Anliliy اساطیر ایـران و
رفتن به کانال در Telegram
زادهی خـاک و خورشــید 🌞 دانشجوی هوافـضا «و سرانجام روزی دختری که ریشه در خاک ایران داشت، خواست از شکفتن بنویسد.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 126
مشترکین
-124 ساعت
+637 روز
+15630 روز
آرشیو پست ها
پیشدادیانهوشنگ : یافتن آتش روزی از روزها، هوشنگ برای گردش و سرکشی به کوهستان رفته بود که ناگهان چشمش به ماری عظیمالجثه افتاد؛ ماری سیاه، دراز و هولناک، که از شکاف سنگها بیرون خزیده بود. فردوسی اون رو «جهانسوز» توصیف میکنه؛ نمادی از نیروهای اهریمنی که هنوز در گوشهوکنار جهان کمین کرده بودن.
پدید آمد از دور چیزی دراز / سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون / ز دود دهانش جهان تیرهگون نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ به زور کیانی رهانید دست / جهانسوز مار از جهانجوی جستهوشنگ بیدرنگ سنگی بزرگ از زمین برداشت و با همهٔ توان به سوی مار پرتاب کرد. اما سنگ به مار نخورد؛ سنگ با صدایی سهمگین به صخرهای کوبیده شد. ناگهان چیزی رخ داد که تا اون روز هیچ انسانی ندیده بود. از دلِ سنگ، نوری سرخ و درخشان جهید؛ جرقهای کوچیک که در چشم برهمزدنی به شعلهای زنده تبدیل شد. انگار خودِ کوه، آتش رو در سینهاش پنهان کرده بود و حالا راز هزاران سالهاش رو برای انسان آشکار میکرد.
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگمار در تاریکی ناپدید شد؛ اما چیزی بسیار ارزشمندتر از شکار نصیب هوشنگ شده بود. هوشنگ فهمید این شعله، یک اتفاق ساده نیست.هدیهای بود از سوی اهورامزدا.
نشد مار کشته ولیکن ز راز / ازین طبع سنگ آتش آمد فرازهمونجا سر بر خاک گذاشت، اهورامزدا رو ستایش کرد و فرمان داد آتش بزرگی درست کنن. مردم گرد اون شعله جمع شدن، شادی کردن و جشن گرفتن؛ جشنی که بعدها به نام سده شناخته شد و تا امروز یادگار اون روز فرخنده هست.
جهاندار پیش جهان آفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد / همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغیست این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی شب آمد برافروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار این نکته هارو هم از دست ندید:
هوشنگ آتش رو خلق نکرد؛ اونو شناخت. در اساطیر ایرانی، آتش از آغاز آفرینش وجود داشت. هنر هوشنگ این نبود که آتش رو به وجود بیاره، بلکه راز نهفتهٔ آتش رو کشف کرد و به خدمت انسان درآورد. هوشنگ احتمالاً نماد آغاز عصر فلز و تمدنه در متون پهلوی، اختراعها و پیشرفتهای زیادی به هوشنگ نسبت داده میشه؛ از کشاورزی و آبیاری گرفته تا استخراج فلزات و ساخت ابزار. به همین دلیل بعضی پژوهشگران اونو نماد گذار انسان از زندگی ابتدایی به زندگی متمدن میدونن. هفشجان؛ شهری که هنوز خودشو به هوشنگ پیوند میده. به استناد بعضی منابع