𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
332
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+8030 روز
آرشیو پست ها
.
والا اوایل که پارتای رمان قبلی رو گذاشتم یکی بهم گفت عمو پارت بذار یکی گفت خاله پارت بذار بعد بچها گفتن چی صدات کنیم گفتم خاله یا نگار اوکیه دوستان ظاهرا خاله براشون راحت تر بود
-اولاش کوروغلو. بلند شو پسر.
اولاش دستش رو روی ته ریشاش کشید بعد روی زانوش گذاشت و بلند شد.
-چند وقته ندیدمت؟
اولاش چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
یه قدم جلوتر اومد. کنار اولاش ایستاد. یقه اولاش که انگار کسی با دستاش چروکش کرده بود رو مرتب کرد.
-آلپرن کجاست، اولاش؟
اولاش: نمیدونم.
خندید.
-همیشه همین بودی.
برگشت و به سمت کان رفت. جلوی صندلیش ایستاد. با نوک کفش پای صندلی رو کمی جابهجا کرد. کان نگاهش کرد اما حرف نزد.
-باز تو دادستان عزیزم. چقدر پروندههای من رو دوست داری، نه؟ چرا ساواش رو دستگیر کردی؟
کان: من..
-هیش.
به سمت بوراک برگشت. روی یه پا خم شد و نگاهش رو به چشمهای بوراک دوخت.
-سونر. تو که بیشتر از همشون داغون شدی. از کی تا حالا آدمای منو کتک میزنی؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 15
دنیز اجازه داد قطرهای آروم از گوشهی چشمش بیرون بزنه. دستش رو روی سینهاش فشار داده بود تا صدای قلبش رو کنترل کنه، اما انگشتهاش میلرزید. اولاش اینجا بود. دستش رو روی دهنش گذاشته بود و اون اجازه داده بود. صدای قدم ها نزدیکتر شد.
+اون دو تا رو گرفتن. بیا بریم.
قدمها دور شدن. اولاش نفس عمیقی کشید و دستش رو آروم از روی دهن دنیز برداشت. وقتی به سمتش برگشت قطرهی اشک روی گونهاش رو دید. چند ثانیه به اون قطره نگاه کرد. خواست دستش رو روی صورتش بزاره اما عقب کشید. دنیز نمیتونست نگاهش کنه. دستش رو روی گردنبندش گذاشت و با پلاک D بازی کرد. اولاش دستی لای موهاش کشید و سرش رو پایین انداخت. بالاخره انگشت شستش رو دراز کرد و اون قطره رو از روی گونهی دنیز برداشت.
اولاش:من رو ببین لطفا.
دنیز آروم سرش رو بلند کرد. اولاش بغض کرده بود.
اولاش: منو ببخش. خوبی؟ دستتو محکم گرفتم؟ چیزیت شد؟
دنیز نفس عمیقی کشید و با پشت دست چشمهاش را پاک کرد.
دنیز: خوبم فقط..
اولاش یک قدم عقب رفت. نگاهش رو به سرعت از سر تا پاش چرخوند.
اولاش: بیا ببرمت بیرون.
دنیز به مسیر نگاه کرد. یه جای تنگ و تاریک بود.
دنیز: تو چرا هر موقع من اینجام اینجایی؟
اولاش: چون نمیتونم نباشم.
دنیز نگاهش رو بهش برگردوند. اولاش نفس عمیقی کشید.
اولاش: لطفا. بیا بریم.
دستش رو دراز کرد. دنیز بهش نگاه کرد.
اولاش: بهم اعتماد کن. خواهش میکنم.
دنیز چند ثانیه به دستش نگاه کرد بعد دستش رو گرفت و دنبالش رفت. بشکهها و جعبههای چوبی فضای کمی برای عبور گذاشته بودن. دنیز پاش به چیزی خورد و برای اینکه نیفته ناخودآگاه پشت یقه اولاش رو کشید. اولاش خم نشد فقط برگشت و نگاهش کرد.
اولاش: مطمئنی خودت میتونی بیای؟
دنیز نگاهش کرد.
دنیز: پس چطوری بیام؟
اولاش ثانیهای نگاهش کرد و بعد دستش رو محکمتر کرد. دنیز دستش رو بیرون کشید.
دنیز: خودم میتونم.
اولاش با ناباوری نگاهش کرد. سر تکون داد. چند قدم بعد به دریچهای رسیدن. اولاش اون رو باز کرد. هوای سرد شب. اولاش اول سرش رو بیرون برد و به اطراف نگاه کرد. بعد با دست به دنیز اشاره کرد. دنیز بیرون رفت. اولاش پشت سرش رفت.
دنیز: اونا کی بودن؟
به سمت دنیز برگشت.
اولاش: دنیز. برو خونه. بعدا حرف میزنیم. درو ببند. فردا هم نیا سرکار.
