fa
Feedback
𝙏𝙃𝙀 𝙀𝙉𝘿 𝙊𝙁 𝙏𝙃𝙀 𝙎𝙏𝙊𝙍𝙔

𝙏𝙃𝙀 𝙀𝙉𝘿 𝙊𝙁 𝙏𝙃𝙀 𝙎𝙏𝙊𝙍𝙔

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 456
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1667 روز
-16630 روز
آرشیو پست ها
اعتماد که شکست حتی حقیقت هم شبیه دروغ به نظر میاد

بزرگ شدن به شناسنامه نیست به طرز فکریه که خیلیا هنوز ندارنش 𝘽𝙤𝙯𝙤𝙧𝙜 𝙨𝙝𝙤𝙙𝙖𝙣 𝙗𝙚 𝙨𝙝𝙚𝙣𝙖𝙨𝙣𝙖𝙢𝙚 𝙣𝙞𝙨𝙩؛ 𝙗𝙚 𝙩𝙖𝙧𝙯𝙚 𝙛𝙚𝙠𝙧𝙞𝙚 𝙠𝙚 𝙠𝙝𝙚𝙞𝙡𝙞𝙖 𝙝𝙖𝙣𝙤𝙯 𝙣𝙖𝙙𝙖𝙧𝙖𝙣.

Eshghe Mamnooe - CIA.mp37.23 MB

من ازت نگذشتم تو کاری کردی که دیگه دلی برای موندن نمونه

پسر حسود بود، اما دلیل حسادتش این نبود که به دختر اعتماد نداشت؛ از رفتنِ کسی می‌ترسید که تمام دلش را گذاشته بود پایش. دختر این را می‌دانست. با این حال، هر بار که پسر ناراحت می‌شد، به‌جای اینکه خیالش را راحت کند، می‌گفت: «اگه اعتماد نداری، مشکل خودته.» کم‌کم چیزهایی را پنهان کرد، با آدم‌هایی صمیمی شد که می‌دانست پسر از حضورشان ناراحت می‌شود و هر بار که بحث بالا می‌گرفت، به‌جای حل کردنش، پسر را مقصر جلوه می‌داد. پسر بارها گفت: «من فقط می‌خوام بدونم هنوز برات مهمم.» و دختر هر بار فکر کرد او زیادی حساس است. تا یک شب پسر دیگر بحث نکرد. نه سؤال پرسید، نه اعتراض کرد، نه خواست چیزی را ثابت کند. فقط گفت: «باشه. دیگه بهت شک نمی‌کنم.» دختر فکر کرد بالاخره آرام شده. اما چند روز بعد فهمید معنی آن جمله چیز دیگری بوده؛ پسر دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. دختر وقتی فهمید چه کرده، تازه شروع کرد به توضیح دادن، گریه کردن و گفتنِ «دوستت داشتم». پسر فقط جواب داد: «می‌دونم. مشکل اینه که وقتی دوستم داشتی، طوری رفتار کردی که مجبور شدم باور کنم نداری.» و این‌بار، هیچ جوابی برایش نداشت.

اولش همه‌چیز خوب بود. هر شب تا دیر وقت حرف می‌زدند، از اتفاق‌های روزشان می‌گفتند و برای فردایشان برنامه می‌ریختند. مشکل از جایی شروع شد که پسر نسبت به یکی از دوست‌های دختر حساس شد. دختر می‌گفت: «چیزی نیست، فقط دوسته.» پسر می‌گفت: «می‌دونم… ولی از رفتاراش خوشم نمیاد.» دختر سعی می‌کرد بیشتر توضیح بدهد، اما هر توضیحی برای پسر یک سؤال جدید می‌ساخت. کم‌کم حتی دیر جواب دادن دختر هم تبدیل شد به بحث. یک شب دختر گفت: «من خسته شدم از اینکه هر بار باید ثابت کنم کاری نکردم.» پسر عصبانی بود و گفت: «پس اگه این‌قدر سخته، ولش کنیم.» دختر چند ثانیه چیزی نگفت و فقط نوشت: «باشه.» پسر انتظار داشت مثل همیشه برگردد. ولی این بار هیچ پیامی نیامد. روزها گذشت. نه خیانتی اتفاق افتاده بود، نه کسی بینشان آمده بود. فقط دو نفر بودند که هنوز همدیگر را دوست داشتند، اما دیگر بلد نبودند چطور بدون شک و دعوا کنار هم بمانند. چند ماه بعد، پسر فهمید دردناک‌ترین قسمت ماجرا این نبود که دختر را از دست داده؛ این بود که شاید اگر فقط یک‌بار به‌جای شک کردن، حرفش را باور می‌کرد، هنوز کنار هم بودند.

اینجا آخرشه؛ نه برای همه، برای من