fa
Feedback
زیر نور کم

زیر نور کم

رفتن به کانال در Telegram

کنجکاو، عمیق، احساسی، معناجو، آرمان‌گرا، کمی زودرنج، امیدوار و عاشقِ تجربه کردن زندگی. 🌿🍓

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
450
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+147 روز
+10330 روز
آرشیو پست ها
شمایی که توی سن ما خونه و ماشین و شغل ثابت و یه ذره سرمایه داشتید، لطفاً دیگه به ما نگید چرا تلاش نمی‌کنیم. شما یه زمانی با درس خوندن می‌تونستید آینده بسازید، با کار کردن می‌تونستید خونه بخرید، با پس‌انداز می‌تونستید چیزی برای خودتون داشته باشید. ما هم همون درس رو خوندیم، همون کار رو کردیم، همون‌قدر دویدیم؛فقط دنیا برای ما همون دنیایی نبود که برای شما بود. تلخ‌ترش اینه که هنوز باید بابت نداشتن چیزهایی که زمانی برای شما معمولی بود، جواب پس بدیم.

چند بار گوشش دادم و هر بار چشمام اشکی شد.

photo content
+1

یه کیف دیدم تو اینستا، خیلی خوشم اومد؛ قیمتش رو دیدم، الان دیگه خوشم نمیاد.

«مواظب خودت باش اگه رفتم»

یه موزیک غمگین بفرستید، لطفاً.

کاش مؤدب نبودم و زندگی رو فحش می‌دادم.

نوشته «بسته تحویل گیرنده داده شد» فقط نمی‌دونم گیرنده کی بوده، چون من که هنوز چیزی تحویل نگرفتم.

اشرف مخلوقات بودیم، اگر ایرانی به دنیا نمی‌اومدیم.

"وقتی وجدان می‌میرد"
چند وقتیه به آیشمن فکر می‌کنم؛ به مردی که برای کشتار آدم‌ها لازم نبود خودش اسلحه دست بگیره. کارش این بود که آدم‌ها رو از خونه‌هاشون جمع کنن، سوار قطار کنن و بفرستن سمت اردوگاه‌هایی که خیلی‌هاشون دیگه ازش برنمی‌گشتن. بعد به این فکر می‌کنم که این آدم وقتی کارش تموم می‌شد، برمی‌گشت خونه. احتمالاً غذا می‌خورد، با خانواده‌اش حرف می‌زد، بچه‌هاش رو می‌دید و می‌خوابید. فردا صبح هم دوباره لباس می‌پوشید و می‌رفت سر کار. توی دادگاه مدام می‌گفت فقط دستورها رو اجرا کرده و وظیفه‌ش رو انجام داده. همین «وظیفه» برای من عجیبه. چطور ممکنه چیزی که برای یکی پایان زندگیه، برای یکی دیگه فقط بخشی از ساعت کاریش باشه؟ چطور می‌تونی اسم آدم‌ها رو روی کاغذ ببینی، تعدادشون رو بشمری، درباره‌ی قطارها و زمان حرکتشون تصمیم بگیری و هیچ‌وقت به این فکر نکنی که پشت هر اسم، یه نفره که احتمالاً یه خونه داشته، یه خانواده داشته، یه غذایی رو بیشتر از بقیه دوست داشته، از یه چیزی می‌ترسیده و برای یه چیزهایی ذوق می‌کرده؟ شاید ترسناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشه؛اینکه برای تبدیل شدن به یک آدم بی‌رحم، همیشه لازم نیست خشن به نظر برسی. گاهی فقط باید آن‌قدر آدم‌های روبه‌روت رو از «آدم» بودنشون خالی کنی که دیگه دردشون به چشم نیاد. و من هنوز به این فکر می‌کنم که آیشمن وقتی شب به خونه می‌رسید، واقعاً هیچ‌وقت به آدم‌هایی که آن روز فرستاده بود فکر نمی‌کرد؟ یا یک جایی از ذهنش می‌دانست چه کرده و فقط یاد گرفته بود بهش فکر نکند؟

آخه لک‌لک‌ها، واقعاً نمی‌شد یه جای دیگه می‌ذاشتین منو؟

آخه لک‌لک‌ها،واقعاً نمی‌شد یه جای دیگه می‌ذاشتین منو؟

آزمون دولینگو هم برای ایرانی‌ها لغو شد. فکر کنم از این به بعد به جای ایران،باید بگیم ایران شمالی.

با فروغ بودیم، گفتم برویم قهوه بخوریم، رفتیم. آن‌جا یک زن ارمنی بود که فال قهوه می‌گرفت. به هر حال برای تفریح صدایش زدیم که بیا فال ما را بگیر. تا قهوه را دید گفت من الان حال ندارم و تند بلند شد رفت! دو روز بعد جلال مقدم رفته بود همان جا قهوه بخورد. زن از آشنایی ما با مقدم می‌دانست چون ما را بی آن که اسم‌مان را بداند با هم دیده بود. زن می رود سراغ جلال می پرسد از آن زن و مرد دوستت چه خبر. جلال می‌گوید کدام. زن نشانه می دهد. جلال می‌گوید چرا می پرسی. زن می گوید در فال آن زن حادثه خطرناکی خواندم، دلواپسم... جلال می‌گوید دیروز "مُرد".
نامه‌ ابراهیم گلستان به سیمین دانشور

کسی از ممبرا هست که بتونه یه دلنوشته خیلی کوتاه رو با احساس بخونه و ویسش رو بفرسته؟ می‌خوام بذارم توی چنل ♡

ولی من یه زمانی فکر می‌کردم یه روز پزشک شم. کاش همون‌جا، توی دبیرستان، می‌موندیم.

ولی من یه زمانی فکر می‌کردم یه روز پزشک شم:)) کاش همون‌جا، توی دبیرستان، می‌موندیم.

ولی من یه زمانی فکر می‌کردم یه روز پزشک شم:)) کاش همون‌جا، توی دبیرستان، می‌موندیم.

صبح‌تون رو با این شروع کنید♡

واقعاً آدم‌های موفق چطوری هر روز صبح با انگیزه بیدار میشن؟ من بعضی صبح‌ها فقط به احترام اینکه هنوز زنده‌ام دوباره می‌خوابم.