Matt.
رفتن به کانال در Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
456
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
456
بعد من اونجا یک بار دیگه دچار این شک فرهنگی شدم یه نگاه به دختره انداختم یک نگاه به بخت سیاه خودم
به این نتیجه رسیدم که واقعا مامانم درست میگه و خیلی از هم سن سالام عقبم!😃
456
اسمشم فکر کنم آمنه بود نمیدونم، گفتم کجا بودی چرا غیب شدی یهو من داشتم روانی میشدم و اینا
یهو برگشت گفت من حامله ام از استاد پرسیدم این برام ضرر داره یا نه گفت برو نمون
456
خلاصه اون دختره که مارو ول کرد یهو غیب شد و باعث شد من با یه مشت ریدمان در جمجمه ی بسیجی هم گروه بشم جلسه بعد دوبارهپیداش شد
456
خلاصه تا مرز اینکهبخواد اون گاز سمیو تو صورت من اشتباهی باز کنه پیش رفت یارو آخرشم من باید یه کاریمیکردم نمره گروه پایین نیاد
456
یعنی اگه منو ول میکردید هم گروهی هام رو کتک میزدم از بس گیج بازی در میاوردن تازه ازین دوست پسر دوست دختر های بسیجی بودن
456
من یک هم گروهی داشتم که
شاید چشم بهم زدم دیدم یهو غیب شد
بماند اون روز بخاطر این دختر، من با چند تا اسکل همگروهی شدم و خیلی زیاااد فشار خوردم اون روز
456
من سر آزمایشگاه شیمی آلی بودم
یکآزمایشی بود با اتر سر و کار داریم که خب باعث سردرد و اینا میشه
یه سری ترکیبات درست میکردیم که گازش هم خطرناک بود هر چند دقیقه باید گازش رو از قیف خارج میکردیم تا قیف نترکه
456
https://t.me/MatinGraySoul/6239
استاد رابطه ی شما با دانشجوهای زیست شناسی سلولی مولکولی چجوریه☝️
اخه بعضیاشون میگفتن بچهای رشته ی شمارو میکروب صدا میزن_
456
Repost from N/a
دوریان میخواست گل بماند،بیآنکه بفهمد گل بودن،پذیرفتنِ امکان پرپر شدن است.وایلد جایی دیگر نوشته بود:
“تنها چیزی که در زندگی بدتر از آن است که دربارهاش حرف بزنند،این است که دربارهاش حرف نزنند.”
در نظرم برای دوریان میتوان جمله را چنین خواند:تنها چیزی که از پیر شدن هولناکتر است،این است که آنقدر از پیر شدن بترسی که دیگر جرئت نکنی زندگی کنی.زیرا زندگی،همان چیزیست که روی پوست مینشیند،در حافظه تهنشین میشود،در سلولها دگرگون میگردد و از تو کسی میسازد که نسخهی قبلیات توان پیشبینیاش را نداشت.
پس شاید پرسش این نباشد که چگونه جوان بمانیم.
پرسش این باشد:اگر روزی آینه،آخرین تصویر مطلوبت از خودت را پس نداد؛اگر صورتت دیگر شاهد جوانی نبود؛اگر بدن،بیاجازهی تو،فصل دیگری را آغاز کرد؛چه چیزی از تو باقی میماند که هنوز بتوانی نامش را “من” بگذاری؟
دوریان پاسخ را در آینه جست.و آینه،بیرحمانهترین پاسخ را داشت:فقط چهره را نشان داد؛نه کسی را که پشت چهره،سالها از ترسِ دیدنِ خودش،پنهان مانده بود.
بخشی تراژدی دوریان گری همینجا متجلی میشود؛نخواست پیر شود،و در تلاش برای نپذیرفتن دگرگونی،فراموش کرد که انسان بودن،شکل دیگری از جوان نماندن است.
