𝟬𝟭:𝟬𝟱𝗽𝗺
رفتن به کانال در Telegram
http://t.me/safeCht_bot?start=z8SaZY ″ صحبت با من″
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
402
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
401
هر شب که به اتاقش برمیگشت، احساس میکرد دیوارها کمی به هم نزدیکتر شدهاند. اول فکر کرد خیال است، اما بعد دید کتابخانه دیگر کنار تخت جا نمیشود و پنجره کوچکتر از روز قبل به نظر میرسد. شبها روی دیوار خط میکشید تا مطمئن شود. یک شب، وقتی خط تازهای کشید، صدای آرامی از پشت دیوار شنید: «باز هم دیر کردی.» خشکش زد. پرسید: «کی اونجاست؟» صدا گفت: «خودت.» از آن شب به بعد، اتاق هر شب کوچکتر شد تا جایی که دیگر حتی جایی برای ایستادن نماند. صبح، صاحبخانه در را باز کرد؛ اتاق کاملاً خالی بود. فقط روی دیوار، یک جمله باقی مانده بود: «گاهی زندان، دیوار ندارد؛ خودت آن را کوچک میکنی.»
401
س که بخاطر بخیه یکسال پیشش نمیومد باشگاه
من با تاندون پاره و زانو درد و ساق پا از دست رفته تو راه باشگاه💆🏻♀️
