𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
337
مشترکین
+624 ساعت
+127 روز
+9130 روز
آرشیو پست ها
خیلی خوشحال شدم💋💋
واقعا سخته راستش و قراره یکم سخت تر شه چون من از ۲۰ تیر تا ۴ مرداد امتحانای ترمم شروع میشه و بدبخت شدم🤭
ولی خب سعی خواهیم کرد
به هرحال ازتون میخوام شمام هوای منو داشته باشین
خییلی قشنگه عاشق داستان و قلمتمم🔥
و اینکه میدونم سختهه ولی توروخدا بیشتر پارت بده☹️😭
مثلا روزی پونزده تا پار-☺️😂
ولی جدی اگه میتونی یکم بیشتر بده ممنان🎀
🎬 #Part 47
اولاش چشماش رو بست. نفس عمیقی کشید. حوله رو از روی موهای دنیز برداشت. فشارش داد و پرتش کرد یه گوشه. ولی صورتش هنوز نزدیک بود.
اولاش:من سه سال منتظر موندم.
دنیز نگاهش کرد. دستش هنوز روی سینه اولاش بود. حوله شلتر شده بود.
اولاش:میخوام اول همه چی رو درست کنم بعدش..بعدش میخوام باهات از نو شروع کنم.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آروم لبخند زد.
دنیز:از نو؟
اولاش نگاهش کرد. چند ثانیه. دستش رو برداشت و یه تار موی خیس رو از روی شونهش کنار زد و برای یه لحظه دستش به شونه خیس دنیز خورد.
اولاش:طوری ببوسمت که انگار اولین بارمونه.
دنیز نفسش رو حبس کرد.
اولاش:طوری نگات کنم که انگار اولین باره که میبینمت.
دنیز:اولاش.
اولاش:طوری اسمت رو صدا کنم که انگار اولین باره که میگمش.
دنیز نگاهش کرد. اشک توی چشماش جمع شد.
دنیز:چرا اینقدر قشنگی؟
اولاش خندید. دستش رو برداشت و حولهای که شل شده بود رو محکمتر کرد دور دنیز ولی دستش روی کمرش موند.
اولاش:چون تو اینقدر قشنگی.
دنیز:من میخوام این کار رو بکنم.
اولاش:کدوم کار رو؟
دنیز:اینکه باهات باشم.
اولاش نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت.
اولاش:پس باش.
دنیز:چی؟
اولاش:باش. با من باش.
دنیز:همین الان؟
اولاش:نه. از همین الان. برای همیشه.
دنیز نگاهش کرد. دستش رو گذاشت روی صورت اولاش. انگشتاش روی خط فکش کشید.
دنیز:قول؟
اولاش:قول.
دنیز خندید. با گریه.
اولاش:قول میدم که روزی که همهچی تموم شد..اولین کاری که میکنم اینه که میبوسمت تا وقتی که نفسمون تموم بشه.
اولاش نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. دستش رو از روی کمرش برداشت. گذاشت روی گردنش. انگشتاش روی پوستش موند.
اولاش:میدونی من الان چی رو بیشتر از همه دوست دارم؟
دنیز:چی رو؟
اولاش سرش رو برد نزدیک تر. تقریبا لبش چسبید به گوش دنیز.
اولاش:اینکه میدونم هنوز مثل هم فکر میکنیم.
دنیز:چطور میدونی؟
اولاش:چون وقتی بهت نزدیک میشدم نفسهات عوض میشد. همونطوری که الان شده.
دنیز نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد خیلی آروم رو نوک پاهاش وایساد و نزدیک لب اولاش رو بوسید. آروم. اولاش نفسش رو حبس کرد.
دنیز:دلیل اینکه من بعد از سه سال هنوزم بهم میریزم اینه که تو هنوز بلدی به یه زن چی بگی.
اولاش خندید.
اولاش:به یه زن نه. به زن خودم.
دنیز:اوووه جناب آرسلان!
خندید و آروم اولاش رو هل داد. اولاش داوطلبانه عقب رفت. اون هم خندید. بهم از فاصله خیره شدن. بعد اولاش خیلی آروم جلو اومد روی موهای خیس دنیز بوسهای گذاشت.