دنیز: چی؟
صدای پا از سمت در اصلی زیرزمین.
اولاش: دنیز. برو.
دنیز نفسش رو حبس کرد.
دنیز: خب بیا بریم.
اولاش نگاهش کرد.
اولاش: خواهش میکنم.
دنیز با نگاه آخر به اولاش به سمت ماشین دوید. سوار شد. دستش رو روی فرمون گذاشت و از شیشهی عقب نگاه کرد. چند نفر بیرون دویدن. یکی از اونها جلو اومد که اولاش دستاش رو بلند کرد.
اولاش: خودم میآم.
برای لحظهای مکث کردند. اولاش به سمت در انبار برگشت و داخل شد.
ماشین آلپرن
ماشین توی خیابون حرکت میکرد. هیچکس حرف نمیزد. آلپرن نگاهش رو از آینهی بغلی به ایلسو انداخت. ایلسو به شیشه خیره بود و انگشتهاش رو روی شیشه میکشید. زینپ کنارش نشسته بود و سرش رو به شونهی ایلسو تکیه داده بود. آوا هم نگاهش رو به بیرون دوخته بود. پینار جلو نشسته بود و سرش رو بین دستش گرفته بود.
آلپرن: فکر کنم رسیدیم.
جلوی خونه آکینجی نگه داشت.
آوا: ممنون. میشه اگه..
گوشیش زنگ خورد. همه نگاهها به سمتش چرخید. آوا بدون معطلی جواب داد.
آوا: دنیز؟
دنیز صداش شکست.
دنیز: آوا.. من تو جادهام..
آوا: خوبی؟ کجایی؟
دنیز: اون منو فرستاد بیرون.. ولی یه سری خودش رو بردن داخل.. دادستان و رفیقش هم ندیدم..
آلپرن نفسش رو حبس کرد. آوا با شنیدن اشاره دنیز به بوراک لحظهای حالتش تغییر کرد اما سعی کرد خونسرد بمونه.
آوا: دنیز. آروم باش. کجایی دقیقا؟
دنیز: نمیدونم.. ولی دارم میرم سمت خونه.
زیرزمین
اولاش رو از پشت هل دادن. بوی رطوبت و فلز زنگزده. اتاق کوچیک. سقف کوتاه. یک لامپ آویزون کمنور. اولاش اول کان رو دید. روی صندلی فلزی نشسته بود. خون روی پیشونیش خشک شده بود. به اولاش نگاه کرد. چیزی نگفت. سری تکون داد. بیا جلو. بوراک چند متر اون طرف تر روی زمین افتاده بود. به دیوار تکیه داده بود. خون از گوشهی لبش چکه میکرد. وقتی اولاش رو دید، لبخندی زد. اولاش نفس عمیقی کشید. مردی اولاش رو به سمت صندلی خالی وسط اتاق هدایت کرد. پایههای صندلی روی سیمان کشیده شد و صدایی بلند و زننده ایجاد کرد. اولاش نشست. بدون مقاومت. نگاهش را از کان و بوراک برنداشت. بالاخره از پشت دیوار صداش اومد.
-نه. کارمند موردعلاقهی من سرپا وایمیسه.
کفشهای چرمی روی سیمان. سایهای بلند شد. کت مشکی مرتب، پیراهن سفید بدون دکمهی گردن، موهای شونه شده و یه انگشتر طلایی قدیمی روی انگشت حلقه. دو چشم سرد. ایستاد. دستهاش رو پشتش قلاب کرد. چند ثانیه به اولاش نگاه کرد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 14
آوا با چشمایی گرد شده به بوراک نگاه کرد.
آوا: تو؟
بوراک نگاهش رو به آوا دوخت.
بوراک: برو.
آوا: چی؟
بوراک نگاهش رو از آوا برداشت و به کان رسید که با نگاهش به بوراک گفت «اوضاع داره خراب میشه». همون لحظه در ورودی با صدای بلندی باز شد. یکی جلو اومد و مشتش رو به سمت بوراک پرتاب کرد. بوراک به موقع عقب رفت و مشت به هوا خورد اما مرد دیگهای از پشت با یک ضربه به پشت گردن بوراک اون رو به جلو پرت کرد. آوا جلو دوسذ و جیغ زد.
آوا: بسه!
پینار با سرعت آوا رو عقب کشید. کان از پشت سر یکی از مردها رو گرفت و محکم به دیوار کوبید. مرد با صدای بلندی روی زمین افتاد. داد زد.
کان: پینار! دست رفیقاتو بگیر و از اینجا برو.
پینار چند ثانیه بهش نگاه کرد. با نگاه آخر، دست آوا رو محکم گرفت و به سمت در پشتی کشید. آوا از استرس یخ کرد. صداش میلرزید.
آوا: پینار، اون..
پینار: الان باید بریم.
