- تکـہ راـہ๛
رفتن به کانال در Telegram
جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می ماند... تقطیر لحظه ها؛ در نقطه برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
435
مشترکین
-224 ساعت
-127 روز
+8230 روز
آرشیو پست ها
433
دو ماه گذشت.
مرسی که اینجا رو برای بودن انتخاب کردین و نگاه و فکرتون رو به قلم من سپردین✨🫶🏻
433
من فقط یک بار زندگی می کنم و فکر می کنی آن را هدر می دهم تا به تو ثابت کنم آدم خوبی هستم؟
خیر. من شیطانم دور بمان.
"تیک نات هان"
433
انگار همه ما مسافران ایستگاه مرگ، فقط لباس زیستن به تن کردیم تا وقتمان بگذرد...
"خاله پیرزن"
433
شاید هم تمام این خاکستر شدن و سوختن از آتشی بوده که هرگز وجود نداشته است!
"خاله پیرزن"
433
گمانم این بود که زمان، جراح ماهری است که زخم ها را التیام می بخشد؛ اما من در تو، تنها شاهد یک کالبدشکافی بی صدا هستم؛ جراح ناشی ای که در این دگرگونی بی رحمانه، تمام آنچه را که در تو زیبا بود و تورا به وجودم گره می زد از میان رگ هایت بیرون کشیده است. با تمام وجود خواستم برایت بنویسم؛ برای آن نسخه ای از تو که در تار و پود و هستیِ من ریشه دوانده بود، همان نسخه که تمام معنای روزهایم را از یاد پایدار و لرزش های نگاهت در تجسم خیالم از آنِ خود کرده بود... خواستم از آن شکاف عمیقی بگویم که در کرانه حضور تو ایجاد شد؛ همان جایی که در آن، انگار تمام آن بخش های درخشان روحت، در یک سکوت طولانی، به درون زمین کشیده شدند و آنچه اکنون بر سطح وجودت نشسته چیزی جز ردی کمرنگ از یک حقیقت گمشده نیست! تو هنوز ایستاده ای، اما گویی در پس این دگرگونی، تمام آن لایه هایی که من در آنها پناه می یافتم زیر آوارِ این کالبد جدید دفن شده اند... در نظرم این تغییر نه یک تولد، که یک فرسایش ظالمانه است؛ درست مثل آن لحظه ای که در خانه ای که تمام گوشه هایش را میشناسی، ناگهان با دیوارهایی از جنس غریبه روبرو شوی! من در جستجوی تو نیستم، چرا که می دانم جستجو در این حضورِ خالی، تنها تلاشی بیهوده برای بازسازی ویرانه ای است که از آن، تنها شبحی باقی مانده است... برایت خیر می خواهم؛ اما نه آن خیر و مصلحتی که جهان بر زبان می آورد؛ برای تو، خیر یعنی همین حقیقت عریان و بی صدایی که اکنون در وجودت جاری است؛ همان بی تفاوتی عظیمی که راه تو را از من جدا می کند! و شاید عدالت، همین باشد... اینکه آنچه من در تو می یافتم در زیر آوار این تغییر قربانی شود تا این کالبد جدید، بتواند بدون سنگینیِ خاطرات من به راه خود ادامه دهد... بگذار این کلمات، همچون دود ناشی از سوختن یک معبد در سکوت، در سیاهی تاریخ من باقی بمانند؛ اما نه به عنوان یک یادگار که به عنوان نشانی از یک حضور که دیگر هیچ اثری از خود در جهان، بر جای نگذاشته است... و آسمان پناه تو، ای آنچه که اکنون در این پوششِ آشنا، برای من یک غریبه ی مطلق است!.. ... قلم را به آرامی زمین می گذارد. انگشتانش برای کنار زدن اشکی که بر گونه اش راه دوانده بالا می آیند. سرش را بلند می کند و نگاهش به نقطه ای خیره می ماند که در آن، تصویر خودش در آینه، با نگاهی شکسته و تسلیم به او زل زده است. لبخندی بسیار کوتاه، آرام، تلخ و غریب بر لب مینشاند و با خود زمزمه می کند؛ "شاید هم تمام این خاکستر شدن و سوختن از آتشی بوده که هرگز وجود نداشته است!" •از طرف غریبهای که در این آینه میبینی• "خاله پیرزن" - نرگس صنوبری•
433
تردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفته اند، اما آنقدر هست که از پس تاریکی ات بر آید.
