𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
337
مشترکین
+624 ساعت
+127 روز
+9130 روز
آرشیو پست ها
🎬 #Part 57
—شب—
از صبح تا حالا کلی وقت گذشت. همه تو آماده کردن نهار کمک کردن. بعد نهار یه پیاده روی طولانی توی جنگل رفتن. دنیز و اولاش دست تو دست هم راه رفتن. زینپ و اردم پشت سرشون انگار داشتند درباره چیزی حرف میزدن. آوا و بوراک جلوتر بودن بوراک درختها رو نشون میداد و آوا با ذوق نگاه میکرد و وقتی همه برگشتن خونه کلی حرف زدن. حالا هوا تاریک بود ولی نور مهتاب روی آب میافتاد. صدای موجها. باد نمناکی از سمت دریا میوزید. آتیش باربیکیو روشن بود و شعلههاش بالا میرفت و نور گرمی روی صورت همه میانداخت. چند تا صندلی و پتو. اولاش و بوراک و اردم کنار آتیش وایساده بودن و سیخ های کباب رو روی آتیش میچرخوندن. بوی گوشت و دود توی فضا پیچیده بود. زینپ و دنیز و آوا بیرون از خونه روی شنها نشسته بودن و داشتند با هم حرف میزدند ولی کمکم به سمت خونه اومدن.
آوا:وااای چه بویی! ما داشتیم سالاد درست میکردیم شما داشتین کباب رو میسوزوندین؟
بوراک خندید و سیخ رو چرخوند.
بوراک:اگه صبر کنی میبینی که نسوخته.
آوا کنار بوراک وایساد.
آوا:خسته شدی؟
بوراک:نه.
و مشغول حرف زدن شدن.
زینپ:بعد شام همه دوباره بریم ساحل؟
همه سر تکون دادن. اولاش به دنیز نگاه کرد و لبخند زد.
اولاش:بیا اینجا.
دنیز رفت. اولاش دستش رو دور کمرش انداخت. یه تیکه گوشت از سیخ در آورد.
اولاش:داغه.
فوت کرد. دنیز خندید. اولاش کباب رو گذاشت داخل دهنش.
دنیز:مرسی.
زینپ کنار اردم نشست.
زینپ:خب؟ به جز اف بی ای بودن کباب کردن هم بلدی؟
اردم نگاهی بهش کرد.
اردم:اگه بلد نبودم امشب گرسنه میموندی پس بهتر بود بلد باشم.
کبابها که آماده شد، همه بشقابها دستشون بود و داشتند میخوردن.
بوراک:خب نظرت چیه؟
آوا:عالیه.
بوراک:نوش جان.
آوا نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد خیلی آروم خندید.
زینپ از اونور میز داد زد.
زینپ:یک جفت کم بود دو تا شدین؟ من که دارم میمیرم از خجالت.
اردم:تو که هیچوقت خجالت نمیکشی.
زینپ:وا.
همه خندیدن. اولاش دستش رو دور کمر دنیز محکمتر کرد.
اولاش:به این شب خوش اومدین.
دنیز:بهترین روزی بود که بعد از سه سال داشتم.
زینپ:منم همینطور. باورم نمیشه که اینجا کنار ساحلم، با آدمایی که دوسشون دارم البته بعضیشون رو.
نگاهش به اردم افتاد.
زینپ:بعضیشون رو تحمل میکنم.
اردم خندید و یه لیوان پر دوغ برای زینپ ریخت.
اردم:اینم برای تحمل.
بعد از شام همه ظرفها رو جمع کردند بعد آقایون رفتن ساحل و آتیش رو آماده کردن. بوراک برگشت و از داخل یخدون یه بطری و چند تا لیوان برداشت.
بوراک:خب بریم خانوما؟
دخترا بهم نگاه کردن. اولاش و اردم روی زیرانداز کنار اتیش نشسته بودن. بقیه هم اضافه شدن. اولاش و دنیز زیر یه پتو. آوا و بوراک زیر یه پتو. زینپ زیر یه پتو و اردم هم یه پتوی دیگه. بوراک بطری رو باز کرد.
بوراک:کی میخواد؟
اولاش:من.
اردم:منم.
زینپ:منم.
آوا:نه، من نمیخورم.
دنیز:منم نه.
اولاش نگاهی به دنیز کرد.
اولاش:چرا؟
دنیز شونه بالا انداخت.
دنیز:شما بخورین. ما نگهبانتونیم.
خودش و آوا خندیدن. بوراک لیوانها رو پر کرد.
بوراک:خب به این شب.
همه نوشیدن.
زینپ:بیاین یه بازی کنیم. یه جمله میگیم. هرکی اون کار رو کرده یه جرعه بخوره.
آوا تو لیوان خودش و دنیز آب پر کرد.
