و انسانی نیست که ستمدیده را از کین ستاندن بازدارد. اگر کیفرتان عبارت از گزاردن حق ستمگر نباشد، از آن بیزارم؛ زیرا کسانی که خود را گناهکار میشمارند، بسی نجیبترند از آنان که همواره خود را حقبهجانب میدانند؛ بهویژه آنان که حق با آنان است. کسانی چنین نمیکنند که جانی بس گران دارند.
من از دادگری سردتان بیزارم؛ زیرا در دیدگان داورانتان چهره دژخیم و درخشش شمشیرش را میبینم. کجاست آن عدالتی که از چشمانش پاکی بدرخشد؟ برایم عشقی پدید آرید که تنها کیفرپذیر نیست، بلکه زیر بار همه گناهان میرود.
برایم عدلی پدید آرید که به تبرئه همگان انجامد و بر داوران داوری کند. آیا میخواهید از گفتههای خویش فاصله گیرم؟ بدانید دروغ در دل شیفته دادگری، عشق به انسانیت میشود.
آیا من میتوانم با راستی تمام دادگری کنم؟ یا چگونه میتوانم حق را به حقدار بدهم؟ پس همین مرا بس که حق ویژه خود را به حقداران بدهم. سرانجام از بیداد کردن بر خلوتگزین پروا بدارید؛ چرا که او نمیتواند هم فراموش کند و هم به ستمگر ستم کند.
خلوتگزین چاهی ژرف است که هر کس به آسانی میتواند سنگی در آن اندازد. اما اگر سنگ در ژرفنای این چاه عمیق جای گیرد، چه کسی میتواند آن را بیرون آورد؟ از خوار داشتن خلوتگزین هم بپرهیزید؛ اما اگر خوارش داشتید، کمر به قتلش ببندید.
چنین گفت زرتشت...
ترجمه مسعود انصاری - صفحه ۹۷-۹۹ - کتابی برای همهکس و هیچکس
@Zuurvan | 634 |
| 9 | • کاسهٔ نقرهای #اردشیر؛ یادگار ۲۴۰۰ سالهٔ سفرهٔ شاهان هخامنشی
در دل موزهٔ متروپولیتن نیویورک، ظرفی نقرهای از روزگار هخامنشی آرام گرفته که یونانیان باستان آن را «فیاله» میخواندند؛ نامی برای هر کاسهٔ پهن و کمژرفا. این اثر به سالهای ۴۶۵ تا ۴۲۴ پیش از میلاد، یعنی دوران فرمانروایی اردشیر یکم، بازمیگردد و شانهای برجسته و لبهای رو به بیرونگشوده دارد. در میانهٔ آن، برجستگی گردی به نام «امفالوس» جای گرفته که چهارده فرورفتگی زبانهمانند آن را در بر گرفتهاند. میان این فرورفتگیها، لَچَکهای گرد و ژرف و در فاصلهٔ آنها نیز لَچَکهایی کوچکتر نشستهاند. کاسه از یک ورق یکپارچهٔ نقره، به روش کوبش و فروراندن فلز شکل گرفته و سپس با کندهکاری، ریزهکاریهای پایانی خود را یافته است؛ روشی که در بیشتر فلزکاریهای #هخامنشی به کار میرفته.
بر گرداگرد لبهٔ درونی کاسه، نوشتهای میخی به خط فارسی باستان حک شده که میگوید: «اردشیر، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاه سرزمینها، پسر #خشایارشا شاه، خشایارشا پسر #داریوش شاه، از خاندان هخامنشی؛ این کاسهٔ نقره در سرای او ساخته شد.» این نوشته گواهی است بر اینکه ظرف از کارگاه شاهی برخاسته و نام سه نسل از شاهان هخامنشی را در دل نقره جاودانه کرده است.