تاریخی زادگاه هوشنگ شهری تاریخی و صنعتی به نام هفشجان هست که در قدیم هم نامش هوشنگان بوده. هفشجان یا هفشه جان معرب واژه پارسی هوشگان هست. کلمه هوشگان هم مخفف و برگرفته از نام هوشنگانه. شهر هفشجان رو نخستین محل کشف آتش میدونند. جالبه بدونین این شهر بیش از ۹۰۰۰ سال قدمت داره. هوشنگ و پرومته یه تفاوت مهم دارند. در اساطیر یونان، پرومته آتش رو از خدایان میدزده و به انسان میده. اما در اساطیر ایران، هوشنگ دزد آتش نیست. اون با مشاهده، خرد و شناخت، راز آتش رو کشف میکنه. این تفاوت کوچیک، یکی از قشنگترین تفاوتهای جهانبینی ایرانی و یونانیه؛ در یکی تمدن از نافرمانی زاده میشه، و در دیگری از شناخت نظم آفرینش. جاویدان خرد، اندرزهای هوشنگ. کتاب جاویدان خرد یا پندنامه هوشنگ یا الحکمه الخالده از کهن ترین کتاب های ایرانیه، که ساخته و پرداخته ی فرهنگ ایرانیه و برپایه جاویدان خرد هوشنگ از شاهان پیشدادی نوشته شده. اینکه چطور این کتاب کهن توسط اعراب کشف و بازنویسی شد، خودش داستان دیگه ای داره گفته میشه دو شهر بابل و شوش هم به دست هوشنگ بنا شده. هوشنگ همچنین نخستین استخراجگر آهن، نخستین آهنگر و نخستین قربانیکننده هست. و نقش مهمی در یکجانشینی مردم و گسترش شهرنشینی داشته.
پیشدادیانهوشنگ : کشف آتش روزی از روزها، هوشنگ برای گردش و سرکشی به کوهستان رفته بود که ناگهان چشمش به ماری عظیمالجثه افتاد؛ ماری سیاه، دراز و هولناک، که از شکاف سنگها بیرون خزیده بود. فردوسی اون رو «جهانسوز» توصیف میکنه؛ نمادی از نیروهای اهریمنی که هنوز در گوشهوکنار جهان کمین کرده بودن. هوشنگ بیدرنگ سنگی بزرگ از زمین برداشت و با همهٔ توان به سوی مار پرتاب کرد. اما سنگ به مار نخورد. سنگ با صدایی سهمگین به صخرهای دیگر کوبیده شد... ناگهان چیزی رخ داد که تا اون روز هیچ انسانی ندیده بود. از دلِ سنگ، نوری سرخ و درخشان جهید؛ جرقهای کوچک که در چشم برهمزدنی به شعلهای زنده تبدیل شد. انگار خودِ کوه، آتش رو در سینهاش پنهان کرده بود و حالا راز هزاران سالهاش رو برای انسان آشکار میکرد. مار در تاریکی ناپدید شد؛ اما چیزی بسیار ارزشمندتر از شکار نصیب هوشنگ شده بود. هوشنگ فهمید این شعله، یک اتفاق ساده نیست. هدیهای بود از سوی اهورامزدا. همونجا سر بر خاک گذاشت، اهورامزدا رو ستایش کرد و فرمان داد آتشی بزرگ برافروزند. مردم گرد اون شعله جمع شدن، شادی کردن و جشن گرفتند؛ جشنی که بعدها به نام سده شناخته شد و تا امروز یادگار اون روز فرخنده است. فردوسی این لحظه رو با زیبایی تمام اینگونه روایت میکنه: فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگ و بعد میگه: جهاندار پیشِ جهانآفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین
گاهشمار باستانی : جشن خامخواریامروز، پانزدهم تیرماه، یکی از آیینهای کمتر شناختهشدهٔ ایران باستان برگزار میشد؛ جشن خامخواری.
