Before the Betrayal
رفتن به کانال در Telegram
Memories of me and Mahsa before the betrayal.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 273
مشترکین
-2924 ساعت
-1647 روز
+1 02230 روز
آرشیو پست ها
1 269
ما نمی دانستیم مرگ ممکن است این قدر زیبا باشد. من تمام شب نخوابیدم. ساعت هشت صبح نظامیانی با ماسک های ضدگاز در خیابان ها در حرکت بودند. هنگامی که سربازان و ادوات جنگی را در خیابان ها دیدیم، نترسیدیم، بلکه برعکس، آرامش پیدا کردیم. حالا که ارتش به کمک مان آمده، همه چیز درست خواهد شد. ما هنوز درکی از آن نداشتیم که اتم صلح آمیز هم می تواند مرگبار باشد و این که انسان در برابر قوانین فیزیک ناتوان است.
صداهایی از چرنوبیل
- سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ
1 269
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد میدانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت میبینم بخواهی خورد میدانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد میدانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد میدانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد میدانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد میدانم
جوابم داد دل کان مه چو جفتوطاق میبازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفتوفرد میدانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد ششپنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد میدانم
-مولانا
1 269
«از کنفوسیوس پرسیدند: برای رهایی از روزگاری سخت وسیاه چه تدابیر عاجلی باید اندیشید؟»
او این جواب حیرتآور را داد: «باید کاری کرد که واژهها در معنای درست خود به کار روند. باید محتوای آنها را دریافت. بگذارید امیر امیر باشد، پدر پدر، و انسان انسان. اما مدام به زبان خیانت میشود، و واژهها دیگر با مدلول خود مطابقت ندارند. هستی و زبان از یکدیگر جدا میشوند…
وقتی زبان آشفته گردد، همه چیز دچار آفت میشود. وقتی کلمات (نامگذاریها و مفاهیم) دقیق نباشند، حکمها روشن نیست، کارها رونق نمیگیرد، مجازاتها بهجا اعمال نمیشوند و مردم سر از کارها درنمیآورند.»
«از این رو، انسان آزاده واژهها را چنان برمیگزیند که هیچ ابهامی پیش نیاید، و حکمهای خود را به صورتی درمیآورد که بتوان بیدودلی آنها را به عمل درآورد. انسان آزاده کمترین ابهامی را در سخنان خود برنمیتابد.»
کارل یاسپرس، کنفوسیوس، احمد سمیعی، تهران، خوارزمی، ۱۳۸۸، صص. ۴۸-۴۹
1 269
تنهایی | بخش پنجم و پایانی
نزدیک سپیدهدم است.
آسمان هنوز تیره است، اما تاریکی دیگر آن صلابت آغاز شب را ندارد. گویی خودِ شب نیز میداند که باید عقب بنشیند، هرچند هنوز چیزی از روشنایی قطعی نیست.
مرد همچنان پشت پنجره ایستاده است.
شهر آرامآرام بیدار میشود؛ چراغی روشن میشود، پنجرهای باز میشود، صدای موتوری از دور میآید، و زندگی دوباره آغاز میشود؛ همان زندگیای که هر روز با شتاب از کنار بزرگترین پرسشهایش عبور میکند.
اما درون او، زمان هنوز ایستاده است.
مارتین هایدگر شاید میگفت انسان، تنها موجودی است که از پایان خویش آگاه است. سنگ نمیداند روزی فرو خواهد ریخت، درخت نمیداند روزی خواهد خشکید، اما انسان، از نخستین لحظهای که معنای بودن را لمس میکند، سایهی نبودن را نیز بر دوش میکشد.
شاید عمیقترین تنهایی، از همین آگاهی زاده میشود.
هیچکس نمیتواند به جای ما بمیرد.
هیچکس نمیتواند آخرین تپش قلب ما را تجربه کند.
مرگ، خصوصیترین حقیقتِ هر انسان است؛ حقیقتی که تمام عمر در کنار ما راه میرود، بیآنکه صدایی داشته باشد.