زینپ:آب؟
دنیز:تو بازی باشیم دیگه.
زینپ چند ثانیه فکر کرد.
زینپ:تا حالا تو موقعیتی بودین که اگه گیر میافتادین آبروریزی میشد؟
همه نوشیدن. بوراک صداش رو صاف کرد.
بوراک:رازی رو از این جمع پنهون میکنین که به کسی مربوط باشه؟
سکوت سنگینی افتاد.
Repost from ⋆ֶָ𝖤𝖿𝗎𝗅𝗂𝗆🪁໑ ࣪ ˖
دخترای خوشگل و بچهای عزیزم که از فردا نهایی ها و امتحاناتون شروع میشه از همین الان خسته نباشید میگم و آرزوی موفقیت دارم براتون ؛ زیاد سخت نگیرید و استرس آنچنان نداشته باشید باور کنین مثل اب خوردن میگذره و رد میشه و بعدا بهش میخندید و میفهمید اونقدر چیز گنده ای نبوده ..
مطمئنم عزیزای دلم میترکونن و در این هیچ شکی نیست چون همتون از پس همچی برمیاید🫶🏽🫂🤍!
کلی قلب و بوس و انگیزه براتون✨🫀
🎬 #Part 56
اردم:تعجب کردم اومدی تو ماشینم.
زینپ:چرا؟
اردم:چون تعجب آوره.
زینپ:تحمل میکنم.
اردم خندید.
اردم:پس منو به خاطر تعطیلات تحمل میکنی؟
زینپ چشم غره ای رفت. اردم صداش رو صاف کرد.
اردم:ممنون که اومدی.
زینپ سر برگردوند.
زینپ:خفه شو.
اردم خندید و دوباره به جاده نگاه کرد.
اردم:من هم بابت رسوندنت خواهش میکنم.
چند ثانیه بعد زینپ دوباره چپچپ نگاهش کرد.
اردم:زینپ.
اردم:بله؟
اردم:میدونی که من با وجود اینکه خیلی بیادبی ولی خوشم میاد ازت.
زینپ چیزی نگفت برگشت و به بیرون نگاه کردنش ادامه داد.
—خونه ساحلی بوراک—
بوراک پشت پیشخوان آشپزخونه ایستاده بود. از پنجره ماشینها رو دید که کنار خونه ایستادن. لبخند روی لبش نشست. اولین نفری که پیاده شد اولاش بود. بعد دنیز. ماشین دوم رسید. زینپ و اردم. بوراک لیوان آبش رو گذاشت کنار و رفت در رو باز کرد و تکیه داد به چارچوب.
بوراک:خوش اومدین.
اولاش و دنیز و زینپ و اردم همگی برگشتن سمتش. بوراک دنیز و اولاش رو بغل کرد، با زینپ دست داد و اردم رو بغل کرد. بعد کنار رفت تا راهشون بده. وقتی از کنارش رد شدن بوی چوب و قهوه تازه توی خونه پیچیده بود. پنجره های بزرگ رو به جنگل و ساحل باز بودن. هوای خنک میاومد توی خونه. آوا پشت میز پذیرایی ایستاده بود و زیردستیها رو میچید. لبخند بزرگی رو لبش نشست.
آوا:وای. خوش اومدین.
دوید و دنیز رو بغل کرد. بعد اولاش رو. بعد زینپ رو. وقتی رسید به اردم، یه لحظه مکث کرد و دستش رو دراز کرد.
آوا:خوش اومدی.
اردم سر تکون داد.
زینپ:چه خونه قشنگی.
اولاش رفت سمت پنجره رو به جنگل. دنیز کنارش ایستاد. بوراک از دور نگاهشون کرد. دید که اولاش چیزی به دنیز گفت. دنیز خندید و سکوت کرد و به درختها نگاه کردن. زینپ از پشت سر داد زد.
زینپ:بیاین کمک کنین. من گرسنهام.
اولاش خندید و برگشت. طوری داد زد که همه بشنون.
اولاش:بیا بریم دنیزم. کمک کنیم. وگرنه قیامت میکنه.
بوراک:داداش بیا ما بریم ساکها رو از ماشین بیاریم.
اولاش سر تکون داد.
اردم:منم میام.
بوراک:بریم.
—آوا—
صدای حرف زدن آقایون از بیرون میاومد. دنیز از پشت سر اومد و کنارش ایستاد.
دنیز:کاری؟چیزی؟
آوا برگشت.
آوا:هیچی. فقط دارم به این فکر میکنم که چقدر خوبه همه اینجاییم.
زینپ از اونطرف میز داد زد.
زینپ:منم همینطور. باور میکنین؟ چند ماه پیش من و این دمیر تو آسانسور گیر کرده بودیم و من داشتم فکر میکردم چطور بکشمش. اصلا فکر نمیکردم کسی باشه که نجاتمون میده.