این آیین بیشتر در سُغد رواج داشت؛ سرزمینی ایرانی آنسوی رود جیحون که امروزه بخشهایی از ازبکستان و تاجیکستان رو در بر میگیره. در این روز، مردم از خوردن خوراک پخته پرهیز میکردن و میوه، سبزی، خشکبار و خوراکیهای خام میخوردن. و یادآور روزگاری بود که انسان هنوز آتش رو نمیشناخت و خوراکش رو بیواسطه از دل طبیعت میگرفت.جالبه بدونید این تصویر، در شاهنامه هم دیده میشه. فردوسی هنگام روایت روزگار آغازین انسانها میگه:
فراوان نبود آن زمان پرورش / که کمتر بُد از کشتنیها خورش جز از رستنیها نخوردند چیز / ز هر کز زمین سر برآورد نیزاما این وضعیت همیشه ادامه پیدا نمیکنه. فردوسی میگه اهریمن، برای دور کردن انسان از پاکی آغازین، اندیشهٔ کشتن جانوران رو در دل مردم میاندازه:
پس اهریمنِ بدکنش رای کرد / به دل کشتنِ جانور جای کردو چند نسل بعد، در داستان ضحاک، همین اهریمن این بار به شکل یه آشپز وارد دربار میشه؛ هر روز خوراکی تازهتر میپزه و کمکم گوشت جانوران رو وارد سفرهی ضحاک میکنه. انگار فردوسی میخواد نشون بده که این تغییر ذائقه، فقط یک تغییر غذایی نیست؛ بلکه بخشی از نفوذ اهریمن در جهان انسانه. البته اینها روایتهای اسطورهای هستن نه گزارش تاریخی. اما نشون میدن که در ذهن ایرانیان باستان، خوراک فقط وسیلهٔ رفع گرسنگی نبوده و با مفاهیمی مثل پاکی، نظم جهان و نسبت انسان با طبیعت پیوند داشته.
پیشدادیانهوشنگ، نخستین شاه پیروز یک سال از مرگ سیامک گذشته بود. یک سال بود که کیومرث، نخستین شاه جهان، در سوگ فرزندش نشسته بود. میگن توی اون یک سال، فقط انسانها عزادار نبودن؛ جانوران، پرندگان و همهٔ آفریدگان هم انگار داغدار شده بودن. چون تا اون روز، هیچکس مرگ رو ندیده بود. اما اون طرف، اهریمن از این اتفاق خوشحال بود. فکر میکرد کار تموم شده؛ با کشته شدن سیامک، نسل تازهٔ آدمیان از هم میپاشه و دیگه کسی جلودار دیوان نمیشه. ولی یه چیز رو حساب نکرده بود هوشنگ. پسر سیامک. کودکی که مرگ پدرش رو با چشمهای خودش دیده، و حالا بزرگ شده بود، و داغ پدر، به جای اینکه اونو بشکنه، ازش یه جنگجو ساخته بود. اهورامزدا هم هوشنگ رو تنها نذاشت. فرّهٔ ایزدی بهش رسید و امشاسپندان و ایزدان پشتش ایستادن. هوشنگ هم درندگان و آدمیان رو گرد آورد و برای اولین بار، انسان تصمیم گرفت به جای فرار از اهریمن، روبهروش بایسته.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر / ز درندگان گرگ و ببر دلیر سپاهی دد و دام و مرغ و پری / سپهدار پرکین و کندآورینبرد بزرگی آغاز شد. از یک سو دیوان، که به فرمان اهریمن اومده بودن تا آفرینش رو نابود کنن؛ و از سوی دیگه، هوشنگ و آفریدگان اهورامزدا. سرانجام، هوشنگ دیوی رو که خونِ سیامک رو بر زمین ریخته بود از پای درآورد و سپاه دیوان رو شکست داد.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ / جهان کرد بر دیو نستوه تنگ کشیدش سراپای یکسر دوال / سپهبد برید آن سر بیهمالاین اولین باری بود که انسان، اهریمن رو به عقب میروند. بعد از این پیروزی، کیومرث که رسالت خودش رو به پایان رسیده میدید، از جهان رفت و فرّهٔ شاهی به هوشنگ رسید.
