fa
Feedback
Matt.

Matt.

رفتن به کانال در Telegram

If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️‍⚧️

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
446
مشترکین
+324 ساعت
-107 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
انگار ناراحتیا زیاده که نمی دونم باید کدوم رو اول بگم اغلبشون هم اونایی هستند که هیچ کاری از دستم بر نمیاد، می خوام یه کاری بکنم اما صدام به نظر خیلی کمه... اما چیزی که این چند وقت بیشتر اذیتم کرده، حساسیت و گیر های بیش از حد خانوادمه جوری که انگار دارم زیر این همه فشار خفه میشم و اونا میگند نه، کافی نیست. برای اینکه الماس بشی باید بیشتر فشار روت باشه... البته که بیشتر اوقات هم اون فشار رو انکار می کنند.

به هر حال من و چنلم اینجا هستم که شنوای تو باشم هر وقت که میخواستی ناشناسم مسیج بزار میخونمشون ~

اما وقتی ما مجازی با یکی صحبت میکنیم همه این فاکتور ها حذف میشن فقط یک مشت کلمه باقی میمونه که کسی می‌چینه و ما میخونیم و معنا میدیم این سوگ چقدر بزرگ بوده که به این چینش هم نفوذ کرده.. نمیدونم

ادما از جبهه های زیادی خودشون رو شرح میدن، چشم هاشون، دست هاشون، پوزیشن بدن و جهتشون، لب هاشون، و نگاهشون حتی بدون اینکه اشک آلود بشه

چقدر جملاتت‌ تلخن، کم پیش میاد ادمایی که کلماتشون‌ تلخ بشه

این جمله.. من اینو یادداشت میکنم

https://t.me/MatinGraySoul/6717 گذر ازش مثل گذر از یک زندگی بود، سوگ بود. من بعد از دی ماه عزیز از دست دادم، تئاترمو از دست دادم. زندگیم پاشید از هم متین. افسردگی‌ای که جون کندم تا به یه مرحله‌ی قابل کنترل برسه رو سرم خراب شد. من تاحالا رابطه‌ی عاطفی نداشتم ولی حس جدا شدن از چیزی که عاشقشی رو خوب درک می‌کنم چون من از تئاترم جدا شدم، چیزی که شاید کل زندگیم بود. و دیگه حتی نمی‌خوام یادم بیاد. حس می‌کنم خیلی دارم حرف می‌زنم پس دیگه آفلاین می‌شم.

اول اینکه خیلی خوبه من اینقدر امنم که میتونم این حجم از احساساتت رو داشته باشم و شنواش باشم امیدوارم روزی برسه که همگی سبک تر و واقعی تر باشیم این ماسک های مسخره رو از صورت هامون برداریم دست ازین تظاهر ها بکشیم و حقیقی شاد باشیم و احساس زندگی دوباره بهمون رخنه کنه

میتونم‌ بگم منم همینطور :(

احساس شرم یکی از اسیب زننده ترین احساس هاست لطفا متقابلا خودت هم خودتو ببخش ، یادت باشه ما ادما ممکنه گاهی اشتباه کنیم ولی این به معنای اشتباه بودنمون نیست.

