𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+117 روز
+7130 روز
آرشیو پست ها
— چطور میتونه واقعی باشه؟ این دنیای لعنتی وقتی اسمه من توش نیست داره هنوز میچرخه؟ این همه سال فکر میکردم بدترین اتفاقی که میتونسته برای من بیفته اینه که زنی که با تمام وجود عاشقشم من رو انتخاب نکرده! بیست سال از زنی دلخور بودم که هر شب بیشتر از شب قبل دوستش داشتم اما هیچوقت ازش جدا نشدم چون هرجا میرفتم چیزی از اسمه همراهم بود! به خودم میگفتم تموم شده و بیشتر منتظرش میموندم! میگفتم «عادل؟ تو دیگه اون پسر بیستساله نیستی» ولی بودم! هر بار که میدیدمش همون پسر میشدم! نباید اون لحظه گیر تیمور میافتادم! باید آخرین چیزی که میدید من میبودم! باید بهش میگفتم کلی کار داریم! بعد از این همه سال فکر کردم بالاخره دنیا یه ذره باهامون مهربون شده! تموم عمر برای رسیدن بهش دویدم و درست وقتی رسیدم اسمه من رو ازم گرفتن! وقتی سر زمین بهم شلیک کرد فقط نگاهش کردم و همه حرفهام یادم رفت.. هنوز اسمه من بود. دختر طوفانی من. دلبر من. «اسمهای که من میشناسم این کارو نمیکنه.» حق با دلم بود اما خیلی دیر فهمیدم.. تموم این سالها چیزی رو به دوش میکشیده که نباید تنهایی تحملش میکرد. این همه سال هر دومون عذاب کشیدیم و هیچکدوم کنار اون یکی نبودیم. مدام به اون روزی فکر میکنم که بعد اون همه سال دوباره بغلش کردم. روزی که موهاش رو باز کرد نفهمیدم چطور باید نگاه ازش بردارم. همیشه همون زنی بود که برای بودنش از همهچیز میگذشتم. الان به این فکر میکنم که اون موها.. اون خنده.. اون صدا.. زیر یه مشت.. نه نمیشه.. همون خوشگلی که وقتی عصبانی میشد داد میزد «کوچاری بمیر دیگه».. صداش رو توی سرم میشنوم. میگفتم «اسمه طوفانی نشو دیگه».. اما حالا که نیست چطور باید طوفانش رو آروم کنم؟ کل زندگی من بدون اسمه طوفانه. فرصت ندادن به اندازه تموم سالهایی که دوستش داشتم دوستش داشته باشم و حالا نمیدونم با این همه عشقی که توی من مونده باید چه کار کنم. ما گذشتهمون رو از دست دادیم. آیندهای که هیچوقت نرسید هم از دست دادیم. اولین اجراش که قرار بود از بین جمعیت براش دست بزنم. کل کوچاری و فورتونا رو شام میدادم و میگفتم بهت افتخار میکنم اما ته دلم حرص میخوردم که بیست سال صداش فقط برای من و اون نوار کاست بود حالا هزار نفر دیگه هم عاشقش شده بودن. میگفتم « دیدی؟ گفتم خواننده نشو عروس کوچاری». فکر میکردم اگه دوباره اسمه رو داشته باشم دیگه از زندگی چیزی نمیخوام. چه احمق بودم. داشتنش کافی نبود. من دلم میخواست صبح بیدار بشم و ببینم هنوز همونجاست. میخواستم یه دل سیر باهاش حرف بزنم. میخواستم وقتی عصبانیه بذارم ده دقیقه خودش رو خالی کنه و بعد کنارش بشینم. وقتی عصبی میشد وانمود میکرد اصلا دلش نمیخواد باهام حرف بزنه ولی بعد پنج دقیقه میگفت «دلمه حاضره». میخواستم یه روز بهش بگم «اسمهام؟ ببین. بالاخره پیر شدیم.» میگفت «من پیر نشدم. تو پیر شدی خرس کوهی.» قرار بود خانوم خونهای که براش ساختم بشه. حتی همین چیزهای معمولی رو هم از دست دادم. من یه زندگی عجیب نمیخواستم. فقط میخواستم ادامه داشته باشه. میخواستم سال بعد هم باشه. پنج سال بعد هم باشه. حتی نمیدونستم بعد اون بیست سال اینها دوباره آرزوهای من میشه. چرا من باید اینجا بمونم؟ چرا اون نه؟ چرا من هنوز میتونم نفس بکشم، راه برم، حرف بزنم ولی اون نه؟ من یه عالمه بهش بدهکارم. وقتی خوشحال بودم دلیل خوشحالیم اسمه بود. وقتی عصبانی بودم فقط اسمه آرومم میکرد. وقتی حالم بد بود فقط کافی بود بغلم کنه. وقتی حرفی نداشتم بزنم میتونستم کنارش ساکت بشینم. حالا با این همه حرف کجا برم؟ میترسم.. میترسم یه روز یادم نیاد چطور میخندید. میترسم جزئیاتش محو بشه. وقتی خوشحال میشد اول لبش یهجوری کج میشد. وقتی اسم من رو صدا میزد صداش برای من با وقتی که بقیه رو صدا میزد فرق داشت.وقتی هنوز از دست هم دلخور بودیم بهم گفت «اگه یه روز مردی سر قبرت نمیام تو هم سر قبرم نیا.» حالا یاد اون حرف میافتم و با خودم میگم «دیدی کیزیم؟ باز هم حرفت رو گوش نکردم.» هنوز منتظرم غر بزنه و بگه «عادل؟ خیره شدی به چی؟» دوباره یادم میاد. من هنوز نمیفهمم چطور باید با این کلمه کنار بیام. "تموم." این کلمه برای رابطه ما زیادی کوچیکه. چطور میشه سالها زندگی دو نفر رو توی یه کلمه جا داد؟ تموم؟ من توی سرم باهاش حرف میزنم. اگه اون بود ازم میخواست زندگی کنم. عصبانی میشد اگه میدید خودم رو توی نبودنش گم کردم. « عادل؟ تو قرار نبود با من بمیری. قرار بود با من زندگی کنی.» شاید همین یعنی هنوز یه جایی هست. داخل روح و وجود منه. توی تمام چیزهایی که ازش یاد گرفتم. توی جملههایی که ازش مونده. توی عادتهایی که بدون اینکه بفهمم ازش گرفتم. توی مردی که به خاطر دوست داشتنش شدم و شاید این تنها چیزی باشه که هیچکس نمیتونه ازم بگیره.𝖠𝖽𝗂𝗅 𝖪𝗈ç𝖺𝗋𝗂 | #𝖬𝗈𝗇𝗈𝗅𝗈𝗀𝗎𝖾
— چطور میتونه واقعی باشه؟ این دنیای لعنتی وقتی اسمه من توش نیست داره هنوز میچرخه؟ این همه سال فکر میکردم بدترین اتفاقی که میتونسته برای من بیفته اینه که زنی که با تمام وجود عاشقشم من رو انتخاب نکرده! بیست سال از زنی دلخور بودم که هر شب بیشتر از شب قبل دوستش داشتم اما هیچوقت ازش جدا نشدم چون هرجا میرفتم چیزی از اسمه همراهم بود! به خودم میگفتم تموم شده و بیشتر منتظرش میموندم! میگفتم «عادل؟ تو دیگه اون پسر بیستساله نیستی» ولی بودم! هر بار که میدیدمش همون پسر میشدم! نباید اون لحظه گیر تیمور میافتادم! باید آخرین چیزی که میدید من میبودم! باید بهش میگفتم کلی کار داریم! بعد از این همه سال فکر کردم بالاخره دنیا یه ذره باهامون مهربون شده! تموم عمر برای رسیدن بهش دویدم و درست وقتی رسیدم اسمه من رو ازم گرفتن! وقتی سر زمین بهم شلیک کرد فقط نگاهش کردم و همه حرفهام یادم رفت.. هنوز اسمه من بود. دختر طوفانی من. دلبر من. «اسمهای که من میشناسم این کارو نمیکنه.» حق با دلم بود اما خیلی دیر فهمیدم.. تموم این سالها چیزی رو به دوش میکشیده که نباید تنهایی تحملش میکرد. این همه سال هر دومون عذاب کشیدیم و هیچکدوم کنار اون یکی نبودیم. مدام به اون روزی فکر میکنم که بعد اون همه سال دوباره بغلش کردم. روزی که موهاش رو باز کرد نفهمیدم چطور باید نگاه ازش بردارم. همیشه همون زنی بود که برای بودنش از همهچیز میگذشتم. الان به این فکر میکنم که اون موها.. اون خنده.. اون صدا.. زیر یه مشت.. نه نمیشه.. همون خوشگلی که وقتی عصبانی میشد داد میزد «کوچاری بمیر دیگه».. صداش رو توی سرم میشنوم. میگفتم «اسمه طوفانی نشو دیگه».. اما حالا که نیست چطور باید طوفانش رو آروم کنم؟ کل زندگی من بدون اسمه طوفانه. فرصت ندادن به اندازه تموم سالهایی که دوستش داشتم دوستش داشته باشم و حالا نمیدونم با این همه عشقی که توی من مونده باید چه کار کنم. ما گذشتهمون رو از دست دادیم. آیندهای که هیچوقت نرسید هم از دست دادیم. اولین اجراش که قرار بود از بین جمعیت براش دست بزنم. کل کوچاری و فورتونا رو شام میدادم و میگفتم بهت افتخار میکنم اما ته دلم حرص میخوردم که بیست سال صداش فقط برای من و اون نوار کاست بود حالا هزار نفر دیگه هم عاشقش شده بودن. میگفتم « دیدی؟ گفتم خواننده نشو عروس کوچاری». فکر میکردم اگه دوباره اسمه رو داشته باشم دیگه از زندگی چیزی نمیخوام. چه احمق بودم. داشتنش کافی نبود. من دلم میخواست صبح بیدار بشم و ببینم هنوز همونجاست. میخواستم یه دل سیر باهاش حرف بزنم. میخواستم وقتی عصبانیه بذارم ده دقیقه خودش رو خالی کنه و بعد کنارش بشینم. وقتی عصبی میشد وانمود میکرد اصلا دلش نمیخواد باهام حرف بزنه ولی بعد پنج دقیقه میگفت «دلمه حاضره». میخواستم یه روز بهش بگم «اسمهام؟ ببین. بالاخره پیر شدیم.» میگفت «من پیر نشدم. تو پیر شدی خرس کوهی.» قرار بود خانوم خونهای که براش ساختم بشه. حتی همین چیزهای معمولی رو هم از دست دادم. من یه زندگی عجیب نمیخواستم. فقط میخواستم ادامه داشته باشه. میخواستم سال بعد هم باشه. پنج سال بعد هم باشه. حتی نمیدونستم بعد اون بیست سال اینها دوباره آرزوهای من میشه. چرا من باید اینجا بمونم؟ چرا اون نه؟ چرا من هنوز میتونم نفس بکشم، راه برم، حرف بزنم ولی اون نه؟ من یه عالمه بهش بدهکارم. وقتی خوشحال بودم دلیل خوشحالیم اسمه بود. وقتی عصبانی بودم فقط اسمه آرومم میکرد. وقتی حالم بد بود فقط کافی بود بغلم کنه. وقتی حرفی نداشتم بزنم میتونستم کنارش ساکت بشینم. حالا با این همه حرف کجا برم؟ میترسم.. میترسم یه روز یادم نیاد چطور میخندید. میترسم جزئیاتش محو بشه. وقتی خوشحال میشد اول لبش یهجوری کج میشد. وقتی اسم من رو صدا میزد صداش برای من با وقتی که بقیه رو صدا میزد فرق داشت.وقتی هنوز از دست هم دلخور بودیم بهم گفت «اگه یه روز مردی سر قبرت نمیام تو هم سر قبرم نیا.» حالا یاد اون حرف میافتم و با خودم میگم «دیدی کیزیم؟ باز هم حرفت رو گوش نکردم.» هنوز منتظرم غر بزنه و بگه «عادل؟ خیره شدی به چی؟» دوباره یادم میاد. من هنوز نمیفهمم چطور باید با این کلمه کنار بیام. "تموم." این کلمه برای رابطه ما زیادی کوچیکه. چطور میشه سالها زندگی دو نفر رو توی یه کلمه جا داد؟ تموم؟ من توی سرم باهاش حرف میزنم. اگه اون بود ازم میخواست زندگی کنم. عصبانی میشد اگه میدید خودم رو توی نبودنش گم کردم. « عادل؟ تو قرار نبود با من بمیری. قرار بود با من زندگی کنی.» شاید همین یعنی هنوز یه جایی هست. داخل روح و وجود منه. توی تمام چیزهایی که ازش یاد گرفتم. توی جملههایی که ازش مونده. توی عادتهایی که بدون اینکه بفهمم ازش گرفتم. توی مردی که به خاطر دوست داشتنش شدم و شاید این تنها چیزی باشه که هیچکس نمیتونه ازم بگیره.
Repost from N/a
+1
300 تـایـی شـدنـت مـبـارک نـویـسـنـدهی مـوردعـلـاقـم🥹🫂✨️
لـیـاقـتـت بیـشـتـر از ایـنـاسـت💋✨️