"چارلز بوکوفسکی"
433
هویت؟
نام مستعار یک فروپاشی مداوم که یاد گرفته در سکوت، برای خودش کلمات تازه اختراع کند؛
و من، همزمان هم آن آوارم، هم آن معماری که در ویرانه های سازه خودش راه می رود.
"خاله پیرزن"
433
گاه حس می کنم به جای آدم بودن تبدیل به یک آرشیو متحرک از خاطرات شدم که هر صبح، نقاب یک موجود زنده را به صورتش می چسباند تا بقیه متوجه نشوند که این کالبد مدت هاست از درون فرسوده شده.
"خاله پیرزن"
433
ژینا راست می گفت؛ محتاج بودن به او، تحقیر عریان من است! یک جور ننگ کهکشانی. اینکه ریه هایم بدون اجازه هوایی را می بلعند که او قبلا در آن نفس کشیده، برایم تهوع آور است؛ گویی من بازمانده ای هستم که جیره اکسیژنش تمام شده، اما همچنان با ولع، هوای سمی عشق او را استنشاق می کند! نمی توانم صدایش کنم، از ترس اینکه اگر این حفره ی خالی توی سینه ام را به زبان بیاورم، کل این تعادل شکننده روزمرگی ام فرو بریزد. و خالق؟ اینجا خبری از نگاه ناظر نیست. سکوت کر کننده نیمه شب مثل سوزنی داغ مغزم را سوراخ می کند و سوزش به سلول های وجودم می رسد. گاها حس می کنم به جای آدم بودن تبدیل به یک آرشیو متحرک از خاطرات شدم که هر صبح نقاب یک موجود زنده را به صورتش می چسباند تا بقیه متوجه نشوند که این کالبد، مدت هاست از درون فرسوده شده. تظاهر به زندگی کردن، بی رحمانه ترین کاری است که کسی می تواند با خودش انجام دهد. هر لبخند جعلی، یک لایه دیگر روی این قبر متحرک می کشد. همه در توهم ادامه دادن این جسم غرق اند و من در حال تکثیر پوچی... اما شاید هم همه ی اینها تله ی همان نمایش درونی باشد. شاید لازم نیست اینقدر جدی با این ویرانی برخورد کنم. شاید باید بگویم: خیالات کافیست، شکر بر آن خالق ناظر و بی صدا که اجازه می دهد این ها فقط در تاریکخانه ی ذهن من رخ دهند و به واقعیت بیرون من آسیب نزنند. من در واقعی بودن درنگ نمی کنم اما نه در آن واقعیت که بیش از حد بی روح است. کسی چه می داند؟ شاید واقعیت عریان آنقدر ضعیف است که انسان، توان تبدیل آن به حالات غیر واقعی را داشته باشد. شاید ما برای اینکه از شدت پوچی جان ندهیم، واقعیت را به زور به شکل یک خیال دردناک بازسازی می کنیم تا فقط چیزی برای حس کردن داشته باشیم. سکوت می کنم و سکوت من نه از سر نداشتن حرف، بلکه برای این است که می دانم اگر این حرف ها در قالب صدا از گلویم گذر کند، تنها صدای خرد شدن استخوان های روحم به گوش می رسد که زیر بار این دلتنگی بی مصرف، دفن شده اند... "خاله پیرزن" -نرگس صنوبری•
433
و من فکر میکنم آبی
چیزی فراتر از یک رنگ است
چُنان آسمانی بیانتها
یا یک دریای سرشار از امیدواری...
"جمال ثریا"
433
می بینی؟ من حتی در این آشوب هم دارم به زیبایی ها فکر می کنم. این همان قدرت درونی لعنتی است؛ همان چیزی که مدام غافلگیرم می کند. وقتی فکر می کنم تمام شده ام و دیگر نفسی برای بودن نمانده، یکباره چیزی در درونم جرقه می زند! یک جور میل به تماشا؛ میل به اینکه بایستم و ببینم چطور همه چیز دارد از دست می رود!
"خاله پیرزن"