باید خیلی ساده بگم که من واقعا خسته‌ام.نه از اون خستگی‌هایی که با خواب و یه روز مرخصی و یه آهنگ خوب جمع میشن؛یه خستگیِ سمج و لجباز که انگار از صبح تا شب دنبالم راه میفته و شب که می‌رسم به خودم،می‌بینم هنوز همون‌جاست،همون‌قدر سنگین،همون‌قدر بی‌صدا.یه جوری که بعضی وقت‌ها حتی خودم هم نمی‌فهمم دقیقا کجای این همه ماجرا دارم می‌لرزم.فقط می‌دونم یه جای درونم مدام می‌لرزه.خیلی وقته دارم وانمود می‌کنم خوبم.نه حتی برای اینکه کسی رو گول بزنم؛بیشتر انگار برای اینکه خودم مجبور نشم بشینم و به این فکر کنم که اگر یک لحظه این وانمود کردن رو کنار بذارم،چی ازم باقی می‌مونه.می‌خندم،حرف می‌زنم،جواب میدم،سعی می‌کنم حواسم به آدم‌هایی که دوستشون دارم باشه،سعی می‌کنم رابطه‌هام از دستم سر نخورن،حتی وقتی خودم حس می‌کنم انگشت‌هام دیگه جون نگه داشتن هیچ چیزی رو ندارن.یه جورایی دارم همه‌چیز رو سرپا نگه می‌دارم،در حالی که خودم مدت‌هاست به یه جایی تکیه دادم که حتی مطمئن نیستم دیواره یا فقط خیال دیواره.و بدترش اینه که این چرخه انگار تموم نمی‌شه.یه درد جمع می‌شه،قبل از اینکه فرصت کنم بفهمم چی بود،یه چیز دیگه از راه می‌رسه.بعد یکی دیگه.بعد یکی دیگه.و من هی خودم رو جمع می‌کنم،هی از روی زمین بلند می‌شم،هی میگم “خب،اینم می‌گذره”،ولی بعضی شب‌ها واقعا نمی‌دونم این “می‌گذره” رو از کجا میارم.چون بعضی چیزها نمی‌گذرن؛فقط آدم یاد می‌گیره با وزنشون راه بره.و ایا پایان شب سیه واقعا سپید خواهد بود؟شاید واسه همینه که این‌قدر از بزرگ شدن می‌ترسم.از اینکه یه روز بفهمم دیگه هیچ جای امنی برای گفتن “نمی‌دونم” ندارم.از اینکه مسئولیت‌ها فقط کلمه نباشن و هر اشتباه،یه چیزی رو واقعا خراب کنه.از اینکه یه صبح بیدار شم و ببینم اون بچه‌ای که هنوز یه جایی ته وجودم دنبال چند ساعت بی‌خیالی می‌گرده،دیگه هیچ حقی برای خسته بودن نداره.من از خود آیندم احتمالا نمی‌ترسم؛از سنگینیِ آینده‌ای می‌ترسم که انگار همین حالا هم سایه‌اش افتاده روی شونه‌هام.و تنهایی…نمی‌دونم چرا این یکی این‌قدر عجیب شده.من تنها نیستم،ولی یه جور غریب و بعیدی تنها هستم.آدم هست،دوست هست،حرف هست،پیام هست،خنده هست؛ولی یه قسمت خیلی دور از من انگار پشت یه شیشه‌ی کدر گیر افتاده و هیچ‌کس بهش نمی‌رسه.حتی خودم.گاهی وسط حرف زدن با کسی،یه لحظه حس می‌کنم چقدر از همه دورم.نه چون دوستشون ندارم؛اتفاقا شاید چون خیلی دوستشون دارم و هنوز دارم با تمام توانم سعی می‌کنم نخ‌های بینمون پاره نشن.ولی این تلاش هم خسته‌ام کرده.اینکه مدام حواسم باشه کسی رو از دست ندم،در حالی که خودم دارم ذره‌ذره از خودم دور می‌شم،خیلی غمگینه.یه وقت‌هایی دلم می‌خواد یکی بفهمه پشت اون “خوبم” لعنتی،چقدر بی‌حوصله‌ام،چقدر مستاصل‌ام،چقدر از این تکرار خسته‌ام.نه اینکه نجاتم بده یا جواب همه‌چیز رو بلد باشه؛فقط یک نفر بفهمه که این آرامش ظاهری همیشه آرامش نیست.گاهی فقط سکوتیه که از بس خسته شده،دیگه توان اعتراض کردن نداره.و با این حال،فردا دوباره بیدار می‌شم.دوباره لباس می‌پوشم،دوباره می‌رم مدرسه،دوباره با آدم‌ها حرف می‌زنم،دوباره احتمالا یه جایی می‌خندم و شاید حتی واقعا خوشحال بشم.همینش هم یه جور غم عجیبی داره؛اینکه آدم می‌تونه هم‌زمان هم خوشحال باشه،هم ته دلش یه خرابه‌ی کوچک با چراغ خاموش داشته باشه.فکر کنم حرفی که باید دفنش می‌کردم همین بود.اینکه من این روزها خیلی بیشتر از چیزی که معلومه خسته‌ام.خیلی بیشتر از چیزی که می‌گم می‌ترسم.خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدم دلم گرفته.و با تمام این‌ها هنوز دارم سعی می‌کنم آدم‌ها و رویاها و درس‌ها و فردا رو از دست ندم؛با دست‌هایی که خودشون از شدت خستگی دارن از دست میرن. این روزها فقط همینم؛یه آدم که هنوز ادامه میده،ولی گاهی خودش هم نمی‌فهمه با چه مقدار از خودش داره ادامه میده.

من نمی‌خواستم اون شب اون‌کار رو کنم و اون حرف ها رو بزنم که مقصر بشم و واقعا معذرت می‌خوام و می‌خوام بدونید هنوز هرشب بهش فکر می‌کنم و من رو haunt می‌کنه.

پیش میاد😔

داداش شرمنده یهو رندوم یچیزی پروندم- از ۱۲ گذشته-

امیدوارم چیزی که برات مناسبه و دوسش داری رقم بخوره ~

راستش اساتید فقط بلدن تدریس پیشنهاد بدن که من ازش متنفرم :))

سلام خوبی؟ اکسم اومد راش ندین. مگه باش بدی؟ رو اکسم اصلا فاز نگیر. مگه باش بدی؟✌️😨🫪😏🤔❤️‍🔥

https://t.me/MatinGraySoul/6710 واقعا زندگی این روزا خیلی سخت شده و ادمام بدترش میکنن برای هم عمو🥀

بچه ها امیدوارم هیجوقت به این ویدئو احتیاج پیدا نکنین اما، سیوش کنید به دردتون میخورخ