Matt.
رفتن به کانال در Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
601
مشترکین
+124 ساعت
+447 روز
+15830 روز
آرشیو پست ها
602
فکر میکنم سختترین قسمت بزرگ شدن برای من،خودِ بزرگ شدن نبود؛از دست دادنِ تدریجی شخصیتی بود که توی ذهنم برای بزرگ شدن پرورش داده بودم.من برای خودم یه دختر ساخته بودم؛موهای خاکستری،ریاضیات محض،کتاب باز روی زانو و ذهنی که هیچوقت در یک جهان نمیموند.کسی که برای مردههای عزیزش نامه مینوشت،برای نویسندههایی که قرنها پیش مرده بودن جواب مینوشت و با صندلی خالی مناظره علمی میکرد،با آدمهایی که هیچوقت وجود خارجی نداشتن رفاقت میکرد و گاهی انقدر در رویاهای خودش گم میشد که برگشتن به این دنیا بیشتر شبیه تبعید بود تا بیدار شدن.میدونی مت عزیز برای گذشتم کمتر از آیندهای که قرار بود داشته باشم دلتنگم.برای کسی که هنوز نرسیده،اما سالهاست در من غایبه.آدمها فکر میکنن وقتی بزرگ میشی،چیزهایی به دست میاری؛مسئولیت،استقلال،تجربه،قدرت تصمیم گرفتن.اما هیچکس نمیگه همزمان یک موزهی کوچک هم درونت ساخته میشه،پر از نسخههای قبلی خودت،آدمهایی که دیگه کنارت نیستن،رویاهایی که شکل عوض کردن،دوستهای خیالی،شهرهایی که هنوز ندیدی و زندگیهایی که فقط در ذهنت اتفاق افتادن.فکر کنم یکی از تلخترین چیزهایی که با بزرگ شدن فهمیدم این بود که دنیا بیشتر از اینکه روایت تو رو بخواد،نتیجهات رو میخواد.مهم نیست شب قبل چه جنگی درونت بوده؛صبح باید بیدار شی.مهم نیست چه چیزی رو از دست دادهای؛باید ادامه بدی.مهم نیست هنوز بخشی از تو در یک اتاق خیالی،کنار یک آدم خیالی،در یک شهر خیالی،مشغول زندگی متفاوتیه؛بدنت باید همین امروز رو زندگی کنه.و من هنوز با این فاصله کنار نیومدم؛فاصلهی بین کسی که در ذهنم زندگی میکنه و کسی که هر صبح باید از خواب بیدار شه.من گاهی فقط میخوام پنج دقیقهی دیگه چشمهامو ببندم و مجبور نباشم امروز رو شروع کنم.به طور کلی،قربانی هایی که در مسیر بزرگ شدن و گذر زمان وجود دارن بر من سایه میندازن و من رو کمی ناراحت میکنن..
602
اره دردناکه، شناختن خودمون یک مهارته و بدست آوردنیه
میشه در طول زندگی امتحانش کرد و مثل هر مهارت اکتسابی دیگه ازش استفاده کرد یا نکرد. بابت بخش اول حرفت هم من واقعا متأسفم که ادم های بدقولی وارد زندگیت شدن و اینقدر بهت اسیب زدن و امیدوارم بهتر بشی ~ اما زندگی پایدار نیست، دقیقا و این هم بزرگترین موهبت و هم بدترینش هست ، زمان همیشه در حال تغیر دادن و شکل دادنه
و نباید یادمون بره اگه زندگی اینقدر ناپایداره، ما برای همین زندگی ِ ناپایدار تکامل پیدا کردیم.
602
سخت ترینا واسه من اینا بود که هیچکس هیچوقت به قولی که میده پایبند نیست مخصوصا اونایی که ازشون توقع داری پس توقع هیچیو از هیچکس نداشته باش و همینطور هیچوقت زندگی پایدار نیست خیلی از مشکلاتی که تو زندگی هست غیرقابل تغییرن و فقط باید پذیرفتشون هرچقدر که سخت باشه و با بزرگ شدن قرار نیست همه چیو بفهمی تصمیم های درست بگیری، زندگیتو عوض کنی، خودتو بشناسی، کار مورد علاقه تو پیدا کنی و فیلان فیلان واسه من اینا کاملا برعکس هم بوده و خب دردناکه
602
https://t.me/MatinGraySoul/6382
بهنظرم ما آدمها را بیشتر با نتیجهای که از رنجشون گرفتهاند قضاوت میکنیم تا خود رنجی که کشیدن. میگوییم «قوی شدی» یا «ازش گذشتی» اما کمتر میپرسیم وقتی هنوز تو دل آن شرایط بودی، چطوری زندگی میکردی؟
قرار نیست از هر اتفاق سختی چیزی یاد بگیریم یا رشد کنیم. بعضی چیزها فقط دردناکاند، بدون اینکه معنای زیبایی پشتشون باشد. شاید پذیرفتن همین واقعیت، بخشی از بلوغ باشه.
602
من یه مدت قابل توجهی به این جمله که : کسی که خودشو دوست نداشته باشه نمیتونه کسیو دوست داشته باشه - باور نداشتم
امسال با گوشت و پوست باورش کردم فهمیدم این جمله از کجا میاد و چرا اینقدر دهن به دهن چرخیده
602
خیلی مهمه ما خلا ها و فقدان های خودمونو درک کنیم
این باعث میشه شناخت بهتری از خودمون و در نهایت روابطتون حتی ادمای دورمون پیدا کنیم
602
چه تجربه دردناکی بوده مشخصا اذیت شدی احساس ناراحتیت و حتی اون شرم هنوز مشخصه
و متأسفم که کسی اون روز ها اونقدر امن نبوده که بخواد بهت احساس درک شدگی و پذیرفته شدن بده
امیدوارم این روز ها خودت بتونی اونو به خودت هدیه بدی و حالِ بهتری داشته باشی 🫱🏻🫲🏽
602
https://t.me/MatinGraySoul/6383
دوره ی کلاس شیشم و هفتمم برای من عذاب بود طوری که حتی الانم فکر میکنم به اون تایم دلم برای خودم میسوزه
اول از همه که داشتم تغییرات بدنمو میدیدم و اصلا با این موضوع "بزرگ شدن" نمیتونستم کنار بیام و برام یه چیز وحشتناک و تازه بود و از اون تغییرات جسمانی بدتر
از نظر روحی و روانی بود
میتونستم وارد شدن به یه مرحله ی جدید و حس کنم ولی هیچکس نبود که همراهیم کنه پرخاشگر بودم و احساسات خیلی خیلی زیادیو همزمان تجربه میکردم که حتی نمیدونستم چی هستن و خیلی شبا فقط مینوشتم و یا گریه میکردم و دوباره هی تکرار میشدن
اون حس جدایی،درک نشدن،تنها بودن برای منی که هیچوقت تو همچین شرایطی قرار نگرفته بودم مثل کابوس بود و یه چیز عجیبتر این بود که هیچکس نمیگفت که شاید باید بهش حق بدیم و ببینیم این در اصل چی میگه