و شاید به همین دلیل است که هرچه انسان بیشتر به مرگ میاندیشد، کمتر میتواند به شلوغیهای جهان دل ببندد.
زیرا ناگهان درمییابد بسیاری از چیزهایی که برایشان میجنگید، در برابر زمان، تنها سایههایی گذرا بودهاند.
در همین سکوت، امیل سیوران لبخندی تلخ میزند.
او باور داشت آگاهی، همیشه موهبت نیست؛ گاهی زخمی است که هرچه عمیقتر ببینی، عمیقتر میشود.
هرچه انسان بیشتر بفهمد، جهان برایش غریبتر میشود.
هرچه بیشتر بیندیشد، فاصلهاش با آدمها بیشتر احساس میشود.
نه از سر برتری.
بلکه چون چشم، چیزهایی را دیده است که دیگر نمیتواند ندیده بگیرد.
شاید انسانهای عمیق، بیش از دیگران تنها هستند؛ زیرا آنها سکوت میان واژهها را میشنوند، خلأ پشت معناها را میبینند و میدانند که بسیاری از یقینها، تنها پناهگاههایی موقت برای ترسهای ما بودهاند.
اکنون نخستین پرتوهای صبح بر شیشهی پنجره افتاده است.
انعکاس چهرهی مرد آرامآرام محو میشود و جای خود را به تصویر شهر میدهد.
گویی جهان دوباره او را به زندگی فرا میخواند.
اما آیا واقعاً چیزی تغییر کرده است؟
شاید نه.
شاید تنها پردهای برای لحظهای کنار رفته و او چیزی را دیده که همیشه آنجا بوده است.
شاید تنهایی، نه دشمن انسان باشد و نه دوست او.
نه مجازاتی برای زیستن، و نه پاداشی برای اندیشیدن.
شاید تنهایی، خودِ حقیقتِ آگاهی باشد؛ بهایی که انسان برای فهمیدن میپردازد.
و شاید تمام عمر، آنچه عشق مینامیم، آنچه دوستی مینامیم، آنچه موفقیت، ایمان، شهرت یا امید مینامیم، تنها راههایی هستند برای آنکه این حقیقت را اندکی دیرتر به یاد بیاوریم.
صبح از راه میرسد.
شهر دوباره شلوغ خواهد شد.
صدای آدمها، خیابانها را پر خواهد کرد.
کسی خواهد خندید، کسی عاشق خواهد شد، کسی خواهد جنگید، کسی رؤیایی تازه خواهد ساخت.
و با این همه، در جایی دور از چشم جهان، در ژرفترین اتاقِ وجود هر انسان، همان سکوت نخستین همچنان پابرجا خواهد ماند؛ سکوتی که نه با حضور دیگری از میان میرود و نه با گذر سالها.
و شاید پرسش نهایی هرگز این نباشد که چگونه از تنهایی رها شویم.
شاید باید پرسید:
اگر روزی تمام صداهای جهان خاموش شوند، تمام نقابها فرو بیفتند و انسان برای آخرین بار، بیواسطه در برابر خویشتن بایستد...
آیا آنچه روبهرویش ایستاده، «تنهایی» است؟
یا حقیقتی که تمام عمر، نام تنهایی را بر آن گذاشتهایم تا جرئت نکنیم به چشمانش نگاه کنیم؟
1 269
اگر سخن میان من و تو پایان یافت و راههای وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم، از نو با من آشنا شو.
-نزار قبانی
1 269
کورش در خواب دید که خورشید در پیش پای او بود. سهبار کوشید تا آن را با دست بگیرد ولی موفق نشد زیرا خورشید سُر میخورد و میگریخت. مغان برای او پیشگویی کردند که سهبار گریختن خورشید به این معنی است که وی سی سال سلطنت خواهد کرد و چنین نیز شد.
تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام
احمد تفضلی
1 269
05/25
امروز هم مثل خیلی از روزهای این مدت، با استرس شروع شد.