و آیا آن چه مورد حفاظت قرار گرفته بود،اصلا چهره و جوانی بود؟یا تصویری بود که از ترس فقدان،به جای زندگی نقش بسته بود؟
پ.ن:تصویر،هر چقدر زیبا،نفس نمی کشد؟تنفس زیبایی دردناک است؟
456
Repost from N/a
دوریان گری،برای من،پیش از آنکه شخصیتی در رمان اسکار وایلد باشد،نامِ یک وسوسهی کهن است؛وسوسهی جدا کردن صورت از سرنوشت،پوست از سال،و جوانی از قانون بیامان دگرگونی.در روانشناسی پزشکی،سندروم دوریان گری یک تشخیص رسمی و مستقل نیست؛اصطلاحی توصیفیست برای اشتغال افراطی با جوان ماندن،اضطراب شدید از سالمندی و ناتوانی در پذیرفتن دگرگونیهای طبیعی تن. گاهی این الگو در مجاورت بدریختانگاری بدن یا برخی ویژگیهای خودشیفتگی دیده میشود؛جایی که تصویر بدنی،دیگر صرفا تصویری از بدن نیست و به محکمهای بدل میشود که هر روز،میان آنچه هستی و آنچه باید باشی،حکم صادر میکند.اما علم،در اینجا فقط استخوانهای مسئله را لمس میکند.گوشت تراژدی جای دیگریست.جایی میان آینه و صاحب آینه.تن،با منطق سرد سلولها،به راه خودش میرود.سلولها تقسیم میشوند،ترمیم بافتها آهستهتر میشود،ساختارهای پروتئینی دستخوش تغییر میشوند،تلومرها در چرخههای تقسیم کوتاهتر میشوند و پوست،آرام و بیاعتنا،تاریخ زیستی خویش را ثبت میکند.بدن،گویی خودِ تقویم است.هر خط،حاشیهای از یک سال.هر تغییر،حاشیهنویسیِ یک زیستن.هر نشانه،مدرکی که تن علیه فراموشی ارائه میکند.اما ذهن،همیشه با زیستشناسی همعقیده نیست.ممکن است کسی به چهرهای خیره شود که تمام عمر با او بوده و ناگهان در آن،غریبهای پیدا کند؛نه به این دلیل که چهره ناآشناست،بلکه چون تصویر ذهنی از خویشتن،سالهاست در جایی دیگر متوقف مانده.یک خط تازه کنار چشم.تغییری ناچیز در قوام پوست.تغییر شکل صورت.کاهش تدریجی چیزی که زمانی بیتلاش،جوانی نامیده میشد.هیچکدام به خودی خود فاجعه نیستند.فاجعه از لحظهای آغاز میشود که نشانه،معنا پیدا میکند.چین،دیگر چین نیست؛خبرچینِ زمان است.پوست،صفحهای میشود که بدن،برخلاف میل صاحبش،روی آن اعتراف مینویسد.و آینه،دیگر آینه نیست؛بازپرس خاموشیست که هیچ پروندهای را مختومه اعلام نمیکند.دوریان میخواست این شهادت را خاموش کند.میخواست جوانی را نه زندگی کند،بلکه منجمد کند؛چنانکه حشرهای در کهربا،لحظهای از زمان را برای همیشه در خود نگه میدارد.میخواست تصویرش از زمان معاف باشد و بهای دگرگونی را چیزی دیگر بپردازد؛گویی میتوان قرارداد تازهای با هستی بست و در حاشیهی آن نوشت:این یک نفر،مشمول فرسودگی نیست.وایلد این آرزو را به یکی از زیباترین کابوسهای ادبیات سپرد؛پرترهای که به جای صاحبش پیر میشود،لکه میگیرد،تحریف میشود و سرگذشت پنهان صاحب چهره را به جای او حمل میکند.
حقیقتا چه جابهجاییِ شومی؛صورت،پاک میماند و حقیقت،چهره پیدا میکند.دوریان در آینه جوان میماند،اما در پرتره پیر میشود؛و شاید تمام تراژدی در همین فعلهای سادهی متضاد خلاصه شده باشد:دیدن و دانستن،ماندن و شدن،صورت و سیرت.وایلد نوشته بود:
“هر پرترهای که با احساس نقاشی شده باشد،در حقیقت پرترهی هنرمند است،نه مدل.”
اما شاید در جهانِ دوریان،پرتره دیگر اثر نقاش نیست؛اثرِ زندگیست.هر انتخاب،لایهای از رنگ.هر دروغ،لکهای تازه.هر میل سرکوبشده،ترکی بر بوم.هر سال،رنگی که دیگر نمیتوان به عقب بازگرداند.آدمیزاد گاه چنان سرگرم پاک کردن نشانههای زندگی از صورتش میشود که فراموش میکند نشانهها،بخشی از خودِ زندگیاند.نقص خیالی را شکار میکند،تغییر طبیعی را دشمن میپندارد،عددِ سن را به حکم محکومیت تبدیل میکند و برای بازگرداندن خویش به تصویری قدیمی،تن را به میدان محاکمه میکشاند.مراقبت،اگر از مرز تعادل عبور کند،میتواند به وسواس بدل شود؛ورزش،اگر صرفا وسیلهی تنبیه بدن باشد،دیگر حرکت نیست؛و مداخلات زیبایی،اگر قرار باشد اضطراب بنیادین دربارهی تغییر را خاموش کنند،ممکن است فقط صورت مسئله را جابهجا کنند.طنز سیاهیست؛همین وجود ظریف و فجیع انسان.اینکه او برای شکست دادن زمان،تمام وقتش را صرف جنگیدن با ساعت میکند،حتی خنده دارتر است.مگر شکست دادن زمان،یکی از غریبترین شکلهای اتلاف زمان نیست؟:)
دوریان انگار از پیری میترسید؛اما هراس اصلی،پیری نبود.
تغییر بود.چون پیری فقط یکی از نامهای تغییر است؛و تغییر،یکی از شروط زنده بودن.کودکی که در تو بوده،دیگر عینا وجود ندارد.نوجوانی که روزی با جهان جنگیده،اکنون بیشتر در حافظه حضور دارد تا در تن.و آن آدمی که پنج سال پیش بودی،شاید امروز فقط رسوبی از خاطره در لحن صدایت باشد.ما نسخههای پیشین خویش را پیوسته از دست میدهیم؛نه با تشریفات مرگ،بلکه با بیصداییِ دگرگونی.شاید بلوغ،هنر سوگواری برای کسی باشد که بودی؛بیآنکه بخواهی جسدش را دوباره بر تنِ امروزت بپوشانی.و شاید سالمندی،شکست زیبایی نیست؛پیروزی زمان بر انسان هم نیست؛فقط یکی از صورتهای ماده برای گفتنِ این حقیقت است که هیچ موجود زندهای قرار نیست به شکل نخستین خود وفادار بماند.گل اگر از پژمردن معاف شود،جاودانه نشده؛فقط از زیستِ خودش خارج شده است.