اولاش:همه چی درست میشه. قول میدم.
سکوت. دنیز دوباره حوله رو محکم کرد دور خودش.
دنیز:باشه.
اولاش لبخند زد. نفس عمیق کشید بعد رفت سمت کمد. یه بالش برداشت.
دنیز:چیکار میکنی؟
اولاش:میرم سر جام بخوابم.
دنیز:چرا؟
اولاش:اینجا بمونم..
دنیز:فقط بخواب.
اولاش نگاهش کرد. چند ثانیه.
اولاش:مطمئنی؟
دنیز:مطمئنم.
اولاش بالش رو گذاشت کنار. برگشت سمت تخت. دراز کشید. دنیز لباساش رو برداشت و رفت داخل اتاق بغلی. بعد چند دقیقه برگشت و سر جاش دراز کشید. فاصلهشون کم بود ولی هیچکس حرکت نکرد.
اولاش:دنیز..
دنیز:هوم؟
اولاش:من هنوز عاشقتم.
دنیز نگاهش کرد. دوباره اشک تو چشماش جمع شد. چند ثانیه سکوت.
دنیز:میدونم.
اولاش:همون جواب همیشگی؟
دنیز:نه. این بار جواب دیگهای دارم.
اولاش:چی؟
دنیز:منم عاشقتم.
اولاش نفسش رو حبس کرد. چند ثانیه هیچی نگفت.
—زینپ، صبح روز بعد—
زینپ پشت میز نشسته بود. چند ساعت خوابیده بود ولی هنوز خسته بود. اتفاقای دیروز توی ذهنش میچرخید. دنیز. اولاش. اعترافات. گریه. خون. همهچی.
یهو در زده شد.
منشی:خانوم آرسلان..آقای دمیر اومدن.
زینپ:بگو بیاد تو.
در باز شد. اردم وارد شد. کت مشکی پوشیده بود صورتش هنوز جای کبودی داشت. زینپ بلند نشد. فقط بهش خیره شد.
زینپ:تو از کجا فهمیدی دیروز دنیز قراره چی بگه؟
اردم:چی؟
زینپ:من رو فرستادی خونهش. گفتی برو. گفتی بهش نیاز داره. تو از کجا میدونستی؟
اردم نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت.
اردم:چون خودم بهش کمک کردم.
زینپ:چی؟
🎬 #Part 46
—رستوران—
گارسون غذا ها رو روی میز گذاشت.
گارسون:نوش جان.
و رفت. آوا چشماش رو بست و دوباره باز کرد.
آوا:چون نمیدونم. ما همکاریم، با هم شام میخوریم، اشتباهاتمو توضیح میدی، رو استوریام زوم میکنی، هایلایتم رو دیدی، بغلم کردی، با من یه خونه رو تمیز کردی، سالاد مورد علاقم رو حفظ کردی، اینجا رو انتخاب کردی و من نمیدونم این چیه.
بوراک چند ثانیه بهش نگاه کرد.چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. بعد بوراک چنگال رو برداشت.
بوراک:بیا بخوریم.
آوا یهو بغض کرد.
آوا:من دارم بهت عادت میکنم.
بوراک نگاهش کرد.
آوا:و این برای من چیز بدیه. چون وقتی به چیزی عادت کنم، اگه از دستش بدم..
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستش رو دراز کرد و دست آوا رو گرفت.
بوراک:پس به من عادت نکن.
آوا:چی؟
—خونه دنیز—
دنیز حولهای دور خودش پیچید و موهاش رو با حولهی دیگهای خشک کرد. نفس عمیق کشید. در رو باز کرد. اتاق تاریک بود. فقط نور کوچیک چراغ خواب میآمد. اولاش روی تخت دراز کشیده بود. دنیز تعجب کرد و چند قدم جلو رفت. سایهاش روی صورت اولاش افتاد. اولاش چشماش رو باز کرد. بلند شد. سکوت. دنیز حولهای که دور موهاش بود رو باز کرد و انداخت کنار. موهای خیسش افتاد روی شونههاش. یه قطره آب از نوک موهاش چکید روی شانهاش. اولاش نگاهش کرد.
