fa
Feedback
Before the Betrayal

Before the Betrayal

رفتن به کانال در Telegram

Memories of me and Mahsa before the betrayal.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 265
مشترکین
-2924 ساعت
-1647 روز
+1 02230 روز
آرشیو پست ها
و چون انتظار نور کشیدم، ظلمت دررسید.
ایوب/ باب سی‌ام

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت یک لاک پشت حسود او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت : ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم ، با احترام تمام، لاک پشت هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد! سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی و حسادت می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود
یوستین گردر

«خرافاتی». چه لغت عجیبی. اگر به مسیحیت یا به اسلام اعتقاد داشته باشید، این را می گویند «ایمان». ولی اعتقاد به ستاره بینی یا نحسی سیزده خرافات است! کیست که به خود حق می دهد معتقدات دیگران را خرافات بنامد؟
یوستین گردر

آیا من عاشقم؟ -بله، چون منتظرم. دیگری هیچوقت منتظر نمی‌ماند. گاهی می‌خواهم نقش کسی را بازی کنم که منتظر نمی‌ماند؛ سعی می‌کنم خودم را جای دیگری مشغول کنم، دیر برسم؛ اما همیشه در این بازی بازنده‌ام. هرچه می‌کنم، خودم را آن‌جا می‌یابم، با کاری برای انجام دادن، سر وقت، حتی زودتر از موعد. هویت محتوم عاشق دقیقاً همین است: من همان کسی هستم که منتظر می‌ماند.
-رولان بارت

همه‌چیز پشت سر هم اتفاق افتاد؛ آن‌قدر سریع که هنوز هم نمی‌توانم دقیق بفهمم کدام لحظه، همه‌چیز از هم پاشید. اتفاق‌های کوچکی که شاید هرکدام به‌تنهایی قابل حل بودند، زنجیروار کنار هم قرار گرفتند و در نهایت همه‌چیز به سمتی رفت که انگار تمام تقصیرها روی دوش من افتاد. شاید اشتباه کرده باشم، شاید حرف یا رفتاری از من باعث این نقطه شده باشد، اما چیزی که بیشتر از هر چیز آزارم می‌دهد، پایانش بود. شب، بدون حتی یک خداحافظی، رفت. نه آن خداحافظی‌ای که آدم بتواند با آن کنار بیاید؛ فقط سکوت. سکوتی که بیشتر از هر جمله‌ای درد داشت. احساس کردم ناگهان از کسی که روزی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ام بود، به یک غریبه تبدیل شده‌ام. غریبه‌ای که حتی ارزش شنیدن چند جمله آخر را هم ندارد. چیزی که قلبم را بیشتر شکست، این بود که خودش نیامد حرف آخر را بزند. انگار این فاصله آن‌قدر زیاد شده بود که گفتن آن چند جمله را هم به دیگری سپرد. نمی‌دانم واقعاً تمام ماجرا همان‌طور بود که من دیدم یا نه. شاید او هم زخمی بود، شاید برایش گفتن این حرف‌ها سخت‌تر از چیزی بود که من تصور می‌کنم. اما امشب، از جایگاه من، فقط یک چیز باقی مانده است؛ حسِ جا ماندن. و گاهی همین سکوت، بلندترین صدایی است که یک قلب می‌تواند بشنود.

First day after the betrayal

زن گفت: «بیا این کار را نکنیم.» «چه کاری؟» «از پشیمانی و عذاب وجدان حرف نزنیم.» مرد برگشت طرف زن. «من قدر تو را ندانستم؟» زن گفت: «هیچ‌کس قدر هیچ‌کس را نمی‌داند. این یکی از بندهای همیشگی قرارداد است.»
بی‌نام جاشوا فریس