چو آمد مر آن کینه را خواستار / سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی / نگر تا کرا نزد او آبرویاز اینجا به بعد، داستان ایران وارد فصل تازهای میشه؛ فصلی که انسان، کمکم یاد میگیره چطور این جهان رو آباد کنه. اما قبل از ادامهٔ داستان هوشنگ، چندتا نکته داریم. 1. در نسک پهلوی هوشنگ پسر سیامک نیست بلکه نوه ی سیامکه، اما فردوسی در شاهنامه شخصیت های فرعی رو حذف میکنه، همونطور که مشی، پسر کیومرث و پدر سیامک رو ذکر نکرده 2. نام هوشنگ و در شکل اوستایی هَئوشَیَنگهَه به رای بیشتر ایرانشناسان به معنی «سازندهٔ خانههای نیک» و «آباد کنندهٔ جایگاه های خوب» اومده، که اگه این برداشت درست باشه از همون اغاز از ماموریتش خبر میداده(در قسمت بعدی میخونیم). فردوسی هم در شاهنامه معنای هوشنگ رو با هوش و فرهنگ پیوند میده
گرانمایه را نام هوشنگ بود / تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود3. هوشنگ در اوستا لقب پرداتا para-data رو داره. که این لقب در پارسی پهلوی به شکل پشدات و پیشداد pes-dad در اومده. که درواقع همون پیشداد ماست، به معنای «کسی که پیش از همه قانون (داد) را نهاد» و واژهٔ پیشدادیان که منسوب به شاهان نخستین هست هم از این لقب میاد.
پیشدادیانهوشنگ، نخستین شاه پیروز یک سال از مرگ سیامک گذشته بود. یک سال بود که کیومرث، نخستین شاه جهان، در سوگ فرزندش نشسته بود. میگن توی اون یک سال، فقط انسانها عزادار نبودن؛ جانوران، پرندگان و همهٔ آفریدگان هم انگار داغدار شده بودن. چون تا اون روز، هیچکس مرگ رو ندیده بود. اما اون طرف، اهریمن از این اتفاق خوشحال بود. فکر میکرد کار تموم شده؛ با کشته شدن سیامک، نسل تازهٔ آدمیان از هم میپاشه و دیگه کسی جلودار دیوان نمیشه. ولی یه چیز رو حساب نکرده بود هوشنگ. پسر سیامک. کودکی که مرگ پدرش رو با چشمهای خودش دیده، و حالا بزرگ شده بود، و داغ پدر، به جای اینکه اونو بشکنه، ازش یه جنگجو ساخته بود. اهورامزدا هم هوشنگ رو تنها نذاشت. فرّهٔ ایزدی بهش رسید و امشاسپندان و ایزدان پشتش ایستادن. هوشنگ هم درندگان و آدمیان رو گرد آورد و برای اولین بار، انسان تصمیم گرفت به جای فرار از اهریمن، روبهروش بایسته.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر / ز درندگان گرگ و ببر دلیر سپاهی دد و دام و مرغ و پری / سپهدار پرکین و کندآوری نبرد بزرگی آغاز شد.از یک سو دیوان، که به فرمان اهریمن اومده بودن تا آفرینش رو نابود کنن؛ و از سوی دیگه، هوشنگ و آفریدگان اهورامزدا. سرانجام، هوشنگ دیوی رو که خونِ سیامک رو بر زمین ریخته بود از پای درآورد و سپاه دیوان رو شکست داد.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ / جهان کرد بر دیو نستوه تنگ کشیدش سراپای یکسر دوال / سپهبد برید آن سر بیهمالاین اولین باری بود که انسان، اهریمن رو به عقب میروند. بعد از این پیروزی، کیومرث که رسالت خودش رو به پایان رسیده میدید، از جهان رفت و فرّهٔ شاهی به هوشنگ رسید.
