Fashion
رفتن به کانال در Telegram
لباسایی که طراحی میکنم میدوزم و درمورد خودم🫀🫀🫀✌🏻
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
213
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
213
بوسهای هممرز با مرگ
🖤🩷
ساعت ۱۲ شب، توی جاده کنار نشستم. داخل ماشین، معشوقم کنارم بود و داشتیم آهنگ مورد علاقهاش را گوش میدادیم. هرچه نزدیکتر به دریا میشدیم، گریهاش بیشتر میشد.
دستم در دستش بود؛ هر وقت اشکهایش را میدیدم، سرعتم بیشتر میشد.
نزدیک ساعت یک، به یک سوپرمارکت رسیدیم. پیاده شدم و خوراکیهای مورد علاقهاش را گرفتم؛ خودم هم یک سیگار روشن کردم و کشیدم. نشستم داخل ماشین. بارون شروع شد؛ بخارِ شیشهها را گرفته بود، اما برام مهم نبود.
ترس روتوی چشمهاش میدیدم. سرش را روی شونم گذاشته بود و دستم رو ول نمیکردکرد. من هم رانندگی میکردم.
نزدیکهای نیمهشب، در حالی که چشمهاش هم خواب میمانْد، رسیدیم به دریا؛ کسی نبود. با ماشین جلو رفتم، جوری که آب تا لبهی…لاستیکا بالا آمد. آهنگ روزیاد کردم و ایستادم.
معشوقم از خواب بلند شه نزدیکهای صبح، بلند شد. به او نگاه میکردم. از داخل جیبم قرصها را درآوردم؛ تویه یکی از دستام بود.و با اون یکی دستم اشکهایش را پاک کردم، و گوشهی چشمش را بوسیدم.
میدونستیم قرار به اینجا برسیم، اما نتونستم جلوی عشق را بگیرم. یه قرص دادم که بخوره، اما نتوانست. میترسید. برای همهی صندلیها رو به عقب دادم، بغلش کردم و روی پام گذاشتم.
تو چشماش نگاه میکردم. یکی از قرصها را خوردم؛ یکی دیگر را هم گذاشتم روی لبم و بوسیدمش. اون هم قرص را خورد.
درحالی که داشت گریه میکرد منو میبوسید ولب هاش روی لب هام بود تنها چیزی که یادم بود تو اون لحظه این بود که
چشمهایش، خدام بود.
لبهایش، عبادتگاهِ من.
بوسیدنش عبادت.
آخرین چیزی که دیدم بوسیدنِ او بود؛ و لحظهی آخرِ زندگیم، وقتی میبوسیدمش خورشید طلوع کرد.
تموم شد.و تنها گناه ما این بود که بر خلافِ کعبه، چرخیدیم