05/24 دیشب همه‌چیز با یک اتفاق کوچک شروع شد؛ یک استیکر که بدون اینکه بدانم چه محتوایی دارد فرستادم. همان شد دلیل دلخوری. وقتی فهمیدم ناراحت شده، قلبم فرو ریخت. برای کسی که این‌قدر برایم عزیز است، حتی یک لحظه ناراحتی هم سنگین است، چه برسد به اینکه احساس کنم خودم باعثش بوده‌ام. همان لحظه از ته دل عذرخواهی کردم. نه از روی اجبار، بلکه چون آخرین چیزی که می‌خواهم این است که باعث رنجش او باشم. بعد از آن سعی کردیم بیشتر حرف بزنیم. جایی از گفتگو گفت: «پرستیدن مگر به حرف است؟» و راست می‌گفت. دوست داشتن را بیشتر از هر چیز باید در رفتار نشان داد، نه فقط در کلمات. من هم از چند سورپرایزی که برایش در نظر گرفته بودم گفتم؛ هرچند ناخواسته لو رفتند. با همان مهربانی همیشگی گفت: «وای، چرا من چیزی برات آماده نکردم؟» و بعد پرسید چه چیزی را دوست دارم. با لبخند گفتم که همیشه سلیقه‌اش در انتخاب کتاب را تحسین می‌کنم و اگر روزی خواست برایم هدیه‌ای بگیرد، یک کتاب از انتخاب خودش برایم بهترین هدیه خواهد بود. اما پشت تمام این حرف‌ها، خستگی در صدایش پیدا بود. گفت از همه‌چیز خسته شده، حوصله ندارد و حتی اشتهایش هم کم شده است. وقتی فهمیدم گردنش درد می‌کند، پیشنهاد دادم دوش آب گرم بگیرد؛ شاید کمی حالش بهتر شود. بعد از اینکه برگشت، برایش نوشتم: «عافیت باشه.» با خودم گفتم حتماً حالا کمی سرحال‌تر شده و مثل همیشه بوی خوش شامپو و صابون همه‌جا را پر کرده است. برای اینکه حال و هوایش عوض شود، چند آهنگ برایش فرستادم. اول «نفس» که با هم همخوانی کردیم. بعد «شبی که ماه کامل شد» و در آخر «My Heart Will Go On». نمی‌دانم چرا، اما موقع فرستادن آخرین آهنگ حس کردم بخشی از احساسات این روزهایم را بدون هیچ توضیحی در خودش دارد. بعد گفت موهایش را بالا بسته است. همان تصویر ساده در ذهنم کافی بود تا لبخند بزنم و به او بگویم که حتماً خیلی زیبا شده است. بعد هر کدام راهی برنامه روزمان شدیم؛ من به باشگاه رفتم و او به دیدن مادربزرگش. قبل از رفتنش فقط نوشتم که امیدوارم به او خوش بگذرد. وقتی از باشگاه برگشتم، همه اتفاق‌های روز را در ذهنم مرور کردم؛ از آن اشتباه کوچک اول شب، تا همخوانی با آهنگ‌ها و تصویر موهای بسته‌اش. با خودم فکر کردم حتی اگر روزی با نگرانی شروع شود، باز هم وقتی ردپای او در آن باشد، پایانش برایم رنگ دیگری پیدا می‌کند. فقط یک نگرانی هنوز همراهم مانده است. تا آخرین باری که صحبت کردیم، چیزی نخورده بود. امیدوارم بعد از آن برای خودش غذایی خورده باشد. دوست ندارم از شدت خستگی یا بی‌اشتهایی به خودش فشار بیاورد. کاش بیشتر مراقب خودش باشد؛ چون سلامت و آرامشش برای من همیشه مهم‌تر از هر چیز دیگری است.

