fa
Feedback
استودیو برف | ویدیوگرافی

استودیو برف | ویدیوگرافی

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 364
مشترکین
+324 ساعت
+1 0397 روز
+1 08930 روز
آرشیو پست ها
ای اشک‌های انتخابی روی زمین که چکیدید توی زمین که فرورفتید لای ساقه‌ی گل‌ها که دویدید حرارت خورشید را که چشیدید گل‌های پژمرده را بگویید زنگار قلب ما را ببخشند متن‌های قشنگی رو توی این کانال دیدم

بیان از دقیقه 01:24 با هم گوش کنیم ... @studiobarff

گاهی بعضی بُغض ها گاهی بُغضِ بعضی ها زندگی را برایت جهنم می کند!

روش برخورد با مردم در ۱۰ کلمه از زبان عطار: ‏دور دور مرو که مهجور گردی؛ و نزدیکِ نزدیک میا که رنجور گردی! تذکرة الاولیا - عطار

با این ترکیب صدای هوشنگ ابتهاج و علیرضا قربانی روحت زلال میشه. قطعا یکی از زیباترین هاست...! @studiobarff

مثلا گیج و بی‌خبر از خواب بلند شوی، رادیو را روشن کنی و بشنوی: «خبری نیست، پا روی پا بیندازید، چایتان را بنوشید، به موزیک‌های آرام گوش کنید، کتاب بخوانید، عاشق باشید و غمتان نباشد؛ قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد...» مثلا روزت را با صدای آواز گنجشک‌ها و شیطنت‌های ابرها و آفتاب شروع کنی. مثلا چشم باز کنی و همه چیز خوب باشد، مثلا هیچ روزنه‌ای برای نگرانی نباشد و زمین سیاره‌ی آرام و دنجی شده باشد برای زیستن... -نرگس صرافیان طوفان

پنجشنبه همان روزی که دل میگیرد و اشک در چشمان جاری… روزی که دل، دلتنگ میشود برای عزیزانی که در کنار ما نیستند “روحشان شاد و یادشان گرامی”

اینو پخش کنیم لطفأ!!! اگه جایی می‌خوایم از افراد سالخورده نام ببریم؛ نگیم و یا ننویسیم[ پیر زن، پیر مرد،] مثال: بجای[  تو مترو یه پیر زن ، یا یه پیر مرد فلان گفت؛] مؤدبانه بگیم، یا بنویسیم: تو مترو [یه خانم یا آقای مسن یا یه خانم ، یا آقای سالخورده فلان حرف رو گفت..،]! پیر زن، پیر مرد گفتن و نوشتن برای هيچکس نه سود داره، نه ضرر. فقط سطح ادب، شعور و شخصیتِ خودِ گوینده یا نویسنده رو نشون می‌ده! همین. @studiobarff

همه خانه‌ها تاریک‌‌اند، تا وقتی که مادر بیدار شود. - جبران خلیل جبران

خدایا، آنچه را دگرگون ‌ناپذیر است به من نشان ده تا آنرا بپذیرم. و آنچه را دگرگون ‌پذیر است به من نشان ده تا آنرا به بهترین وجه دگرگون کنم. و قدرت هضم تفاوت ‌ها را به من بده. #فرانسوا_لارشفوکو (متفکر فرانسوی) صبحتون بخیر دوستان من 🌱

گفته بود: خانم سورملینا اجازه می ‌دهید شما را دوست داشته باشم؟ گفتم: اختیار دارید، و توی دلم گفتم: دوست داشتن که اجازه نمی‌خواهد. - عباس معروفی؛ سمفونی مردگان

امیدوارم زندگی گاهی تو را از قوی بودن معاف کند و فقط اجازه دهد خوشحال باشی ...

هرکسی که ملاقات می‌کنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانید. “مهربان باشید. همیشه.”
هرکسی که ملاقات می‌کنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانید. “مهربان باشید. همیشه.”

قاب عکس خالی

و دیگر جوان نمی شوم ... @studiobarff

بریم با هم قدیما که حالمون خوب بود ... شبتون خوش 🌱

هر کلمه ای صاحبی دارد و صاحب کلمه ی "رفیق" برای من، تا ابد تو هستی.

مثلِ "شهریور" باش دوان‌دوان به سوی "مهر" به استقبال باران پاییزی وعاشقانه‌های بی‌انتها برو مثلِ "شهریور" باش تقویم را به هم بریز ،فصل را عوض كن ساعت ها را تغییر بده و برگ تمام درختان را به پای عشق قربانی كن مثلِ شهریور باش شهریور كه باشی انتهای مسیرت پر از "مِهر" میشود.

📚 درسي اخلاقی از سهراب سپهری خیــــــــــــلی قشنگه حیفه نخونینش!!! @LATOLOT سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند، درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. @LATOLOT صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گرهی بگشایم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... #سهراب_سپهرى