دنیز:راجب اردم..
اولاش:الان بیخیال.
حرف دنیز نصفه موند. اولاش دستش رو دراز کرد. یه تار موی خیس رو از روی صورت دنیز کنار زد. انگشتاش روی پوستش موند. دنیز نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت. اولاش دستش رو پایین برد. حولهای رو که دنیز انداخته بود از روی زمین برداشت. انداخت دور گردن دنیز. آروم. صورتو به سمت خودش کشید.
—رستوران—
بوراک:به من عادت نکن چون من قرار نیست جایی برم که بخوای از دستم بدی.
آوا نگاهش کرد.
بوراک:عادت کردن یعنی انتظار. من نمیخوام تو از من انتظار داشته باشی. میخوام مطمئن باشی.
سکوت. بوراک دست آوا رو گرفت و نفس عمیقی کشید.
بوراک:و آره.
آوا تو شوک بود.
بوراک:این یه دیته. چون من تا حالا با هیچ همکاری اینکارا رو نکردم.
سکوت. آوا هنوز چیزی نمیگفت. فقط نگاهش کرد. چند ثانیه گذشت. بوراک لبخندش کمرنگ شد.
بوراک:یعنی..
آوا هنوز چیزی نگفت.
بوراک:این از نظر من یه دیته. تو اگه ردش کنی..من درک میکنم. واقعا. یعنی اگه دوست نداری، اگه زیادی زوده، اگه..
آوا خندید.
بوراک:چی؟
آوا:چقدر استرس داری. اینکه فکر میکنی من ردت میکنم.
بوراک:من..
آوا:خیلی شیرینی.
بوراک نفسش رو بیرون داد. دستش رو روی قلبش گذاشت.
بوراک:خدایا..من فکر کردم.. فکر کردم داری بهم نه میگی.
آوا:نمیگم.
بوراک ابرو بالا انداخت. آوا چنگالش رو برداشت و تیکهای از استیک بوراک رو برداشت. سکوت. بوراک نفس عمیقی کشید.
بوراک:خب.. پس..
آوا سریع سرش رو بلند کرد. لبخند داشت.
آوا:پس چی؟
بوراک:پس این یه دیته؟ یعنی قبولش کردی؟
آوا:به نظرت اگه قبول نمیکردم، الان داشتم استیکت رو میخوردم؟
بوراک نگاه کرد پایین.
بوراک:چرا داری از بشقاب من برمیداری؟
آوا چند ثانیه نگاه کرد. بعد شونه بالا انداخت.
آوا:چون نزدیکی.
بوراک نگاهش کرد. لبخند روی صورتش.
بوراک:این خوبه یا بد؟
آوا:دوستش دارم.
بوراک چنگال رو برداشت و از سالاد آوا برداشت.
آوا:هی!
بوراک:چیه؟تو هم نزدیکی.
آوا نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد هر دو با هم خندیدن.
بوراک:بیا بخوریم قبل اینکه گارسون دوباره بیاد و بهمون بگه زوج خوشگل.
آوا نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد چنگال رو برداشت و به بشقاب بوراک اشاره کرد.
آوا:استیکت داره سرد میشه بوراک جیم.
بوراک:تو اول.
آوا:چرا؟
بوراک:چون خانوما مقدمترن.
آوا:این یه دیالوگه؟
بوراک خندید.
بوراک:نه. واقعیته.
آوا نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد لبخند زد و چنگال رو برداشت.
—خونه دنیز—
دنیز نفسش رو حبس کرد. حوله دور گردنش بود و صورتش خیلی نزدیک به صورت اولاش. اولاش شروع کرد به خشک کردن موهاش. آروم. با حوله. یه تار، یه تار. انگار هیچ عجلهای نداشت. دنیز دستش رو گذاشت روی سینهی اولاش. حولهای که دور بدنش بود، یه کم شل شد. اولاش نگاهش کرد. لبهاشون خیلی نزدیک بود.