چو آمد مر آن کینه را خواستار / سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی / نگر تا کرا نزد او آبرویاز اینجا به بعد، داستان ایران وارد فصل تازهای میشه؛ فصلی که انسان، کمکم یاد میگیره چطور این جهان رو آباد کنه. اما قبل از ادامهٔ داستان هوشنگ، چندتا نکته داریم. 1. در نسک پهلوی هوشنگ پسر سیامک نیست بلکه نوه ی سیامکه، اما فردوسی در شاهنامه شخصیت های فرعی رو حذف میکنه، همونطور که مشی، پسر کیومرث و پدر سیامک رو ذکر نکرده 2. نام هوشنگ و در شکل اوستایی هَئوشَیَنگهَه به رای بیشتر ایرانشناسان به معنی «سازندهٔ خانههای نیک» و «آباد کنندهٔ جایگاه های خوب» اومده، که اگه این برداشت درست باشه از همون اغاز از ماموریتش خبر میداده(در قسمت بعدی میخونیم). فردوسی هم در شاهنامه معنای هوشنگ رو با هوش و فرهنگ پیوند میده
گرانمایه را نام هوشنگ بود / تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود3. هوشنگ در اوستا لقب پرداتا para-data رو داره. که این لقب در پارسی پهلوی به شکل پشدات و پیشداد pes-dad در اومده. که درواقع همون پیشداد ماست، به معنای «کسی که پیش از همه قانون (داد) را نهاد» و واژهٔ پیشدادیان که منسوب به شاهان نخستین هست هم از این لقب میاد.
پیشدادیاننخستین خون بعد از سالها، زمین دیگه اون دشت خاموش و تنهای آغاز آفرینش نبود. از پیوند مشی و مشیانه، نسل آدمیان کمکم روی زمین گسترده شد. خداوند بهشون هفت جفت فرزند بخشید و هر جفت، سرآغاز گروهی از مردمان جهان شدن. آخرین جفت، سیامک و نشاگ بودن؛ دو نامی که در متون پهلوی، آغاز تبار ایرانیان با اونا گره خورده. خودِ نام سیامک هم به رای بیشتر پژوهشگران معنای «سیاهمو» داره. در ایران باستان، نامهایی که از رنگ مو، چهره یا ویژگیهای ظاهری ساخته میشد، کاملاً رایج بود.
سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بوداما اهریمن هنوز شکست رو نپذیرفته بود. از همون روزی که به جهان یورش آورد، یه آرزو بیشتر نداشت؛ اینکه هرچی اهورامزدا آفریده رو نابود کنه. گیاه رو خشک، جانور رو بیمار و انسان رو ناپدید کنه. این بار اهریمن، دیوان رو به جنگ انسان فرستاد
در روایت شاهنامه، این دیو پسر اهریمنه، نامش خزروان دیوه و به شمایلی مانند گرگینه توصیف میشه. اما در روایت های پهلوی توصیف خاصی از این دیو نداریم. یکی بچه بودش چو گرگ سترگ / دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد برآن دیوبچه سیاه / ز بخت سیامک وزآن پایگاهدر اون روزگار هنوز از شمشیر و زره و سپاههای منظم خبری نبود. زمین، نخستین نبرد خودشو تجربه میکرد؛ نبردی میان نسل تازهٔ انسان و نیروهای تاریکی. هنگامی که خبر دسیسه دیوان به گوش سیامک رسید، تاب نیاورد و پیشقدم شد.
سخن چون به گوش سیامک رسید / ز کردار بدخواه دیو پلید دل شاه بچه برآمد به جوش / سپاه انجمن کرد و بگشاد گوشنبرد سختی درگرفت. نبردی که هیچ روایتگری اونو با جزئیات ندیده. سیامک تن به تن با دیو جنگید، در اون روزگار نه سلاحی بود و نه سپر و شمشیری، اما با تمام دلاوری و تلاش سیامک، دیوان بر سیامک چیره شدن و پسرانسان به خاک افتاد.