این کاسه یکی از یک مجموعهٔ چهارگانه است؛ چهار ظرف تقریباً همانند که همگی یک نوشته دارند و تنها اندازهشان اندکی با یکدیگر تفاوت دارد. چنین مینماید که این ظروف بر سفرهٔ شاهانه به کار میرفتهاند. شاهان ایرانی، بزمهای خود را جایگاه نمایش توانگری و شکوه میساختند و دعوتشدن به سفرهٔ شاه، خود افتخاری بزرگ بود. اما دریافت جامی از دست شاه، افتخاری فراتر و نشانی ماندگار از میهمانی شاهانه بهشمار میرفت. بهگمان بسیار، این کاسهٔ بزرگ و نوشتهدار نیز برای چنین پیشکشی ساخته شده بود.
نوشیدن از چنین ظرفی بیگمان مهارتی میطلبید؛ اما همان برجستگی میانی، گرفتن آن با یک دست را آسان میکرد؛ انگشت میانی در گودی آن جای میگرفت و شست بر لبه یا نزدیک آن استوار میشد. این ساختار، افزون بر زیبایی، کارکردی کاربردی نیز برای ظرف فراهم میکرد. این اثر با پهنای ۲۹.۲ سانتیمتر و بلندای ۴.۶ سانتیمتر، از سال ۱۹۴۷ با کمک مالی راجرز به موزهٔ متروپولیتن پیوسته است. کاسهای که پس از بیش از دو هزار و چهارصد سال، همچنان روایتگر شکوه سفرهٔ شاهانهٔ هخامنشی است.
@Zuurvan | 665 |
| 10 | • آلن دو باتن؛ فرزند؛ ادامهی پنهانِ میل به زیستن در کالبدی دیگر
سایههای احساسی همیشه، و در نهایت، با اخاذی ایجاد میشوند:
«آنطور که ما میخواهیم رفتار کن؛ اگر نه، بهآرامی یکی از منابع عشق را قطع میکنیم. راه ما را دنبال کن؛ اگر نه، باید رنج بکشی و شکست بخوری.» ممکن است عشق زیادی از سوی والدینِ سایهافکن وجود داشته باشد، اما نه از آن نوعی که اقتضای استقلال و اصالتِ دریافتکنندهی آن عشق باشد. نباید کمترین اهمیتی داشته باشد که بچهها چه کسی را برای ازدواج انتخاب میکنند، دنبال چه شغلی میروند یا وقتی نوبت خودشان شد، فرزندشان را چگونه تربیت میکنند.
پدر و مادر خوب بودن به معنای تمایل به وانهادنِ کنترل است؛ اینکه آدم بگذارد دیگران فراموشش کنند، سروکلهاش در رؤیای فرزندش پیدا نشود، مانعی بر سر راه رشد و موفقیت او نگذارد، اسباب نگرانی و دلسوزی نشود و منبع ترس و وحشت نباشد؛
و درک کند که سرپناه دادن به کسی هرگز به معنای مُحق بودن در کنترل هویت و سازوکارهای روانیِ او نیست.
بزرگترین هدیهی یک پدر و مادر این است که آنقدر مهربان باشند که این حق را بدهند که فراموششان کنیم.
@Zuurvan | 713 |
| 11 | • نگینِ سرخِ شاهانه؛ چهرهای از شکوه ایرانِ #ساسانی
این مُهرِ بیضیشکل از عقیق سرخ و نیمهشفاف، از نمونههای چشمگیر هنر سنگتراشی و نگارگری دورهٔ ساسانی است و به حدود سدههای سوم و چهارم میلادی بازمیگردد. بر سطح آن، چهرهٔ مردی ریشدار در نیمرخ دیده میشود؛ مردی با تاجی باشکوه و سهشاخه، نوارهای افشان، گوشواره و گردنبندی از مروارید. پیرامون این چهره نیز نوشتاری به خط پهلوی نقش بسته و گویی سنگ، همزمان چهره و نام صاحب خود را در دل خویش نگاه داشته است.