اولاش:دنیز..
دنیز:هوم؟
اولاش:اگه اینجوری ادامه بدی..
دنیز نگاهش کرد. نفسهاش تندتر شده بود.
@Nwriterbot
دوستان بهم اطلاع داده شد که بات قبلی مشکلاتی داره
میتونین ازینجا باهام در ارتباط باشین ازین به بعد.
🎬 #Part 45
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد. لبخند زد. حس میکرد سرخ شده. بعد دستش رو گذاشت روی صورت اولاش و هلش داد عقب. اولاش یه لحظه خندید. دست باند پیچی شدهاش رو روی دست دنیز گذاشت و کف دستش رو بوسید. دنیز نفسش رو حبس کرد. بعد سرفه ای کرد و صداش رو صاف کرد.
دنیز:فردا میریم سر کار. اون خودش میاد اونجا سراغ من.
اولاش:چطور مطمئنی؟
دنیز:چون میشناسمش. فکر میکنه تنهام.
اولاش:ولی نیستی.
دنیز چشماش رو بست. لبخند خستهای زد.
دنیز:میدونم. ولی تو باید توی ست باشی. اگه نباشی همه میفهمن.
اولاش:من به کسی کاری ندارم.
دنیز:اولاش..
اولاش:گوش کن.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش:من سه سال نبودم. سه سال تو تنها بودی. سه سال با ترس زندگی کردی. سه سال به خاطر من سکوت کردی. من کنارتم. همونموقعم قرار بود باشم.
دنیز:اولاش..
اولاش:نمیذارم. به هیچ قیمتی.
دنیز نگاهش کرد. اشک توی چشماش جمع شد.
اولاش:فردا میریم سر کار. من با اونور حرف میزنم. تو مدارک رو میاری. با هم.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد.
دنیز:من سه سال فقط به این روز فکر میکردم.
اولاش:کدوم روز؟
دنیز:روزی که دیگه تنها نباشم.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن. نفسهاشون به هم گره خورده بود. اولاش صورت دنیز رو برانداز کرد.
—همان موقع، رستوران، بوراک—
وقتی آوا نشست، خودم هم صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم. نور شمع افتاد روی صورتش. موهاش رو جمع کرده بود پشت سر ولی چند تار مو بیرون زده بود. یه پیراهن سادهی سفید پوشیده بود و یه گردنبند نازک نقرهای دور گردنش. یه خط نازک مشکی دور چشم و یه رژ لب ملایم. ولی همون کافی بود که نگاهش کنم و یادم بره منو دستمه. رستوران خلوت بود. چندتا میز دورتر پر بود، ولی گوشه ما تقریبا خلوت بود. آوا منو رو ورق میزد.
آوا:از کجا فهمیدی من عاشق اینجام؟
منو رو بستم.
بوراک:تو هایلایتهات سه بار اینجا رو تگ کرده بودی. دوتاش با ملیس یکی تنها و هر سه بار نوشته بودی همیشه بهترینه.
آوا نگاهم کرد. دهنش برای یه لحظه باز موند. بعد دوباره منو رو ورق زد.
بوراک:چیز خاصی هست؟
آوا:چی؟
بوراک:منو. داری چیز خاصی میبین..
آوا منو رو بست. گذاشت کنار.
آوا:نه.
خندیدم.
آوا:خستهام. حوصله دروغ گفتن ندارم.
نگاهش کردم.
بوراک:درباره دنیز و اولاشه؟
آوا:نه. قبل از اینکه بیای دنبالم بهشون زنگ زدم. گفتن زنده ایم. همین بعد اتفاقای دیروز کافیه.
بوراک:پس؟
آوا چشماشو بست.
آوا:ما.
بوراک:ما؟
آوا:آره.
همون لحظه گارسون اومد کنار میز.
گارسون:عصر بخیر. زوج خوشگل چی میل دارین؟
—راوی—
آوا و بوراک هر دو نگاهش کردن بعد آوا موهاش رو زد پشت گوشش.