223 days before the betrayal

05/23 امروز یکی از سخت‌ترین روزهایی بود که تا امروز تجربه کرده‌ام. دیشب وقتی گفتی بهتر است از هم خداحافظی کنیم، انگار همه صداهای دنیا خاموش شد. سکوتی سنگین روی دلم نشست؛ از آن سکوت‌هایی که حتی نفس کشیدن را هم سخت می‌کنند. هرچه تلاش کردم نظرت را عوض کنم، نتوانستم. تمام بغضی را که مدت‌ها در سینه‌ام نگه داشته بودم، همان‌جا بیرون ریختم. نه برای اینکه مجبورت کنم بمانی، بلکه برای اینکه بدانی چقدر حضورت برایم ارزشمند بوده و هست. می‌دانم در میان آن همه احساس، جمله‌ای گفتم که منظور واقعی‌ام را منتقل نکرد. همان جمله باعث شد دلخوری به وجود بیاید و هنوز هم از فکرش قلبم سنگین می‌شود. آخرین چیزی که در دنیا می‌خواستم، این بود که باعث رنجش تو باشم. حالم آن‌قدر آشفته بود که تصمیم گرفتم با یک روان‌شناس صحبت کنم. چون امروز امکان مراجعه حضوری نبود، از طریق پیام با او در ارتباط بودم. نمی‌خواستم فقط از زاویه دید خودم به ماجرا نگاه کنم؛ می‌خواستم هم خودم را بهتر بفهمم، هم تو را. حرفی که بیشتر از همه در ذهنم ماند این بود که گفت: «زخم‌هایتان را پنهان نکنید؛ درمانشان کنید.» گفت من واقعاً دوستت دارم، اما ترس از دست دادنت باعث شده گاهی از جایگاه وابستگی رفتار کنم، نه عشق. گفت وقتی آدم از ترسِ از دست دادن عمل می‌کند، ناخواسته فشار می‌آورد، دنبال اطمینان می‌گردد و فراموش می‌کند که عشق با آزادی نفس می‌کشد. درباره تو هم گفت شاید زخم‌های گذشته هنوز همراهت هستند؛ زخم‌هایی که باعث می‌شوند وقتی احساس نزدیکی و عشق شکل می‌گیرد، بخشی از وجودت برای محافظت از خودش عقب بکشد. اگر این برداشت درست باشد، من بابتش از تو دلخور نیستم. برعکس، بیشتر درکت می‌کنم. چون می‌دانم آدم‌ها همیشه با گذشته‌شان نمی‌جنگند؛ گاهی فقط دارند تلاش می‌کنند دوباره آسیب نبینند. روان‌شناس گفت اگر قرار باشد روزی دوباره کنار هم قرار بگیریم، این اتفاق نه با ترس، نه با التماس و نه با فشار، بلکه با احترام، اعتماد و زمانی که هر دو برای ترمیم خودمان صرف می‌کنیم، ممکن می‌شود. امروز بیشتر از همیشه فهمیدم که دوست داشتن، یعنی اجازه بدهی کسی آزادانه انتخاب کند؛ حتی اگر آن انتخاب، سخت‌ترین چیزی باشد که باید بپذیری. تو برای من فقط یک رابطه نبودی. حضورت امیدی بود که روزهای خسته‌ام را روشن می‌کرد. حتی سکوتت هم برایم معنا داشت. وقتی گفتی: «مثل پسرا رفتار کردی»، دلم شکست. نه به این خاطر که از من ناراحت شدی، بلکه چون آرزو داشتم هیچ‌وقت باعث نشوم یاد زخم‌هایی بیفتی که دیگران برایت ساخته‌اند. اگر جایی شبیه آن آدم‌ها رفتار کردم، از صمیم قلب بابتش متأسفم؛ نه چون قصدی داشتم، بلکه چون نخواستم تو دوباره همان دردها را تجربه کنی. امروز بیشتر از همیشه می‌دانم که عشق، نگه داشتن کسی نیست؛ دوست داشتن اوست، حتی وقتی مجبور باشی از دور برای آرامشش دعا کنی. اگر روزی خواستی دوباره برگردی، من اینجا خواهم بود؛ نه برای اصرار، نه برای اثبات خودم، بلکه برای ساختن رابطه‌ای که بر پایه آرامش، اعتماد و انتخاب دوطرفه باشد. و اگر مسیر زندگی‌ات جای دیگری ادامه پیدا کرد، باز هم از ته قلبم آرزو می‌کنم آرام باشی، سالم باشی و خوشبخت زندگی کنی. دوست داشتنت، برای من فقط رسیدن نبود؛ گاهی دوست داشتن یعنی آرزوی خوشبختیِ کسی، حتی وقتی سهمی از آن خوشبختی نداری.