آوا و دنیز هر دو خندیدن.
دنیز:و حالا؟
زینپ شانه بالا انداخت و لیوان ها رو برداشت و شروع کرد به چیدن کنار بقیه.
زینپ:هنوزم بعضی وقتا فکر میکنم بکشمش.
آوا خندید.
آوا:از همیشه به بعضی وقتا پیشرفت خوبیه.
زینپ نگاه تندی بهش کرد. دنیز خندید و دستش رو دور کمر زینپ انداخت.
دنیز:باشه بد نگاه نکن ولی من چشماتو دیدم وقتی بهش نگاه کردی.
زینپ:چشمام چی؟
دنیز:برق میزدن.
زینپ چند ثانیه به دنیز نگاه کرد.
زینپ:به خاطر نور خورشید بود.
آوا:آره حتما.
زینپ با نیشخند برگشت سمت آوا.
زینپ:دوست پسر شما خوبن؟
آوا خندید.
زینپ:دنیز. اینا واسه ما تعریف نمیکنن؟
دنیز:نه. منم میخوام بدونم.
هر دو به آوا نگاه کردن. آوا لیوان دستش رو گذاشت اپن و دستش رو روی کمرش گذاشت.
آوا:چیز خاصی نشده فعلا.
زینپ:پس چرا سرخ شدی؟
آوا:سرخ نشدم.
دنیز:سرخ شدی.
آوا:باشه. این چند روز همه چی با بوراک خوب بود. اون روز که دعوتتون کردیم اینجا ما توی دریا بودیم. داشتیم حرف میزدیم بعد..
زینپ:اولین بوسهتون توی آب بود؟
دنیز خندید.
زینپ:وای چقدر کلیشهای.
آوا:نه! وای زینپ خفه شو.
هر سه با هم خندیدن.
دنیز:مرسی که دعوتمون کردین. شاید این بهترین چیزیه که توی این چند ماه برامون اتفاق افتاده.
آوا لبخند زد.
آوا:آره.
زینپ نگاهش از پنجره به پسرا بود.
زینپ:بهترینش هنوز نیومده.
آوا و دنیز هر دو نگاهش کردن.
زینپ:دادگاه که تموم بشه تازه شروع میشه.
آوا دستاش رو دراز کرد و هر دو رو گرفت.
آوا:قول میدین که هیچوقت تنها نباشیم؟ من.. تنها دوستم همیشه ملیس بوده. خیلی خوشحالم که الان شما هم دارم.
هر سه به هم نگاه کردن و لبخند زدن. یهو برای زینپ نوتیف اومد.
-خوش میگذره؟!
🎬 #Part 55
زینپ:با این.
به اردم اشاره کرد.
اولاش:چی؟
زینپ:من دو نفرتونو بهم نمیزنم.
اولاش رفت جلوی زینپ.
اولاش:منظورت چیه که دو نفرمونو بهم نمیزنی؟
اردم لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
اولاش:جوجه رنگی.
زینپ:چیه؟
اولاش:مطمئنی؟
زینپ:مطمئنم.
اولاش نگاهش به اردم افتاد بعد برگشت سمت خواهرش.
اولاش:باشه ولی اگه..
زینپ:اگه چی؟
زینپ خندید.
زینپ:اولاش میتونم خودم از خودم مراقبت کنم. شما به فکر..
اشارهای به دنیز داخل ماشین کرد. اولاش لبخند زد.
اولاش:میدونم ولی اون برادر ایتکه.
زینپ:ولی ایتک نیست. دیگه چجوری بهت ثابت کنه؟
اولاش چشماشو بست.
اولاش:باشه.
زینپ لبخند زد. رفت سمت ماشین اردم. در رو باز کرد. نگاهش به اردم که هنوز کنار ماشین ایستاده بود.
زینپ:سوار شم یا نه؟
اردم خندید. دوید اون سمت ماشین.
اردم:بفرما.
زینپ سوار شد. اردم در رو بست. خودش هم سوار شد. ماشینها راه افتادن. اولاش و دنیز جلو. زینپ و اردم عقبتر.
—ماشین اولاش—
دنیز دستش رو گذاشت روی دست اولاش که روی دنده بود. انگشتاش رو لای انگشتای اولاش قفل کرد. اولاش نگاه کوتاهی بهش کرد. لبخند زد.
اولاش:موهات رو دوباره بالا بستی.
دنیز:آره.
اولاش:هنوزم همون قدر بهت میاد.
دنیز نگاهش کرد. لبخند روی لبش بود. ذوق کرد.
دنیز:مرسی.
به بیرون نگاه کرد. اولاش خندید.
دنیز:سه سال.
اولاش نگاهش کرد.