صبح برای مصاحبهی شغلی انبارداری رفتم. از قبل هم حدس میزدم نتیجهای که میخواهم را نگیرم. سعی کردم دانشجو بودنم را مطرح نکنم، اما در نهایت متوجه شد. وقتی علتش را پرسید، صادقانه گفتم که هر جا میفهمند دانشجو هستم، معمولاً همانجا فرصت همکاری از بین میرود. این بار هم تفاوتی نداشت. گفتند باید دقیقاً مطابق ساعت کاری آنها حضور داشته باشم و امکان هماهنگی وجود ندارد. وقتی از آنجا بیرون آمدم، بیشتر از اینکه ناراحت باشم، حس میکردم دوباره همان داستان همیشگی تکرار شده است.
بعد از آن برنامهی امتحانهایم را دیدم و فشار ذهنیام بیشتر شد. هنوز درگیر فکر کار بودم که یک جملهی ساده از خانواده، تمام خستگی و دلخوری روز را بیشتر کرد: «کار میخواهی چکار؟ به درست برس.» شاید قصد بدی پشت این حرف نبود، اما برای من درست شبیه ریختن بنزین روی آتش بود.
اما بعد از آن، او آمد.
مثل همیشه، حضورش حال و هوای روزم را عوض کرد. از اینکه شب قبل وسط صحبتهایمان خوابش برده بود عذرخواهی کرد. من فقط خندیدم و گفتم نیازی به عذرخواهی نیست؛ چون خودم هم آن حس را تجربه کردهام و میدانم آدم گاهی از شدت خستگی، اختیار خوابش را ندارد.
در میان حرفها فهمیدم هنوز چیزی نخورده است. کمی اصرار کردم که چیزی بخورد و وقتی بعداً گفت غذا خورده، خیالم راحتتر شد. شاید موضوع کوچکی باشد، اما همین که بدانی کسی که برایت مهم است از خودش مراقبت میکند، آرامش خاصی دارد.
بعد نوبت من بود که به دکتر بروم. مطب شلوغ بود و انتظار طولانی. نوبت سیودوم بودم و زمان به کندی میگذشت. وسط همان انتظار، برایم یک ویدئوی بامزه فرستاد و ناخودآگاه خندیدم. حتی وقتی برق رفت و اینترنت ضعیف شد، همان چند لحظه کوتاه کافی بود تا انتظار قابلتحملتر شود.
بالاخره نوبتم شد. دکتر مرا شناخت و مثل همیشه با شوخی سلام کرد. بعد از معاینه، داروهای جدیدی برایم نوشت و از مطب بیرون آمدم.
وقتی به خانه رسیدم، بابت تأخیری که در جواب دادن پیش آمده بود از او عذرخواهی کردم و بعد راهی باشگاه شدم. در مسیر، داخل مترو مسیر را اشتباه رفتم و وقتی برایش تعریف کردم، با خنده واکنش نشان داد. خندههایش، حتی از پشت تلفن، خستگی یک روز سخت را از تنم بیرون میبرد.
بعد از تمرین گفت کمی حالت تهوع داشته است. نگران شدم، اما وقتی گفت بهتر شده و شامش را هم خورده، نفسی از سر آسودگی کشیدم. من هم شام سادهی خودم را خوردم؛ همان تخممرغ آبپزی که چندان دلچسب نبود.
بعد از آن مشغول درس خواندن شد و در میان صحبتها از یک شلوار راحتی گفت. کمی فکر کردم و یادم آمد کدام را میگوید. وقتی گفتم چقدر به او میآمد، خندید و همین گفتوگوی ساده هم برایم شیرین بود.
آخر شب هم ماجرای پلیسی را که جلوی مترو جلویم را گرفته بود برایش تعریف کردم و دوباره خندید. بعد گفت باید برود زیست بخواند و من ماندم با همان حس آشنایی که همیشه بعد از صحبت با او در دلم میماند.
