fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

- تکـہ راـہ๛

- تکـہ راـہ๛

رفتن به کانال در Telegram

جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می‌ ماند... تقطیر لحظه‌ ها؛ در نقطه‌ برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
440
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-87 روز
+8630 روز
آرشیو پست ها
باران در نظرم تنها چیزی است که در این شهر بی در و پیکر صادقانه عمل می کند. تا جایی که در خاطر دارم، شب های بارانی برایم جالب بود، چرا که می دانستم باران می بارد تا پاک کند؛ نه می پرسد و نه قضاوت می کند. می بارد تا بشوید، انگار در حال پاک کردن رد پای ماست، پیش از آنکه فرصت کنیم ردپایی به جای بگذاریم. پاک می کند و اجازه می دهد زیر این توده خاکستری، هویت آدم ها با هم حل شود و هر قدم، ردی از یک بی نامی دیگر به جای بگذارد. در ایستگاه، زیر سایه ی سقف فلزی زنگ زده ای که زیر فشار مداوم باران می نالید، زنی ایستاده بود و کودکی که چکمه های پلاستیکی اش را در گودال آب فرو می برد. کودک ایستاد. سرش را کج کرد و با لحنی که از سن او بعید بود پرسید:«مامان؟ چرا همه جوری راه میرن که انگار دارن از خودشون فرار می کنن؟» مادر بدون اینکه نگاهش را از صفحه گوشی بردارد با صدایی که از فرط تکرار خشک شده بود گفت:« چون فردا دوباره باید همینجا باشن، باید زودتر برسن و زودتر هم بخوابن عزیز من.» جملاتش در ذهنم تکرار شد و چون پتک مغزم را کوبید؛ "زودتر برسن! زودتر بخوابن... زودتر..." لبخندی ماسیده بر لبم نشست. نه لبخندی از سر شادی که لبخندی از سر تسلیت روح؛ چرا که می دانستم این جواب، حکم اعدام تمام رویاهایی بود که در ذهن کودک می تپید. انگار همه ما مسافران ایستگاه مرگ، فقط لباس زیستن به تن کردیم تا وقتمان بگذرد. درست همان لحظه که نخ افکار به دور سرم می پیچید و دیدم را تار میکرد، نور چراغ اتوبوس به دنیای واقعی وصلم کرد. اتوبوس از دل مه بیرون خزید؛ کپسولی فلزی که انگار طراحی شده تا این اجساد متحرک را بی وقفه در مدار پوچی شان بگرداند. هنگام بالا رفتن از پله اتوبوس انگشتان پاهایم تیر می کشید، پول بلیط را با دستانی که نایی برای تکان خوردن نداشت از جیبم در آوردم و به راننده دادم. درد عصب پا دوباره تیر کشید و انگار سعی داشت تمام بدنم را متوجه خود کند، اما زمان زیادی در دنیای آدم بزرگ ها گذرانده بودم و در برابر این مرگِ جاری، درد هم برایم بی معنی شده بود. با باز کردن در، سکوت خانه به استقبالم آمد، سکوتی که بوی نا و ماندگی می داد. خانه ای که فقط قبرستان وسایلی بود که زمانی خاطره نامیده می شدند و حالا، فقط اشیا بی مصرفی بودند که فضای خالی مرا پر کرده بودند. بدون اینکه طبق معمول کتم را آویزان کنم، همانطور که قطرات سرد باران از تنم می چکید، مستقیم به سمت حمام رفتم. انگار فقط آنجا بود که می شد با شورش تنهایی مطلق روبه رو شد. دوش آب را باز کردم؛ صدای کوبیده شدن قطرات آب به سرامیک تنها صدایی بود که سکوت کرکننده خانه را می شکست. بخار آب گرم فضای کوچک حمام را پر کرد و آینه را کدر ساخت. انگار آینه هم حق داشت که از انعکاس این حال تکراری اجتناب کند! با سر انگشتانم، بخشی از بخار روی آینه را کنار زدم، خطی که کشیدم، تنها راه نفوذ نور به آن تاریکی عمیق بود! با کمی حرکت سر، چشم هایم در کادر شفاف میان تصویر بخار قرار گرفت. چشم هایم... انگار داشتم به چشمان کسی نگاه می کردم که سال ها پیش مرده بود و حالا فقط برای ادامه این نمایش مضحک در این کالبد حبس شده بود. یا شاید چشم های کسی که سال هاست پشت شیشه زمان حبس شده و دارد با حسرت، زندگی من را می بیند. دستم را به آرامی روی شیشه گذاشتم، گرمای شیشه از نوک انگشت به قلبم رسید. نبض شیشه را حس کردم. دیدم که چگونه انعکاسم چند ثانیه دیرتر از من حرکت کرد، دستش را آرام بالا آورد و به دستم چسباند. گویی انعکاسم داشت با من حرف می زد! نه ابراز با صدا بلکه کلماتی که با لرزش تار و پود آینه به قلبم نفوذ می کرد! ناگهان وحشت، همچون یک خلا ناگهانی، تمام اکسیژن وجودم را مکید. انگار دیگر بدنی نداشتم که در آینه دیده شود؛ فقط توهمی از یک بدن مانده بود که داشت فرو می‌ ریخت! روی لب های انعکاس در آینه لبخندی نشست، لبخندی که متعلق به من نبود! با چشمانی مظلوم و آرام نگاهش را به من دوخت و زمزمه ای از اعماق جمجمه ام برخاست. با صدایی که متعلق به من نبود! - «بالاخره خسته شدی؟!» عقب کشیدم شیشه ترک خورد! ترکی نازک اما عمیق.  طوری که می توانستم ببینم پشت شکاف چه دنیای تیره ای نهفته! دنیایی که در آن "منِ واقعی"، همان کودکی که سال ها پیش در ایستگاه اتوبوس جا مانده بود، دارد با دست های کوچکش به شیشه می کوبد! می کوبد تا بیاید و این منِ دروغین را که در دنیای آدم بزرگ ها گم شده و هرروز در پوشش زنده کار می کند و در تلاش است درد پایش را پنهان کند، با انگشتان کوچکش خفه کند و خود را نجات دهد! صدایی در سرم می پیچد: "من در آینه هستم یا آینه درون من؟!" و تو؟ همین حالا که داری این کلمات را می خوانی، مطمئنی که در زندگی حضور داری؟ یا شاید تو هم از آن سوی شیشه کدر به خودت نگاه می کنی که دارد این کلمات را می خواند؟ مراقب باش! آینه خیلی وقت است که دهان باز کرده... -نرگس صنوبری•