اولاش:دیگه تنها نیستیم.
دنیز:میدونم. ولی باورم نمیشه بالاخره اینجام. کنار تو. قراره شنبه بریم تمومش کنیم و بعدش..
اولاش:بعدش چی؟
دنیز:بعدش فقط تو و من میمونیم.
اولاش چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آروم خندید.
اولاش:صد البته. منو داری. صبح تا شب و البته شب تا صبح.
دنیز به سرعت نور برگشت و نگاهش کرد. خندهای از شوک کرد و دهنش باز موند. مشتش رو کوبید به بازوی اولاش.
اولاش:یوااش. دختر دارم رانندگی میکنم!
دنیز:خوب کردم.
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی آروم لبخند زد و دوباره برگشت به سمت پنجره. اولاش دستش رو داخل دست دنیز محکمتر کرد.
اولاش:دنیز.
دنیز سریع برگشت. حس کرد اولاش بغض کرده.
دنیز:جونم؟
اولاش:من ازت میخوام.. یه چیزی.
دنیز:هر چی.
اولاش:قول بده هیچوقت دوباره از هم جدا نشیم.
دنیز نگاهش کرد.
دنیز:حواست به جاده باشه.
اولاش:چی؟
قبل اینکه بفهمه دنیز بوسهای روی گونهاش زد. اولاش یه لحظه نگاهش کرد.
دنیز:اولاش!
اولاش:باشه.باشه.
برگشت سمت جاده. بعد خیلی آروم دست دنیز رو به لبش برد. بوسه کوچیکی زد. دنیز لبخند زد.
دنیز:قول؟
اولاش:قول.
سکوت. هر دو به جاده نگاه کردن. دستاشون هنوز به هم قفل بود.
دنیز:اولاش.
اولاش:جونم؟
دنیز:چی کار میکنیم بعد از دادگاه؟
اولاش:چی کار میخوای بکنیم؟
دنیز:نمیدونم. پروژه که تموم شد بریم یه جای دور.
اولاش:کجا؟
دنیز:کسی نشناسه.
اولاش خندید.
اولاش:پس باید بریم بیرون از کشور.
دنیز:مشکلی نداره.
اولاش:نه؟
دنیز:نه. تا وقتی که تو باشی.
اولاش نگاهش کرد.
اولاش:دنیز..
دنیز:جونم؟
اولاش:من عاشقتم.
دنیز نگاهش کرد. لبخند روی لبش نشست.
دنیز:میدونم.
اولاش:همون جواب همیشگی؟
دنیز:منم عاشقتم.
—ماشین اردم—
هیچکدوم حرف نزده بودن. یهو زینپ سکوت رو شکست.
زینپ:دمیر.
اردم:بله؟
زینپ:کی میخوای قضیه ایلین و ایتک و اون تصادف رو براشون بگی؟
اردم چند ثانیه مکث کرد.
اردم:به اولاش و دنیز نگفتی؟
زینپ:به نظرت اگه گفته بودم وضع این بود؟
اردم:خب نمیدونم شاید شب بگم.
زینپ:آهان عقل کل یعنی میخوای کل تعطیلات رو جلسه عزاداری کنی؟
اردم نگاهش کرد. اخم کرد.
اردم:چی؟
زینپ:گفتم واقعا میخوای تعطیلات زهرمار شه؟ اگه شنبه دادگاه بشه، همه استرس دارن. الان بری بگی آها راستی داداش من باعث شد من کاری کنم رفیق صمیمی بچگیم ۱۰ سال پیش خودکشی کنه دیگه هیچکس حوصله ساحل و خونه رو نداره.
اردم چند ثانیه نگاهش کرد.
اردم:پس تو پیشنهاد میدی چی کار کنم؟
زینپ شونه بالا انداخت.
زینپ:همون دادگاه. همونجا بگو. موقعی که همه چشمها به ایتکه. بگو این کارو کرد.
اردم چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد.
اردم:باشه. تو دادگاه میگم.
زینپ:آفرین حالا شد یه آدم عاقل.
اردم خندید و با نگاه کناری به زینپ نگاه کرد. زینپ فهمید.
زینپ:چیه؟
🎬 #Part 54
بوراک:تسلیم؟
آوا:چرا باید تسلیم بشم؟
بوراک خندید. موهاش رو تکون داد تا آبش بچکه. یهو آوا رو بلند کرد. آوا دوباره جیغ زد.
بوراک:چیه؟
آوا:خودم میام.
بوراک ابرویی بالا انداخت و به سمت ماشین رفت. وقتی رسیدن از صندوق عقب دو تا پتوی مسافرتی در اورد یکیو دور آوا انداخت. بعدی رو دور خودش.