بخش پایینی مُهر آسیب دیده است؛ زخمی کهنه بر پیکرهٔ سنگ که با گذر سدهها بر جای مانده و خود بخشی از سرگذشت این اثر شده است. این مُهر امروز در مجموعهٔ الصباح در کویت نگهداری میشود و از نمونههای شناختهشدهٔ مُهرهای شاهانهٔ ساسانی بهشمار میرود. اندازه، پرداخت هنرمندانهٔ سنگ، گزینش عقیق سرخ و شکوه تاج نشان میدهد که صاحب آن میبایست از جایگاهی بلند در دستگاه شاهی برخوردار بوده باشد و شاید خود شاه یا یکی از بلندپایگان دربار بوده است.
این چهرهٔ سنگی، تنها تصویری بر تکهای عقیق نیست؛ بازتابی از شکوه، جایگاه و خودآگاهی سیاسی جهان ساسانی است. حکاک ناشناسی که سدهها پیش ابزار خود را بر این سنگ نهاده، در سطحی کوچک جهانی از پوشش، زیور، تاج و شکوه شاهانه را به یادگار گذاشته است. مُهر، همچون نگینی از دل تاریخ، امروز نیز بخشی از سیمای ایران باستان را پیش چشم ما زنده نگه میدارد.
@Zuurvan | 847 |
| 12 | • آلن دو باتن؛ فرزند؛ ادامهی پنهانِ میل به زیستن در کالبدی دیگر
سایههای احساسی همیشه، و در نهایت، با اخاذی ایجاد میشوند:
«آنطور که ما میخواهیم رفتار کن؛ اگر نه، بهآرامی یکی از منابع عشق را قطع میکنیم. راه ما را دنبال کن؛ اگر نه، باید رنج بکشی و شکست بخوری.» ممکن است عشق زیادی از سوی والدینِ سایهافکن وجود داشته باشد، اما نه از آن نوعی که اقتضای استقلال و اصالتِ دریافتکنندهی آن عشق باشد. نباید کمترین اهمیتی داشته باشد که بچهها چه کسی را برای ازدواج انتخاب میکنند، دنبال چه شغلی میروند یا وقتی نوبت خودشان شد، فرزندشان را چگونه تربیت میکنند.
پدر و مادر خوب بودن به معنای تمایل به وانهادنِ کنترل است؛ اینکه آدم بگذارد دیگران فراموشش کنند، سروکلهاش در رؤیای فرزندش پیدا نشود، مانعی بر سر راه رشد و موفقیت او نگذارد، اسباب نگرانی و دلسوزی نشود و منبع ترس و وحشت نباشد؛
و درک کند که سرپناه دادن به کسی هرگز به معنای مُحق بودن در کنترل هویت و سازوکارهای روانیِ او نیست.
بزرگترین هدیهی یک پدر و مادر این است که آنقدر مهربان باشند که این حق را بدهند که فراموششان کنیم.
@Zuurvan | 1 |
| 13 | • آلن دو باتن؛ فرزند؛ ادامهی پنهانِ میل به زیستن در کالبدی دیگر
سایههای احساسی همیشه، و در نهایت، با اخاذی ایجاد میشوند:
«آنطور که ما میخواهیم رفتار کن؛ اگر نه، بهآرامی یکی از منابع عشق را قطع میکنیم. راه ما را دنبال کن؛ اگر نه، باید رنج بکشی و شکست بخوری.» ممکن است عشق زیادی از سوی والدینِ سایهافکن وجود داشته باشد، اما نه از آن نوعی که اقتضای استقلال و اصالتِ دریافتکنندهی آن عشق باشد. نباید کمترین اهمیتی داشته باشد که بچهها چه کسی را برای ازدواج انتخاب میکنند، دنبال چه شغلی میروند یا وقتی نوبت خودشان شد، فرزندشان را چگونه تربیت میکنند.