امروز پر از اتفاقهای خستهکننده بود؛ مصاحبه، نگرانیهای دانشگاه، فشار ذهنی و خستگی. اما اگر بخواهم آخر شب از خودم بپرسم مهمترین بخش روز چه بود، جوابم فقط چند دقیقه حرف زدن با اوست.
بعضی آدمها، بدون اینکه کاری خارقالعاده انجام دهند، فقط با بودنشان، روزهای سخت را قابل تحملتر میکنند.
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم، اما
دانم این چشم، همان قاتلِ دلخواهِ من است.
1 269
زیاد مشتاق نباش که به خاطر ترس از امنیت به اسم عدالت مردم را به مرگ محکوم کنی. حتی خردمند هم نمی تواند فرجام کار را ببیند.
-جی آر آر تالکین
1 269
اندوه، چون مهای سنگین بر آسمانِ این خاک نشسته است. دشتها، کوهها و شهرها، هر یک روایتی ناتمام از رنج را روایت میکنند. گویی تاریخ، به جای آنکه فصل شکوفایی بنویسد، دفتر سوگوارانهی ملتی را ورق میزند که هر نسلش، میراثدار زخمی تازه شده است.
1 269
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم بیتو گرفته ره صحرا در پیش
تو سفر کردی و در کار دلآزاری من
آسمان تیر جفا پاک بپرداخت ز کیش
هجر با صبر من آن کرد که بادی به غبار
خصم با جان من آن کرد که سیلی به حشیش
تو و من بعد نگهداری این قوم عزیز
من و من بعد پرستاری این جمع پریش
چارهی هجر شکیب است ولیکن چه کنم
که بود درد فراق توام از حوصله پیش
این چند بیت از نیر تبریزی، شاعر مکتب بازگشت، قرن ۱۲، برام جالب بود. تعداد ابیات اصل شعر بیش از اینه و در رثای کربلا نوشته شده. و به گمانم متاثر از این غزل سعدی: هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش...
1 269
میدانم که اندوهگینبودن زیباست و در اشکها شجاعت وجود دارد؛ اما این را هم میدانم که نباید مانند کسی که امیدی ندارد اندوهگین بود.
این یا آن
کیرکگور
1 269
تصمیم گرفتن دست خودمان نیست. تنها چیزی که باید درباره اش تصمیم بگیریم این است که با روزگاری که نصیب ما شده است، چه بکنیم.
-جی آر آر تالکین
1 269
احساس میکنم که درهمشکستهام از بودن. و همین به نوشتن وامیداردم.
همین و تمام مارگریت دوراس قاسم روبین
1 269
مکبث: ...بیمارت چگونه است، پزشک؟
پزشک: چندان بیمار نیست، خداوندگارا، که هجوم خیالها آسودهاش نمیگذارد.
مکبث: درمانش کن. خاطر بیمار را درمان نمیتوانی کرد؟ اندوه ریشهکرده در جان را از آن برنمیتوانی کند؟ نقش پریشانی را از مغز نمیتوانی برد؟ با نوشدارویی فراموشیزا بار گران افتاده بر دل را از سینهی گرانبار نمیتوانی سترد؟
پزشک: این دردیست که بیمار خود باید درمان کند.
مکبث: پس پزشکیات را پیش سگان انداز که مرا هیچ به کار نیاید.
مکبث ویلیام شکسپیر داریوش آشوری
1 269
اگر فکر کنی چند بود آن کشورهایی که داریوششاه داشت، پیکرهها را ببین که تخت را میبَرند. آنگاه خواهی دانست، آنگاه به تو معلوم میشود، که نیزهی مرد پارسی دور رفته. آنگاه به تو معلوم میشود، که مرد پارسی بسیار دور از پارس جنگ کرده است.