بپوشید تن را به چرم پلنگ / که جوشن نبود و نه آیین جنگ سیامک بیامد برهنه تنا / برآویخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه دیو سیاه / دوتا اندر آورد بالای شاه فکند آن تن شاهزاده به خاک / به چنگال کردش کمرگاه چاک سیامک به دست خروزان دیو / تبه گشت و ماند انجمن بیخدیوبرای نخستین بار... خونِ انسان بر زمین ریخت. میگن با مرگش، سکوتی سنگین سراسر جهان رو فرا گرفت. کیومرث، که سالها رنج آفریدگانو دیده بود، این بار داغِ خونِ خاندان خودشو بر دل داشت. یک سال تمام سوگواری کرد؛ نه فقط آدمیان، بلکه جانوران، پرندگان و همهٔ آفریدگان باهاش همدل شدن. و جهان برای نخستین بار فهمید «سوگ» یعنی چی.
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه / ز تیمار گیتی برو شد سیاه فرود آمد از تخت ویله کنان / زنان بر سر و موی و رخ را کنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار / دو دیده پر از نم چو ابر بهار خروشی برآمد ز لشکر به زار / کشیدند صف بر در شهریار دد و مرغ و نخچیر گشته گروه / برفتند ویله کنان سوی کوه برفتند با سوگواری و درد / ز درگاه کی شاه برخاست گرد نشستند سالی چنین سوگوار / پیام آمد از داور کردگار از آن بد کنش دیو روی زمین / بپرداز و پردخته کن دل ز کین وزان پس به کین سیامک شتافت / شب و روز آرام و خفتن نیافتو بدین ترتیب، نخستین سوگ ایرانیان، سوگ سیامک، و نخستین کین، کین سیامک شد. اما اسطورههای ایرانی این پیامو بارها تکرار میکنن اهریمن میتونه زندگی رو بگیره، اما امید رو نه! سیامک پسری به نام هوشنگ داشت. کودکی که روزی بزرگ میشه، انتقام پدرشو میگیره، دیوان را شکست میده و با کشف آتش، جهان انسانها را برای همیشه دگرگون میکنه از اینجا به بعد، داستان ایران دیگه فقط قصهٔ آفرینش نیست... این، قصهٔ ایستادگیه.
در ایران کهن، هر روز از ماه نام مخصوص خودش رو داشته، به ۱۳ام هرماه روز تیر، و به ۲۲ام هرماه هم روز باد میگفتن. زمانی که قرار بود مرز ایران و توران به تیر پهلوان، آرش کمانگیر مشخص بشه، تورانی ها در دلشون شاد بودند و اینطور می اندیشیدن که، اخه مگه یه تیر چقدر میتونه بره؟ به خصوص که مبدا پرتاب تیر، قلهی دماوند بود؛ اما به یاری ایزدان و سرزندگی ایرانیان، آرش در روز تیر از ماه تیر(مثل امروز) با آخرین دمش، کمان رو رها میکنه. این کمان بعد از ده روز طی مسافت در آسمان، در روز باد از ماه تیر به تنهی یه درخت گردو میشینه و مرز به این شیوه نشانه گذاری میشه. کمان آرش هفت رنگ و صیقلی بوده، و حین پرواز در این ده روز تحت تابش آفتاب رنگین کمانی از مسیر حرکتش شکل میگیره. به همین رسم کهن، ما ایرانیها دستبندی با هفت رنگ رنگینکمون میبافیم، در روز تیرگان(۱۳ام) به دستمون میبندیم و بعد از ده روز به باد میسپاریمش و برای همه، و مامان ایران بهترین هارو آرزو میکنیم🤍
یا فکند آرش کمانی تیری از آمل به مرو
کز طرفِ فرخنده جشنی تیرگان آراستند
حالا که از ذوق جشن تیرگان خوابم نمیبره بیاید براتون تعریف کنم که چطوری دستبند تیر و باد شد نماد این جشن ایرانی