223 days before the betrayal

05/22 دیشب هم مثل همیشه با او تا دیروقت صحبت کردیم. شبی بود که برای من به‌یادماندنی شد؛ البته اگر بخواهم منصف باشم، تقریباً تمام شب‌هایی که با او می‌گذرانم همین حس را دارند. صبح که بیدار شدم، اولین کاری که کردم این بود که پیام‌های دیشبمان را دوباره خواندم. شب قبل گفته بود به خاطر مدرسه و آزمونی که در پیش دارد، باید بیشتر روی درسش تمرکز کند و شاید کمی کمتر با هم صحبت کنیم. با این حال، صبح برایم نوشته بود: "Have a peaceful day." همین چند کلمه ساده کافی بود تا لبخند روی صورتم بنشیند و روزم را با حال خوبی شروع کنم. بعد از آن از خوابی که دیده بود برایم گفت؛ خوابی که در آن موهایش را کوتاه کرده بود. زیاد وارد جزئیاتش نشد، اما تعریف کردنش برایم جالب بود. بعد هم با شوخی از سلیقه مادرش درباره داماد آینده پرسید و خوشبختانه مکالمه‌مان به همان حال و هوای شیرین ادامه پیدا کرد. در ادامه، از خاطرات عروسی خواهرش برایم تعریف کرد. از شیطنت‌های روز خواستگاری گفت و بعد از روز بله‌برون؛ اینکه آن روز کنار خانواده نبوده و در خانه خاله‌اش گریه می‌کرده است. حدس می‌زنم دلش برای خواهرش تنگ شده بوده و کنار آمدن با آن تغییر برایش سخت بوده است. بعد از کلی حرف زدن، من برای ناهار رفتم و وقتی برگشتم، گفت که عصر قرار دارد اما از اینکه لباس مناسبی ندارد کمی ناراحت بود. با خنده به او گفتم که اگر لازم باشد، با هم می‌رویم و لباس می‌خریم. بعد از آن برای باشگاه آماده شدم. عضلات بازو و بالاتنه‌ام هنوز از تمرین‌های قبلی درد می‌کردند، اما طبق برنامه تمرینم را انجام دادم. بعد از باشگاه هم سری به خانه خاله‌ام زدم تا گوشی نوه‌شان را که خراب شده بود درست کنم و بعد به خانه برگشتم. وقتی رسیدم، دیدم در حال تماس گرفتن با من است. با خوشحالی جواب دادم و دوباره صدایش را شنیدم. بیرون بود و به نظر می‌رسید هم‌زمان مشغول کاری هم هست. اما ناگهان تماس قطع شد. اول فکر کردم شاید شارژ گوشی‌اش تمام شده باشد، اما هرچه زمان گذشت، نگرانی‌ام بیشتر شد. ذهنم بدترین احتمال‌ها را مرور می‌کرد. آن‌قدر مضطرب شده بودم که احساس می‌کردم تمام بدنم داغ شده و قلبم آرام نمی‌گیرد. تا اینکه بالاخره پیام داد و گفت حالش خوب است. همان چند کلمه کافی بود تا نفسی از سر آسودگی بکشم. بعدتر گفت که دوباره مشکل جسمی‌ای که مدتی است با آن درگیر است اذیتش می‌کند و چشم‌هایش هم درد می‌کنند. علاوه بر آن، استرس امتحان زبان هم روی حالش تأثیر گذاشته بود. سعی کردم تا جایی که می‌توانم آرامش کنم و یادآوری کنم که لازم نیست همه چیز را به تنهایی تحمل کند. امیدوارم روزهای سختش زودتر تمام شوند؛ هم درد جسمی‌اش کمتر شود و هم نگرانی‌هایش. دیدن لبخندش، همیشه قشنگ‌تر از هر خبر دیگری است.

224 days before the betrayal

به جای داس ، شونه توی دستامه فقط به فکر گندمزار موهاتم.