—چند روز بعد. پنجشنبه صبح، جلوی خونه دنیز—
صبح زود. هوا خنک و نمناک. اولاش داشت ساکها رو میذاشت توی ماشین. زینپ به یه درخت تکیه داده بود و لیوان قهوه توی دستش.
اولاش:خب..فکر کنم همه چی رو برداشتیم.
زینپ:لباس خنک؟
اولاش:آره.
زینپ:لباس گرم؟
اولاش:آره.
زینپ:مسواک؟
اولاش نگاهش کرد. اخم کرد.
اولاش:تو مامانمی یا خواهر؟
زینپ خندید. همون لحظه ماشین اردم جلوی خونه توقف کرد. در باز شد. اردم پیاده شد.
اولاش:اینم قراره بیاد؟
زینپ جرعهای از قهوهاش خورد و شونه بالا انداخت.
اردم:من هم دعوت کردن.
اولاش نگاهش به زینپ افتاد.
اولاش:کی دعوتت کرده؟
اردم:بوراک.
اولاش:از کجا میدونستی ما جلو خونه دنیزیم؟
اردم دهنش وا موند. زینپ داشت به درختا نگاه میکرد. اولاش دستش رو روی کمرش گذاشت.
اولاش:زینپ.
زینپ:چیه؟
همون لحظه در خونه باز شد. دنیز بیرون اومد. یه ساک کوچیک دستش بود. موهاش رو بسته بود بالا.
دنیز:سلام همگی.
اولاش وقتی دیدش لبخند زد. یادش رفت که باید از زینپ عصبی باشه. سریع رفت سمتش. ساک رو ازش گرفت.
اولاش:صدام میکردی.
دنیز لبخند زد.
دنیز:چیز خاصی نبود.
اردم رو دید.
دنیز:تو هم میای؟
اردم:آره. ظاهرا.
زینپ داشت قهوهاش رو میخورد و به هیچکی نگاه نمیکرد. دنیز خندید.
دنیز:معلومه که میای.
زینپ قهوه پرید داخل گلوش. اردم چند قدم به سمت اولاش اومد. دستش رو توی جیبش کرد. چند تا کاغذ در آورد.
اردم:راستی قرارداد رو آوردم. اصلش و کپی هاش. امضات روشه. تاریخش. همه چی.
دنیز:چطور؟
اردم:رفتم خونهاش دیگه.
زینپ:چی؟
اردم:نترس. کسی نفهمید. نبود. گاوصندوق رو باز کردم. قرارداد رو برداشتم.
زینپ:خطری نبود؟
اردم:اگه بود الان اینجا نبودم.
زینپ:خوبه.
اولاش سرفهای کرد. چند قدم جلوتر رفت.
اولاش:ممنون.
اردم:خواهش میکنم.
زینپ قهوهاش رو تو سطل انداخت.
زینپ:خب بریم.
اولاش در ماشین رو برای دنیز باز کرد. دنیز ابرویی بالا انداخت و لبخند زد.
اولاش:خواهش می کنم. بفرمایید.
دنیز خندید. سوار شد. اولاش در رو بست.
زینپ:خب پس منم برم.
اولاش:کجا؟
🎬 #Part 53
بوراک:این حوالی یه خونه گرفتم.
آوا سرش رو بلند کرد.
بوراک:بعد تموم شدن اون فیلمبرداری. یه سری پنجرههاش رو به جنگل اون سمته.
به پشتشون اشاره کرد.
بوراک:از طرف دیگه ساحل رو میبینی.
همون لحظه گوشی آوا زنگ خورد. آوا نگاه کرد.
آوا:دنیزه.
بوراک سر تکون داد. دستش رو از دور شونه آوا برداشت. آوا صاف نشست.
آوا:الو؟
دنیز:آوا؟ کجایین؟
آوا نگاهش به بوراک افتاد.
آوا:کنار ساحلیم. چرا؟
دنیز:کی برمیگردین؟
آوا انگار داشت به چیزی فکر میکرد.
آوا:نمیدونم. شاید یه کم دیگه بمونیم.
بوراک انگار ذهن آوا رو خونده باشه گوشی رو از دستش قاپید.
بوراک:سلام کرالیچه. این آخر هفته همه بیاین اینجا. اولاش. تو. زینپ. اردم. دو شب دور از همه چی.
آوا خندید. با ناباوری سر تکون داد.
دنیز:وا؟چه یهویی؟مطمئنین؟
بوراک:مطمئن. به بقیه بگو. پنجشنبه صبح بیایم جمعه برگردیم.
دنیز:باشه. بهشون میگم.
تماس قطع شد. آوا گوشی رو از دست بوراک گرفت.
آوا:از کجا فهمیدی میخوام اینو بگم؟
بوراک:چون منم همینو میخواستم بگم.