موسیقی قطع شد. شیشهای روی بار شکست.
دنیز: ایلسو! زینپ!
ایلسو و زینپ از میون جمعیت دویدن. همگی به سمت در دویدن. جمعیت به هم ریخته بود. همه به سمت در خروجی هجوم آورده بودن. نورها سوسو میزدن. ناگهان جمعیت دنیز رو هل داد و اون جدا افتاد.
دنیز:بچهها!
کسی جواب نداد. دستی از پشت روی دهنش نشست. نفسش حبس شد. یه دست دیگه محکم بازوش گرفت و اون رو به سمت عقب کشید. دستش رو به سمت بازوی مهاجم زد. چرخید تا صورتش رو ببینه.
خارج از زیرزمین کوچهی پشتی کادیکوی
دخترها از در بیرون دویدن. نفسهاشون تند و سرد بود. روی جدول کنار خیابون نشستن. زینپ با دستهای لرزون اشکهاش رو پاک کرد. آوا چند قدم دورتر ایستاد. کتش رو محکم به خودش چسبونده بود و نگاهش به در بسته بود. دستهاش هنوز میلرزید. ایلسو دوید و بغلش کرد. پینار هم نشست و با انگشتهای لرزون گوشی رو توی دستش گرفته بود. شمارهی کان. اما نمیتونست زنگ بزنه. ایلسو با گریه داد زد.
ایلسو: دنیز کجاست؟
زینپ: گمش.. کردیم..؟
آوا نگاهش به در بود.
آوا: باید بریم داخل.
سکوت. صدای ترمز ماشین. آلپرن. با قدمهای سریع به سمت دخترها اومد. چشمهاش اول پینار رو پیدا کرد. گوشی در دست و اشکهای توی چشمش که نمیذاشت پایین بیان. پینار سرش رو بلند کرد. آلپرن محکم بغلش کرد.
آلپرن: پینار.
خواهر کوچولوش با بغض جوابش رو داد.
پینار: کان اونجاست. دنیز رو گم کردیم. من نمیدونم..
آلپرن نگاهش رو به بقیهی دخترها انداخت. چشماش رو بست. نفس عمیقی کشید.
آلپرن: رفیقتون دنیز.. جاش امنه. نترسین. اولاش اونجاست.
ایلسو با چشمایی که از اشک خیس بود بهش خیره شد.
ایلسو: مطمئنی؟
آلپرن سر بلند کرد.
آلپرن: مطمئنم.
چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد. آلپرن صداش رو صاف کرد.
آلپرن: حالا سوار شین. همتون رو میرسونم خونه.
اول پینار از جا بلند شد. بعد زینپ و ایلسو اما آوا همچنان به در نگاه میکرد.
پینار: آوا.
آوا برگشت. پوست لبش رو کنده بود.
آوا: همه اینها به خاطر من شد.
پینار چند قدم به سمتش برداشت.
پینار: نه.
آوا اشکهاش رو پشت لبخندی قورت داد و به سمت ماشین رفت.
زیرزمین
اولاش بود. دستش رو از روی دهن دنیز برداشت اما بازوش رو رها نکرد.
اولاش: داد نزن خواهش میکنم.
دنیز هلش داد.
دنیز: چیکار میکنی؟
اولاش: با من بیا.
دنیز دستش رو کشید.
دنیز: دست از سرم بردار.
ناگهان اولاش بازوش رو محکمتر گرفت اما نه اونقدر محکم که اذیت بشه. دنیز رو به سمت خودش کشید. دنیز سعی کرد خودش رو نگه داره اما زورش به زور اون نمیرسید. چند نفر که از میون جمعیت رد میشدن به اطراف نگاه میکردن. یکیشون نگاهش روی دنیز ایستاد.
-اونجاست.
اولاش بدون اینکه لحظهای وایسه دنیز رو به سمت گوشهی بار کشید. یک راهروی باریک. انباری. دنیز رو به دیوار تکیه داد و جلوش ایستاد تا دیده نشه.
دنیز: اولاش!
اولاش یخ کرد. به دنیز نگاه کرد. دنیز فهمید که به اسم صداش کرده. خواست چیزی بگه که صدای قدمهای سنگینی پیچید.
-کجان؟
-پشت بار رو چک کن.
اولاش بدون فکر دوباره دستش رو روی دهن دنیز گذاشت و به پشت بشکهها فشار داد. نزدیکتر از همیشه. اونقدر نزدیک که نفسهای گرمش روی پوست صورت دنیز مینشست. دنیز چشماش رو گرد کرد و سعی کرد عقب بره اما جایی نبود. پشتش به دیوار سرد انبار بود و جلوش اولاش. چراغقوهای برای یه لحظه سایهی بشکهها رو روی دیوار انداخت. اولاش نفسش رو حبس کرد. دنیز هم چشماش رو بست.