پدر و مادر خوب بودن به معنای تمایل به وانهادنِ کنترل است؛ اینکه آدم بگذارد دیگران فراموشش کنند، سروکلهاش در رؤیای فرزندش پیدا نشود، مانعی بر سر راه رشد و موفقیت او نگذارد، اسباب نگرانی و دلسوزی نشود و منبع ترس و وحشت نباشد؛
و درک کند که سرپناه دادن به کسی هرگز به معنای مُحق بودن در کنترل هویت و سازوکارهای روانیِ او نیست.
بزرگترین هدیهی یک پدر و مادر این است که آنقدر مهربان باشند که این حق را بدهند که فراموششان کنیم.
@Zuurvan | 1 |
| 14 | • لارس اسوندسن: «اعتماد؛ ایمانِ کور نیست، آگاهیِ آمیخته با خطر است»
«اعتماد» انواع گوناگونی دارد. نخستین نوع آن، اعتماد سادهلوحانه است. این اعتمادی است که ما همه با آن به دنیا میآییم. بدون چنین اعتمادی به پدر و مادرمان و دیگران، هرگز نمیتوانیم زنده بمانیم و این دقیقاً همان اعتماد کودکانه است.
نوع دیگر، اعتماد احمقانه است؛ یعنی شخص، علیرغم اینکه میداند با این اعتماد چه خطری تهدیدش میکند، باز این خطر را نادیده میگیرد و اعتماد میکند. مثال این نوع اعتماد احمقانه، اعتماد مطلق و بیچونوچرای اعضای یک فرقه به راهبرانشان است.
در این میان، اعتمادی که باید پرورانده شود، اعتماد با تأمل است؛ اعتمادی که همیشه به آگاهی از خطر پیوند خورده و همیشه ردی از بیاعتمادی در آن هست. اعتماد با تأمل، همیشه محدود و مشروط است.
این اعتماد زمانی مقدور و ممکن است که شخصِ اعتمادکننده، نیکنگرانه و از ته دل بپذیرد که در این اعتماد، خطری هم هست؛ با این فرض که این خطر جامهٔ عمل نخواهد پوشید و طرف مقابل، ما را به دام بلا گرفتار نخواهد کرد.
@Zuurvan | 835 |
| 15 | • لارس اسوندسن: «اعتماد؛ ایمانِ کور نیست، آگاهیِ آمیخته با خطر است»
«اعتماد» انواع گوناگونی دارد. نخستین نوع آن، اعتماد سادهلوحانه است. این اعتمادی است که ما همه با آن به دنیا میآییم. بدون چنین اعتمادی به پدر و مادرمان و دیگران، هرگز نمیتوانیم زنده بمانیم و این دقیقاً همان اعتماد کودکانه است.
نوع دیگر، اعتماد احمقانه است؛ یعنی شخص، علیرغم اینکه میداند با این اعتماد چه خطری تهدیدش میکند، باز این خطر را نادیده میگیرد و اعتماد میکند. مثال این نوع اعتماد احمقانه، اعتماد مطلق و بیچونوچرای اعضای یک فرقه به راهبرانشان است.
در این میان، اعتمادی که باید پرورانده شود، اعتماد با تأمل است؛ اعتمادی که همیشه به آگاهی از خطر پیوند خورده و همیشه ردی از بیاعتمادی در آن هست. اعتماد با تأمل، همیشه محدود و مشروط است.
این اعتماد زمانی مقدور و ممکن است که شخصِ اعتمادکننده، نیکنگرانه و از ته دل بپذیرد که در این اعتماد، خطری هم هست؛ با این فرض که این خطر جامهٔ عمل نخواهد پوشید و طرف مقابل، ما را به دام بلا گرفتار نخواهد کرد.