آوا:نه. من داشتم توی ذهنم کلمهها رو میچیدم تو یهو گوشی رو قاپیدی و دقیقا همون چیزایی رو گفتی که من میخواستم بگم.
بوراک خندید.
بوراک:شاید ذهنمون یکی باشه.
آوا هوفی کشید.
آوا:یا شاید من زیادی قابل پیشبینیام.
بوراک نگاهش کرد.
بوراک:نه.
آوا نگاهش کرد.
آوا:بوراک.
بوراک:جان؟
آوا:یادته روز اول؟ توی لوکیشن؟
بوراک خندید.
بوراک:چند ماه گذشته ولی کامل یادمه چجوری اون روز داشتی خودتو معرفی میکردی یا بهتره بگم زندگینامه میگفتی.
آوا:و تو فقط گفتی بوراک کاراجا.
بوراک خندید.
آوا:فیلم اولت رو یادته؟ وقتی ۱۹ سالت بود.
بوراک تقریبا از خنده منفجر شد.
بوراک:اون فیلم افتضاحی بود.
آوا توی فکر رفت. به این فکر کرد وقتی اولین بار اون فیلم رو دید به نظرش اصلا افتضاح نبود.
بوراک:خب؟
آوا:هیچی همینطوری.
بوراک هومی کشید.
بوراک:من روز اول فکر کردم یه بازیگر تازه کاری که هنوز نمیدونه چی میخواد. فکر کردم تا چند هفته میای، چند تا عکس میگیری، چند تا مصاحبه میکنی و بعد میری سراغ بعدی.
آوا خندید.
آوا:واقعا که.
بلند شد. رفت سمت آب. پاهاش رو کرد داخل آب. بوراک بلند شد و رفت دنبالش.
بوراک:کجا؟
آوا:آب. داغون شدم.
بوراک:داغون شدی؟ تازه شروع کردیم.
آوا جلوتر رفت. تقریبا تا زیر زانوش داخل آب بود.
آوا:بیا اینجا.
بوراک چند قدم جلوتر رفت.
آوا:نزدیکتر.
بوراک دوباره رفت.
آوا:تو از کی از من خوشت اومد؟
بوراک خندید. آوا به خاطر موجها تکون خورد. بوراک دستش رو گرفت.
بوراک:فکر کنم اصلش از اونموقعی شد که ماشینت خراب شد و رفتیم خرید. یه کم خوشم اومد.
آوا ابرو بالا انداخت.
آوا:یه کم؟
بوراک:چند درصد.
آوا:چند درصد؟
بوراک:نمیدونم. ۷۰ درصد.
آوا:۷۰ درصد؟
بوراک جلوتر رفت.
بوراک:بیا اینجا.
آوا نگاهش کرد. جلوتر رفت. آب بالاتر رسید.
بوراک:شوخی کردم! نیا! خطر داره.
آوا:میدونم.
حالا هر دو توی آب بودن. روبه روی هم.
آوا:خب؟
بوراک نگاهش کرد.
بوراک:۱۰۰.
آوا:چی؟
بوراک:چون به خاطر من اومدی.
آوا خندید.
آوا:برای تو؟ من اومدم که ببینم چقدر میتونم اذیتت کنم.
بوراک:اذیتم کنی؟
آوا یهو دستش رو زد توی آب و پاشید سمت بوراک.
بوراک:اینو به من زدی؟
آوا:تقصیر خودته ۷۰ درصد گفتی.
بوراک:آره ولی بعدش گفتم ۱۰۰.
یهو دستش رو زد توی آب و پاشید. آوا جیغ کشید.
آوا:بوراک!
بوراک خندید. آروم توی آب جلوتر رفت. آوا عقب رفت.
بوراک:میخوای فرار کنی؟
آوا:نه.
بوراک دستش رو دراز کرد.
بوراک:نترس. من هستم.
آوا دستش رو گرفت. بوراک آوا رو توی آب جلو کشید. آوا دوباره دستش رو زد توی آب و پاشید سمت بوراک. بوراک افتاد توی آب. اومد بالا.
بوراک:آوا. به جان خودم قسم این دیگه جنگه.
دست آوا رو کشید. آوا جیغ زد. اون هم افتاد داخل آب. بوراک کمر آوا رو گرفت. کشیدش بالا سمت خودش.
🎬 #Part 52
دنیز سرش رو بلند کرد. کرم نگاهی به دنیز کرد.
اولاش:به زودی اسمش میشه دنیز آرسلان و اگه یه بار دیگه بهش نگاه کنی، اگه یه بار دیگه بخوای بهش نزدیک شی..من خودم میکشمت. نه پلیس، نه فشار رسانه ها، نه دادگاه، نه حکمی که برات میاد. خود من.