11 - Negah Kon - Bleumea (320) (2).mp39.39 MB

photo content
+1

ناز*

↩️ پاسخ جدید از طرف #11174ef320 : هیهیهیههیهی🥹🥹😭 چشممم🥹💋 https://t.me/Tekkerah/1732

امروز از تاسیس چنلم سه ماه گذشت تو این مدت بازخوردای زیادی گرفتم و خیلی تشویق شدم؛ ریکتاتون برام مهمه پس با یه حرکت انگشت منو خوشحال کنین* مرسی که بودین، مرسی که هستین، و مرسی که خواهید بود^^🐢✨💚
"خاله پیرزن"

من متن طولانی تر می خوام خب یه گوشه جواب نمیده🫪

ولی حالا که فکر می کنم نمیشه یه گوشه دنیات نباشم بیشتر باشم؟ 😔😂🎀

آی یه نفری که در لحظه ریکت زدی، بخدا ماچ*💋✨

امروز می خوام پست بذارم و از یک داستان کوتاه رونمایی کنم و به شدت توقع استقبال دارم؛دان دان دان(منتظر باشید!) 🫪🎀

من چالش شرکت نمی کنم ولی تو تاابد چالش بذار

Repost from N/a
فور کن تا برات بنویسم اگه قرار بود یه گوشه از دنیای من باشی، چه شکلی بودی. :)
جوین باشین و لفت ندین🎀

این چه وضعیه؟ کو ریکتاش پس؟

11 - Negah Kon - Bleumea (320) (2).mp39.39 MB

photo content
+1

کاش پیر شدم همینقد ناز بشم😔😂

لباسشم رنگ مورد علاقم بود

خیلی کیوت بود همش نگاش می کنم از درون گیلیگیلی میشم🫪🎀

پیام ویدیو00:26