@Zuurvan | 1 |
| 16 | • آبریز نقرهای ۱۶۰۰ ساله؛ زنان نمادین در هنر #ساسانی
این آبریز نقرهای زراندود از روزگار ساسانی و از سدهٔ ششم تا هفتم میلادی، نزدیک به ۵۰۰ تا ۶۵۰ میلادی است و در ایران ساخته شده است. اندازهٔ آن ۳۲٫۵ × ۱۵٫۲ × ۱۲٫۳ سانتیمتر است. این آبریز با نقره ساخته شده و بخشهایی از آن با زر پوشانده شده است. شمارهٔ آن در گنجینهٔ اسمیتسونین S1987.118a-b است.
بر روی بدنهٔ آبریز سه زن دیده میشوند که هر یک چیزهایی نمادین در دست دارند: گل و پرنده، طاووس و جعبهای کوچک، و کودکی همراه با کاسهای از میوه. پیکرهها با هاله، گیسوی بسته، سربند، گردنبند و گوشواره نشان داده شدهاند و پوشاکشان نیز با نگارههای گوناگون آراسته شده است. در کنار این پیکرهها، نگارههایی از پرندگان، گلها، میوهها، جانوران و طاووس دیده میشود.
در ساخت و آراستن این آبریز از شیوههای گوناگون فلزکاری بهره گرفته شده است؛ از جمله چکشکاری، برجستهکاری، قلمزنی و زراندود کردن. فرم کلی آن به آبریزهای گلابیشکل ساسانی نزدیک است و پیکرههای زنانه در میان آرایههای بدنه جای گرفتهاند. در این نگارهها، پوشاک، زیورآلات، آرایش مو و اشیای در دست زنان با ریزهکاری فراوان ساخته شدهاند و نشاندهندهٔ توانایی بالای فلزکاران ایرانی در ساخت ظروف سیمین و زراندود هستند.
این آبریز تا سال ۱۹۶۷ نزد R. & D. Anavian در تهران بود. در ۲ مهٔ ۱۹۶۷، آرتور م. سکلر (۱۹۱۳–۱۹۸۷) آن را از آنان خرید. پس از مرگ سکلر، این اثر در سال ۱۹۸۷ به گالری آرتور م. سکلر در اسمیتسونین پیشکش شد و امروزه در گنجینهٔ Arthur M. Sackler نگهداری میشود.
@Zuurvan | 790 |
| 17 | • چهرههایی میان زر و نقره؛ ردپای جهانی که در گذر زمان خاموش نشد
@Zuurvan | 900 |
| 18 | • یزدانفریشاپور؛ چهرهای از دربار #ساسانی بر یک مُهر کمنظیر
این مُهر ساسانی با نقش نیمتنهٔ یزدانفریشاپور، مربوط به حدود ۳۸۳ تا ۳۸۸ میلادی و همزمان با پادشاهی #شاپور سوم است. اثر از عقیق نواری سهلایه (ساردونیکس) ساخته شده و ابعادی حدود ۴٫۴ × ۳٫۴ × ۰٫۴ سانتیمتر دارد. این مُهر با شمارهٔ Seyrig.1974.1080 در کتابخانه ملی فرانسه در پاریس نگهداری میشود و در سال ۱۹۷۴ به مجموعه افزوده شده است.
در مرکز مُهر، نیمتنهٔ زنی با چهرهای رو به چپ دیده میشود که چهار گیسوی بلند، گوشواره، گردنبند دو ردیفهٔ مرواریدی و پوشش سری با دو شاخ بزرگ قوچ دارد. کتیبهای به خط پهلوی پیرامون تصویر قرار گرفته و نام یزدانفریشاپور را ذکر میکند. اگرچه برخی منابع او را شهبانو «ملکه» معرفی کردهاند، در پژوهشهای تخصصی درباره عنوان رسمی او تردید وجود دارد و احتمال همسر یا محبوبهٔ شاپور سوم بودن او مطرح شده است.