یقه اش رو ول کرد. دنیز دستش رو کشید. کرم کتش رو مرتب کرد. نگاهی به دست دنیز دور دست اولاش کرد.
کرم:این تموم نشده.
اولاش:شده. سه سال پیش تو بودی که بهش فشار آوردی تا از من جدا بمونه. تو بودی که تهدیدش کردی. تو بودی که ایتک رو فرستادی دنبالش. تو..
کرم:ایتک خودش اومد.
اولاش:تو راهشو باز کردی.
کرم نگاهش رو بینشون جا به جا کرد.
کرم:باشه. فرض کنیم من این کارا رو کردم. حالا چی؟
اولاش خواست جوابی بده که کرم رفت سمت در ولی قبل از اینکه بره برگشت نگاهش به دنیز بود. در بسته شد. دنیز نفس عمیقی کشید. دستش میلرزید. اولاش برگشت سمتش.
اولاش:خوبی؟
دنیز:نه.
اولاش:نگاه کن منو.
دنیز نگاهش کرد. اشک توی چشماش. اولاش انگشتاش رو لای انگشتای دنیز قفل کرد.
اولاش:میخوام دستمو بگیری با هم از این واگن بریم بیرون.
دنیز اول نگاهش کرد. خیلی وقت بود با این حس آشنا نبود. دستش رو تو دست اولاش محکم تر کرد.
دنیز:باشه.
اولاش لبخند زد. در رو باز کرد. نور لوکیشن به صورتشون خورد. چند نفر از عوامل برگشتن نگاه کردن. اونور داشت با یکی از دستیار ها حرف میزد. همین که اولاش و دنیز رو دید مکث کرد و لبخندی زد. از کنار چند نفر رد شدن. بعضی نگاه کردن. بعضی لبخند زدن. بعضی فقط نگاهشون رو دزدیدن. هوا خنک بود. اولاش ایستاد. برگشت سمت دنیز. دستش رو ول نکرد.
اولاش:دیگه هیچوقت تنها نیستی.
همون لحظه صدای آشنايی از پشت سر اومد.
زینپ:اوه. اینجا داره رمانتیک میشه.
دنیز و اولاش هر دو برگشتن. زینپ و اردم کنار هم ایستاده بودن. زینپ لبخند میزد. اردم هم کنارش بود.
اولاش:جوجه رنگی؟شما دو تا از کجا؟ وایسا..
زینپ چشماش قرمز بود اما لبخند داشت.
زینپ:از واگن گریم.
اولاش به دنیز نگاه کرد. دنیز متوجه شد و سر تکون داد بعد دست اولاش رو ول کرد. اولاش دو قدم جلو رفت.
اولاش:چی شده؟ چرا گریه کردی؟
نگاهش به اردم افتاد. مشتش رو جمع کرد.
اولاش:تو چیکار کردی؟
دنیز از پشت دست اولاش رو کشید.
دنیز:اولاش.
اردم یه لحظه عصبی شد. قدمی جلو اومد که زینپ برگشت نگاهش کرد.
زینپ:عقب.
اردم دست بالا برد اما عجیب تر اینکه انگار اون هم گریه کرده بود. زینپ برگشت.
زینپ:برای شما دو تا گریه کردم. دیدمتون. کنار هم. دست تو دست هم. یهو یادم اومد چقدر سختی کشیدین.
اردم:آره.
دنیز سرش رو بلند کرد.
دنیز:تو هم؟
اردم شانه بالا انداخت.اولاش چند ثانیه نگاهشون کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد.
اولاش:باشه.
زینپ صداش رو صاف کرد.
زینپ:دیدیم کرم رفت و شما دارین میاین بیرون. خب؟ چی شد؟
دنیز:فعلا خوب بود.
اولاش:پوشه رو نشونش دادم.
زینپ:ترسید؟
اردم:کرم یالچین نمیترسه. عقب نشینی تاکتیکیه.
هر سه نگاهش کرد. اردم به دنیز نگاه کرد.
اردم: ببخشید. ببخشید. میدونم بابای توعه اما منم تایم زیادیه دارم با کثافت کاریهاش سر و کله میزنم.
زینپ:همه چی رو داریم. میتونیم..
اردم:وقتش نیست.
دنیز:چرا؟
اردم:قراردادی که اولاش امضا کرده پیش ایتکه. من میرم خونه ایتک قرارداد رو برمیدارم.
دنیز:چرا تا حالا هیچکاری نکردی؟
اردم نگاهی به زینپ کرد بعد برگشت سمت دنیز.
اردم:راستش من اول خیلی به قضیه اولاش فکر نکردم.
زینپ چپ چپ نگاهش کرد.
اردم:من دنبال انتقام خودم بودم.
اولاش لبخندی به مسخره زد.
اولاش:ممنون که صادقی.
اردم هم لبخند مسخرهای در جواب زد.