تنهایی | بخش سوم از پنج در اتاقی تاریک، مرد پشت پنجره ایستاده است. شهر زیر پایش خاموش شده است. تنها چند چراغ دوردست هنوز در تاریکی نفس می‌کشند؛ گویی آخرین شاهدانِ بیداریِ جهان‌اند. او به آسمان نگاه می‌کند. نه ستاره‌ای پاسخی می‌دهد. نه ابرها نشانه‌ای با خود دارند. جهان، در سکوتِ بی‌پایانش، تنها نظاره می‌کند. و شاید همین‌جا باشد که آلبر کامو آرام از دل تاریکی عبور می‌کند. او می‌دانست انسان موجودی است که همواره در جست‌وجوی معناست؛ اما جهانی که در آن زندگی می‌کند، تعهدی به پاسخ دادن ندارد. فاصله‌ی میان این عطشِ معنا و سکوتِ جهان، همان جایی است که پوچی متولد می‌شود. نه از آن رو که زندگی هیچ ارزشی ندارد؛ بلکه از آن رو که جهان، نسبت به پرسش‌های ما، بی‌اعتناست. ما فریاد می‌زنیم. و هستی، تنها سکوت را بازمی‌گرداند. اما در دل همین سکوت، حقیقت دیگری نیز پنهان است. وقتی هیچ صدایی از بیرون نمی‌آید، دیگر هیچ‌کس مسیر را برای تو تعیین نمی‌کند. اینجاست که آزادی، چهره‌ی واقعی خود را نشان می‌دهد؛ نه به شکل یک موهبت، بلکه همچون باری سنگین. ژان پل سارتر می‌گفت انسان محکوم به آزادی است. شاید کمتر کسی به تنهاییِ نهفته در این محکومیت اندیشیده باشد. آزاد بودن یعنی هیچ پناهگاهی برای فرار باقی نمانده باشد. هیچ تقدیری که مسئول انتخاب‌هایت باشد. هیچ دستی که سرنوشتت را به جای تو بنویسد. تنها تو می‌مانی... و انتخاب‌هایت. و هر انتخاب، راهی را می‌سازد که هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند آن را تا پایان طی کند. شاید به همین دلیل است که آزادی، همیشه با اندکی هراس همراه است. و هرچه انسان آزادتر می‌شود، بیشتر درمی‌یابد که برخی مسیرها را باید کاملاً تنها قدم بزند. در همین لحظه، صدای قدم‌های مرد دوباره در اتاق می‌پیچد. نه برای آنکه جایی برسد. بلکه برای آنکه مطمئن شود هنوز صدایی هست که سکوتِ جهان را بشکند. اما سکوت، همیشه اندکی بلندتر است. ادامه دارد...

05/21 دیشب وقتی با او صحبت می‌کردم، گفت بهتر است خداحافظی کنیم و بخوابیم. راستش برایم سخت بود. دلم نمی‌خواست آن گفت‌وگو تمام شود و حتی حالا هم که به آن لحظه فکر می‌کنم، هنوز حس سنگینی‌اش را یادم می‌آید. اما بعد تصمیم گرفت کمی بیشتر بماند و همین، تمام حال و هوای شبم را عوض کرد. در ادامه از تجربه‌ای که مدتی قبل با یکی از آدم‌های زندگی‌اش داشته برایم گفت. از رفتارهایی که شنیدنش هم ناراحت‌کننده بود؛ بی‌احترامی، بی‌مسئولیتی و چیزهایی که هیچ‌کس نباید در یک رابطه تحمل کند. هرچه بیشتر تعریف می‌کرد، بیشتر مطمئن می‌شدم که تمام شدن آن رابطه، بهترین اتفاقی بوده که می‌توانسته برایش بیفتد. هیچ‌کس سزاوار چنین رفتاری نیست. آخر شب هم مثل بعضی شب‌های دیگر، اجازه داد کنارش بخوابم. این لحظه‌های خیالی، با تمام سادگی‌شان، برایم آرامش عجیبی دارند. انگار تمام شلوغی ذهنم برای چند ساعت ساکت می‌شود. صبح که بیدار شدم، برایش صبح‌بخیر فرستادم و بعد صبحانه خوردم. کمی بعد او هم بیدار شد و جوابم را داد. گفت می‌خواهد دوش بگیرد و بعد از آن هم با عجله آماده باشگاه شد. تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که قبل از رفتن چیزی خورده باشد و با این گرما مراقب خودش باشد. قرار گذاشتیم بعد از باشگاه دوباره با هم صحبت کنیم. من هم آماده شدم و به باشگاه رفتم. بعد از تمرین، مادرم گفت باید به خانه خاله‌ام برویم. تمام آن مدت منتظر بودم شاید تماسی بگیرد، اما بعد یادم آمد که شارژش تمام شده بود و من هم فراموش کرده بودم برایش شارژ بگیرم. وقتی به خانه خاله رسیدیم، آنجا هم برق نبود. گرمای هوا واقعاً کلافه‌کننده شده بود و نبود برق اوضاع را سخت‌تر می‌کرد. همان‌جا گوشی را چک کردم و دیدم برایم یک ویدئومسیج فرستاده است. با دیدنش ناخودآگاه لبخند زدم. خیلی به خودش می‌آمد و حال خوبی از تصویرش منتقل می‌شد. برایش پیام گذاشتم و از دیدنش خوشحال شدم. بعد از آن پیشنهاد دادند که با هم به سینما برویم. اگر من نمی‌رفتم، مادرم هم نمی‌رفت؛ برای همین قبول کردم. همان موقع دیدم پیامم را جواب داده و پرسیده کجا هستم. وقتی فهمیدم دیر جوابش داده‌ام، واقعاً احساس شرمندگی کردم. چند ویس هم برایم فرستاده بود، اما آنجا شرایطش نبود که گوش بدهم. وقتی به خانه برگشتم، با حوصله همه را گوش کردم و جوابشان را دادم. حالا هم دوباره با هم صحبت می‌کنیم و مثل همیشه، بودنش پایان قشنگی برای امروز شده است. گر دیده ببندم ز جهان، دل از تو جدا نخواهد شد.