از سنگنوشتهی داریوش بزرگ در نقش رستم
1 269
من و تو، مسافر شب، رو به سوی شهر خورشید
خسته از این ره سپاری، زیر سایههای تردید
سبزی مزرعهمون رو دست خشک باد سپردیم
توی شهر بیترحم، از غم بیکسی مردیم
هوای برگشتنم بود ، اگه بال و پری داشتم
برمیگشتم، اگه اینجا خودم را جا نمیذاشتم
1 269
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنبها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمنبرِ لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیات مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیات را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نمانْد شاهی که چو چاکرم نیامد
خِرَدَم بگفت برپر ز مسافران گردون
چه شکستهپا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای مانْد و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تنِ پریشان تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
دیوان شمس/ مولانا
1 269
من هنوز چشم به آسمان دوختهام؛ نه از سرِ عادت، که از سرِ ایمان. ایمان به اینکه هیچ خشکسالیای ابدی نیست و هیچ آسمانی تا همیشه از باریدن دریغ نمیکند. هنوز باور دارم که ابرها، هرچند دیر، سرانجام به وعدهی خود وفا خواهند کرد.
و چه باشکوه خواهد بود آن لحظه؛ لحظهای که نخستین قطره بر خاکِ تشنهی جانم بنشیند. آن روز، تقویم دیگر معنایی نخواهد داشت؛ زیرا تولدِ حقیقیِ انسان، نه در ورقهای کاغذ، که در باریدنِ رحمت بر قلبِ خستهی او رقم میخورد.
آری... اگر باران ببارد، شاید همهچیز از نو آغاز شود؛ شاید آن روز، همان روزِ واقعیِ میلادِ من باشد.
1 269
تنهایی | بخش چهارم از پنج
شاید اضطراب، نخستین زبانی باشد که تنهایی با آن سخن میگوید.
نه اضطرابی که از حادثهای مشخص زاده میشود، نه ترسی که بتوان نامی بر آن گذاشت؛ بلکه لرزشی آرام و بیدلیل که گاهی نیمهشب، درست در عمیقترین سکوت، انسان را از خواب بیدار میکند.
سورن کییرکگور این لرزش را میشناخت.
او میدانست اضطراب، ترس از چیزی نیست؛ اضطراب، ترس از «امکان» است. ترس از بیشمار راهی که پیش روی انسان گشوده شده و هیچکس نمیتواند به جای او یکی را برگزیند.
در چنین لحظهای، انسان نه از جهان، بلکه از وسعت آزادی خویش هراس دارد.
و این هراس، تنهاترین تجربهی ممکن است.
زیرا هیچکس نمیتواند در ژرفای آگاهی دیگری قدم بگذارد و بار انتخابهای او را بر دوش بکشد.
شاید به همین دلیل است که هرچه انسان به خویشتن نزدیکتر میشود، فاصلهاش با جهان نیز بیشتر احساس میشود.
آرتور شوپنهاور، جهان را سرشار از میلی میدید که هرگز آرام نمیگیرد؛ میلی کور که انسان را از خواستنی به خواستن دیگر میکشاند، بیآنکه لحظهای به آرامش برسد.
از نگاه او، رنج یک حادثه نیست؛ بافتِ خودِ زندگی است.
و شاید تنهایی نیز از همینجا سر برمیآورد.
هر انسان، زندانیِ خواستههای خویش است.
هر انسان، زخمهایی دارد که زبان از توصیفشان ناتوان است.
ما میتوانیم از درد سخن بگوییم، اما هیچ واژهای نمیتواند شدت واقعی آن را به دیگری منتقل کند.
حتی عشق...
شاید عمیقترین عشقها نیز نتوانند این فاصله را از میان بردارند.
دو انسان میتوانند سالها کنار یکدیگر زندگی کنند، دستهای هم را بگیرند، در چشمهای هم خیره شوند و حتی برای یکدیگر جان بدهند؛ اما باز هم در ژرفترین لایهی وجودشان، هر کدام راهی را میپیمایند که دیگری هرگز قادر به دیدنش نیست.
شاید عشق، پایان تنهایی نباشد.
شاید تنها لحظهای کوتاه باشد که دو تنهایی، در تاریکیِ جهان، حضور یکدیگر را احساس میکنند.
و سپس، هر کدام دوباره به سکوتِ درون خویش بازمیگردند.
ادامه دارد...