اردم:خواهش میکنم.
زینپ چشماش رو چرخوند. سکوتی برقرار شد.
زینپ:آوا و بوراک کجان؟
دنیز:نمیدونم. بذار زنگ بزنم ببینم کجان.
دنیز گوشیش رو برداشت. شماره آوا رو گرفت. چند ثانیه بعد جواب داد.
دنیز:آوا؟ کجایین؟
—ساحل—
روی یه تخته سنگ نشسته بودن و بوراک بغلش کرده بود. فقط به آب نگاه میکردن.
آوا:چند وقته اینقدر آروم نبودم.
بوراک نگاهش کرد.
بوراک:منم.
آوا برگشت سمتش.
آوا:این جا رو از کجا پیدا کردی؟
بوراک:یه بار فیلمبرداری داشتیم این حوالی. رفتم قدم بزنم. گیر کردم اینجا. هر وقت دلم گرفت میام اینجا.
بوراک نگاهش کرد.
بوراک:فکر میکردم هیچوقت کسی رو پیدا نمیکنم که باهام اینجا بیاد.
آوا لبخند کوتاهی زد. سکوت. سرش رو دوباره رو شونه بوراک گذاشت.
بوراک:آوا.
آوا:هوم؟
🎬 #Part 51
کرم خنده سردی روی صورتش نشست.
کرم:به به آقای آرسلان شما هم تشریف آوردین؟
اولاش سرشو تکون داد.
اولاش:شنیدم میخوای با دنیز حرف بزنی.
کرم:خب؟ تا جایی که یادم میاد تو سه سال پیش ازش جدا شدی و دخترم الان نامزد داره.
اولاش خندید جلو اومد و پوشه رو جلوی کرم گرفت.
اولاش:یه چیزایی این تو هست که فکر کنم به درد تو و اون نامزد فیک دخترت که حتی الان جرعت نکرد بیاد پشتت قایم شه بخوره.
کرم چند ثانیه بهش نگاه کرد بعد پوشه رو گرفت و بازش کرد. یه برگه رو در آورد.
اولاش:رسیدهای انتقال پول از حساب ایتک به حساب شخصیت. تاریخش مال دو هفته بعد از اکران فیلم دنیزه. مبلغش هم دقیقا همونیه که به دنیز گفتی بدهکاری.
کرم نگاهی به دنیز کرد. دنیز تقریبا هیچ احساسی داخل چشماش نبود. کرم برگه رو کنار انداخت. برگه بعدی رو برداشت.
اولاش:پرینت سایت شرطبندی. سه ماه آخر دومین پروژت با آیتک ۵ میلیون لیر باختی، با پول پروژه.
کرم این یکی هم کنار انداخت. یه فلش بیرون آورد. «ملاقاتهای خصوصی دمیر و یالچین»
اولاش:توی این دیدار ها برنامه ریختین که چطور قرارداد من رو بر علیه دنیز استفاده کنین و چطور دنیز رو مجبور به ازدواج کنین.
کرم فلش رو هم پرت کرد. اولاش پوشه رو از دستش کشید و یه برگه دیگه رو داد دستش. پرینت تماسها. تاریخ. ساعت. مدت. کرم با دنیز یا کرم با ایتک.
اولاش:و این متن تماس ها. تهدید. فشار. هر روز. اگه نگاه کنی یه فلش دیگه با پیام های صوتی هم هست که خود دنیز ضبط کرده.
اولاش نگاهی به دنیز انداخت. تو چشماش اشک بود اما داشت سعی میکرد جلوی کرم گریه نکنه. از طرفی ته دلش از اینکه اولاش اینجاست خوشحال بود. کرم بینشون نگاه کرد کراواتش رو مرتب کرد. برگه آخر هم مچاله کرد و انداخت کف واگن.
کرم:این چرندیات رو از کجا آوردین؟
اولاش:آره؟ پس چرا دستت میلرزه؟
کرم:شما فکر میکنین با یه پوشه میتونین من رو بترسونین؟ من ۳۰ ساله توی این صنعتم. صد تا از این پوشه ها رو دیدم.
اولاش یه قدم جلوتر رفت. یهو دستش رو دراز کرد و یقهی کرم رو گرفت کوبید به دیوار. کرم نفسش رو حبس کرد. دنیز لحظه ای جلو رفت. باور نمیکرد. یه لحظه حس کرد باید اولاش رو از اون مرد جدا کنه.
اولاش:من فقط یه چیز میخوام دست از سر دنیز بردارین برام مهم نیست چه شرطی با کی میبندی پشت پروژه هات چه کثافت کاری میکنی یا..
کرم:دنیز دختر منه. دنیز یالچین.
اولاش:اگه همین فردا اسمش بشه ارسلان گم میشی یا نه؟