225 days before the betrayal

05/20 امروز هم مثل دیشب، بیشتر روز را با او در ارتباط بودم و همین، حال و هوای روزم را قشنگ‌تر کرد. دیشب تعریف کرد که دوباره او را با یکی از اعضای فامیل مقایسه کرده‌اند. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام این کار را درک کنم. مقایسه کردن آدم‌ها، آن هم بدون در نظر گرفتن شرایط و تفاوت‌هایشان، فقط ذهن را خسته و دل را سنگین می‌کند. سعی کردم تا جایی که می‌توانم آرامش کنم. برایش چند آهنگ فرستادم تا شاید کمی از فکر و خیال فاصله بگیرد. امیدوارم حداقل توانسته باشم چند دقیقه‌ای حالش را بهتر کنم. امروز که از او پرسیدم، گفت حالش بهتر شده و همین خبر برایم کافی بود تا خیالم کمی راحت‌تر شود. صبح زود بیدار شده بود، صبحانه خورده بود و بعد از گفتن صبح‌بخیر، مدتی با هم صحبت کردیم. دیشب خودش پیشنهاد داده بود که برایش ویس بفرستم. امروز این کار را کردم و از خوشحالی‌اش معلوم بود که دوستش داشته است. همین که توانستم لبخندی روی لبش بیاورم، برای من هم خوشحال‌کننده بود. بعد از آن مشغول مرتب کردن اتاقش شد و در همان حین با هم حرف می‌زدیم. من هم برای ناهار رفتم و دوباره برگشتم. در بین صحبت‌ها از کودکی گفت که دیده بود و از شیرینی و معصومیتش تعریف می‌کرد. با خودم فکر کردم اگر روزی مادر شود، حتماً همان مهربانی و لطافتی را به فرزندش منتقل می‌کند. بعد از اینکه برای ناهار رفت، من هم آماده شدم و راهی باشگاه شدم. وقتی برگشتم، گفت که اتاقش را مرتب کرده و کمی هم زبان خوانده است. اما کم‌کم از خستگی و درد چشم‌هایش گفت و معلوم بود دیگر انرژی ادامه دادن ندارد. برای همین خداحافظی کرد تا استراحت کند. از وقتی رفته، ذهنم درگیرش است. امیدوارم فقط خسته بوده باشد و بعد از کمی استراحت حالش بهتر شود. هیچ‌وقت دوست ندارم ببینم درد می‌کشد یا حال خوبی ندارد. گاهی تنها کاری که از دستم برمی‌آید، امیدوار بودن است؛ امیدوار به اینکه فردا را با حالی بهتر شروع کند و دوباره همان لبخند همیشگی‌اش را ببینم. هنوز به روزهایی فکر می‌کنم که دل‌ها بی‌دغدغه‌تر بودند؛ به روزهایی که بودنِ آدم‌های عزیز، ساده‌ترین دلیلِ آرامش بود. شاید همه‌ی این‌ها شبیه یک رؤیا به نظر برسد، اما بعضی رؤیاها آن‌قدر عزیزند که حتی اگر هیچ‌وقت کامل نشوند، باز هم ارزشِ باور کردن دارند.

226 days before the betrayal

نیازمند اون فرد توی زندگیمم که مثل ابی، قربون صدقه‌ش برم و بهش بگم: ای جان جانان، ای درد و درمان ای سخت و آسان، آغاز و پایان