آوا:من همون چیز همیشگی رو میخوام.
بوراک:همون چیز همیشگی؟
آوا:آره.
بوراک لبخند زد و به گارسون نگاه کرد.
بوراک:براش همون سالاد رو بیارین و من یه استیک، متوسط.
گارسون:چشم. نوشیدنی؟
آوا:لیموناد.
بوراک:همون.
گارسون رفت. آوا نگاهش به بوراک.
آوا:سالاد؟
بوراک نفس عمیقی کشید.
بوراک:تو همون سه تا عکس بود.
آوا چند ثانیه نگاهش کرد. گارسون لیموناد ها رو روی میز گذاشت و رفت.
آوا:امروز سر ست..
بوراک خندید.
بوراک:تو اینقدر رفتی تو نقش که کارگردان فکر میکنه من بلد نیستم نقشمو بازی کنم.
آوا:مگه بلدی؟
بوراک دستش رو روی قلبش گذاشت.
بوراک:توهین بیدلیل شماره ۳۴۶. من تا حالا فقط دوبار خطمو اشتباه خوندم.
آوا:سه بار. چهارشنبه توی صحنه ۳۸ به جای "دلم برات تنگ شده" گفتی "دوستت دارم."
بوراک لیمونادش رو سر کشید.
آوا:بوراک.
بوراک:هوم؟
آوا:این یه دیته؟
بوراک چند ثانیه نگاهش کرد.
—خونه دنیز—
دنیز متوجه شد. با استرس نفس عمیقی کشید و سرشو انداخت پایین. اولاش دستش رو روی گردنش کشید و دوباره به مبل تکیه داد.
اولاش:مدارک کجاست؟
دنیز:پیش اردمه.
اولاش:چی؟همون برادر آیتک؟ همونی که داشت جاسوسی میکرد؟ همونی که..
دنیز:آره. همون.
اولاش:چطور؟ چرا؟ کی؟
دنیز:بعدا بهت میگم.
اولاش:دنیز!
دنیز بلند شد. لبخند زد. اشاره کرد به لباسش که لکههای خون اولاش روش بود.
دنیز:من میخوام برم دوش بگیرم. این لباسا رو عوض کنم.
اولاش:دنیز!
دنیز رفت سمت حموم. اولاش بلند شد دنبالش.
اولاش:دنیز! جواب منو بده! اردم چطور کمک کرده؟ کی؟ چرا؟
دنیز در حموم رو باز کرد و سریع بست. یه لبخند کوچیک روی لبش. دلش برای اینکه اولاش دوباره تو خونه دنبالش باشه تنگ شده بود. برای این بحثای بامزشون که آخرش جفتشون میخندیدن.
🎬 #Part 44
دنیز:نمیدونم چرا گفتمش. از اون همه دروغ و فشار و بازی خسته بودم. بعد تو آسانسور شرکت اون به حرفی که زدم فکر کردم. به اینکه چقدر دروغ بود. به اینکه نقش بازی کردن باید شغل من باشه و حالا کل زندگیم بود. وقتی رسیدم پایین آوا بغلم کرد و اونا فکر کردن من برای آیتک ناراحتم. اما من برای ما ناراحت بودم. من داشتم به این فکر میکردم که چقدر دلم برای تو تنگ شده. چقدر دلم میخواد برگردم به اون شب و مخالفت کنم.
دنیز یک قدم عقب رفت. دستش رفت توی موهاش. یهو موهاش رو کشید. محکم.
دنیز:همین الان دارم میگم..ببخشید منو ببخش.. من از همه طرف فشار روم بوده..
بغضش ترکید. جیغ میکشید.
دنیز:ببخشید.
اولاش چشماش رو بست.
اولاش:دنیز.
دنیز:من خستم. خیلی خستم.
اشکاش بیوقفه میاومد. بورجو سریع بلند شد و رفت سمتش. دنیز لرزید. زانوهاش خم شد. اولاش از پشت گرفتش ولی دنیز هنوز داد میزد. اشک میریخت. پاهاش رو به زمین میکوبید. دست اولاش هنوز خون ریزی داشت.