این اثر از نظر شیوهٔ ساخت نیز اهمیت دارد؛ سنگ به روش نیکولو تراشیده شده که در مُهرهای ساسانی چندان رایج نیست. منشأ آن قطعی نیست، اما احتمال داده شده در نوگرام در شمالغرب پاکستان کشف شده باشد. این مُهر پیش از ورود به مجموعهٔ کتابخانه ملی فرانسه در اختیار هانری سیریگ بود و در پژوهشهای تخصصی مربوط به مُهرها و هنر ساسانی مورد بررسی قرار گرفته است.
@Zuurvan | 953 |
| 19 | • سنگنگارهٔ میترا؛ کشتن گاو و زایش دوبارهٔ گیتی
این سنگنگارهٔ مرمرین، کشتن گاو را نشان میدهد؛ رخدادی که در کانون آیین میترا، ایزد روشنایی، جای دارد و در چند صد سنگنگاره به گونهای یکسان بازنمایی شده است. میترا گاو را درون غاری بر زمین میافکند، ولی سر خود را رو به بالا گرفته و چشم به راه نشانهای برای کشتن آن است. این نشانه را کلاغ میآورد که از نگارهٔ آن در این سنگنگاره تنها چنگالهایش بر روی ردای میترا بر جای مانده است.
در این میان، جانوران به گونهای نمادین از گاو در حال مرگ بهره میبرند. سگ و مار از خون گاو مینوشند و کژدم با چنگالهای خود به سوی بیضههای گاو میرود. از پایان دم گاو نیز خوشههای گندم میرویند. همهٔ این پیکرهها در کنار هم بخشی از داستان و باور نهفته در این نگاره را بازمینمایانند.
این چهرهپردازی، توان ایزد روشنایی را نشان میدهد؛ ایزدی که با کشتن گاو، نظمی نو برای گیتی پدید میآورد. در همین هنگام، چرخهٔ مرگ و زایش دوباره نیز در نگاره بازتاب یافته است؛ از این رو مرگ گاو تنها پایان زندگی آن نیست، بلکه با رویش گندم و زایش دوباره پیوند دارد.
آیین رازآمیز میترا از جهان ایزدان ایران پدید آمد و میترا در امپراتوری روم به یکی از پرستیدهشدهترین ایزدان بدل شد. این آیین بهویژه در سدههای دوم و سوم پس از زایش مسیح گسترش یافت و در بخشهای باختری امپراتوری روم رواج بسیاری پیدا کرد.
@Zuurvan | 1 115 |
| 20 | • یزدگرد؛ آخرین سایه از جهان پیشین
مرگ یزدگرد را میتوان در جهانی فراتر از مرگ یک شاهنشاه جستوجو کرد؛ مرگی که با خود بر رنگ، بو، صدا، ذوق و شیوهٔ زیستن اثر میگذارد. زمین همان زمین است و آسمان همان آسمان؛ اما او آخرین سایهٔ جهانی است که پس از او دیگر به همان شکل قابل زیستن نیست. تنها جسم یزدگرد به آب فرو نمیرود؛ بلکه صورتی از زیستن با او به پایان میرسد.
رنگها بیصاحب میشوند، جامهها معنای دیگری میگیرند، بازی کودکان دگرگون میشود، موی و تن زبان دیگری پیدا میکنند؛ شیوهٔ خوابیدن، شکل خواب دیدن و رؤیاها تغییر میکنند؛ ذوقِ نشسته بر چهره، شکل لبخند زدن، شادکامیها و سوگواریها نیز دستخوش دگرگونی میشوند.
آنچه دگرگون میشود، خودِ اشیا نیست؛ نسبت انسان با آنهاست؛ نسبت انسان با طبیعت، با مرگ، با زیستن، با تن، با دیگری و با جهان. از این پس، همهچیز باید در دستگاهی تازه معنا شود؛ نه فقط تاج و تخت و آیین، که رنگ و جامه و بدن و شادی و سوگ و رؤیا...
@Zuurvan | 1 010 |