دنیز:من بچمو از دست دادم. بعد تو رو از دست دادم.
اولاش رد خون روی زمین رو دید. اول فکر کرد از دست خودشه. بعد متوجه شد از زیر پای دنیز میآد.
اولاش:دنیز!
اولاش سریع چرخوندش. تکیهاش داد به دیوار.
اولاش:به من نگاه کن.
گریه میکردن.
اولاش:به من نگاه کن دنیز.
دنیز شروع کرد کوبیدن به سینه اولاش.
دنیز:بعدش..بعدش مادرم رو از دست دادم.
این بار زینپ دستاش رو گذاشت روی گوشاش. نمیتونست نگاه کنه. نمیتونست بشنوه.
اولاش:دنیز.
دنیز:و من حتی نتونستم لحظات آخر پیشش باشم چون نمیخواستم بابام رو ببینم و از اون خونه رفته بودم.
اولاش داشت ذره ذره آب میشد.
دنیز:بورجو اواخر همیشه بهم میگفت تو بین دو تا مرد گیر کردی.
خندید. دیوانهوار.
دنیز:ولی اصلیترین آدمی که منو گیر انداخته بود بابام بود.
جیغ میزد. با تمام وجود اولاش رو کوبید. اولاش تکون هم نمیخورد.
دنیز:ازش متنفرم! ازش متنفرم! ازش متنفرم!
دنیز سرش رو بلند کرد. چشماش پر از اشک بود. اولاش موهای خیس عرق و اشک رو از صورتش با دست سالمش کنار زد.
اولاش:تموم شد. دیگه تموم شد.
دنیز:تموم نشده.
بورجو:نگاه کن منو. نفس بکش.
اولاش موهاش رو کنار زد. دوباره. آروم.
اولاش:بدو دخترم، نفس بکش.
—شب—
زینپ و بورجو چند ساعت پیش رفته بودن. خونه ساکت بود. دنیز پایین مبل نشسته بود. پاهاش رو جمع کرده بود زیرش. اولاش روی مبل نشسته بود. دستش رو دنیز گرفته بود و داشت آروم باندپیچی میکرد. بین دست دیگه اولاش یه سیگار روشن بود.
دنیز:بسه دیگه. همینطوریشم سرفه میکنی.
سیگار رو از دستش کشید و توی زیرسیگاری خاموش کرد.
اولاش نگاهش کرد. لبخند خستهای زد. سکوت. دنیز باند رو دور کف دستش پیچوند.
اولاش:چند ساعت پیش وقتی داشتی گریه میکردی وقتی پات رو به زمین میکوبیدی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. فقط میتونستم بغلت کنم.
دنیز:همون کافی بود.
اولاش:کافی نبود. من باید.. باید میتونستم جلوی همهی اینا رو بگیرم. ولی نبودم. سه سال نبودم.
دنیز:تو نبودی که نبود. من بودم که نذاشتم باشی.
اولاش:الان چی میشه؟
دنیز نگاهش کرد. دستش رو ول نکرد.
دنیز:چی؟
اولاش:ایتک و بابات.
دنیز چند ثانیه ساکت موند. بعد باند رو محکم کرد.
دنیز:مدارک رو داریم. ولی اونا هم بیمدرک نیستن.
اولاش:پس؟
دنیز گره رو زد.
دنیز:ما فردا باید برگردیم سر کار.
اولاش اخم کرد.
دنیز:به من اخم نکن. منم دوست دارم خونه بمونیم. مرخصیمون تموم شده. اگه نیایم، همه میفهمن که یه چیزی شده.
اولاش ابروش رو بالا انداخت. یه لبخند شیطونی گوشهی لبش نشست. خم شد جلو.
اولاش:دوست داری خونه بمونیم؟
Repost from 𝖸𝖾𝗌̧𝗂𝗅 𝓢ı𝗋𝖽𝖺𝗌̧ı𝗆 𖥔 ݁ ˖ 🐑
اقا بیایید اینجا امشب پارت اول و میخام بدم😭✨
https://t.me/Aveniornovel
