ᯓ⋆ℛ𝘰𝘺𝘢 𝑔𝘪𝘣𝘪🪭℘ ㅤㅤㅤㅤ
رفتن به کانال در Telegram
پوشش سریال بالا و پایین استانبول🍓 𝜗 سریالی در ژانر درام و عاشقانه🧚♀️⋆. تمام اخبار سریال و بازیگران 🩰ও پخش دوشنبه ها از Atv📮 〞𝐓𝘢𝘭𝘬💌ꪆ ˓˓ @Raha_bot4bot ˒˒
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 157
مشترکین
+9824 ساعت
+1187 روز
+40530 روز
آرشیو پست ها
1 158
یکتا عشقم قربونت برم خواهش میکنم اینو توییتو ببین تو که از توییتر مینویسی اینم بنویس😭😂
1 158
امیر یک قدم جلو اومد.
«دارم سعی میکنم ازت محافظت کنم.»
ناز عقب رفت.
«نه.» صدای ناز میلرزید. «تو داری منو از واقعیتها و همینطور از خودت دور نگه میداری.»
ناز حق داشت. گاهی مرز بین محافظت کردن از کسی و پنهان کردن حقیقت از او اون قدر باریک میشه که آدم حتی نمیفهمه در کدوم طرف ایستاده.
«تو دربارهی مادرم یه چیزی میدونی، مگه نه؟»
فک امیر سفت شد.
ناز از سکوتش جواب رو فهمید.
«میدونی.»
«من فقط—»
«به من نگفتی.»
«چون—»
«به من نگفتی، امیر.» صدایش بالا رفته بود.
امیر هم دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
«چون میترسم از دستت بدم!»
اتاق ساکت شد. هر دو سکوت کردند.
امیر سعی کرد نفسش را آرام کند.
«نمیدونم وقتی اینو بفهمی چه اتفاقی میافته. نمیدونم چه تأثیری روی تو و آدمهای اطرافت میذاره. اما یه چیز رو میدونم…»
ناز به او نگاه میکرد.
«اگر قرار باشه به خاطر این موضوع آسیب ببینی، من نمیتونم با دونستن این موضوع اجازه بدم این اتفاق بیفته.»
«من که همین الان هم آسیب دیدم.»
خشم از چهرهی امیر کاملاً محو شد.
«با پنهان کردنش از من هم داری منو از دست میدی.»
امیر سعی کرد به ناز نزدیک شود، اما ناز عقب رفت.
«نزدیک نشو. حتی به من دست هم نزن.»
«منم دارم درد میکشم، ناز…»
«منم دارم درد میکشم!»
«میدونم!»
«نه، نمیدونی!»
اشک از چشمهای ناز سرازیر شد.
«چون اگر میدونستی، این کارو با من نمیکردی.»
امیر برای لحظهای ساکت شد. ناز خواست برگرده و برع ، اما امیر مچ دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
«امیر، ولم کن—»
ناز هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که امیر برای متوقف کردنش او را بوسید. این بوسه از روی عصبانیت نبود، بلکه از شدت دلتنگی و احساساتش بود.
ناز برای لحظهای چشمهایش را بست و بعد با تعجب باز کرد. دستهایش روی سینهی امیر قرار گرفت. او را عقب زد و چند بار به او ضربه زد، اما امیر همچنان او را نگه داشته بود.
چند ثانیه بعد، ناز آرام شد و دستهایش از حالت مشتشده خارج شد و دور گردن امیر قرار گرفت.
امیر متوجه شد نفس ناز آرامتر شده، او را محکمتر در آغوش گرفت و هر دو به یکدیگر نزدیک ماندند.
در آن لحظه، هر دو همهچیز و همهکس را فراموش کردند.
سوءتفاهم بینشان هنوز تمام نشده بود. حقیقت همچنان بین آن دو قرار داشت. اما در آن لحظه، برای اولین بار چهر دو یک چیز را میدانستند:
دور شدن از یکدیگر، آسانتر از دوست داشتن یکدیگر نبود… ❤️🩹
#Tweet #emnaz
1 158
یه تئوری توی توییتر هست وای خیلی خوب بود
میخوایید براتون بزارم شما ببنید؟
(خودم مردممم😭😭)
1 158
فن سریال بالا پایین استانبول
پوشش قسمتها، اخبار و لحظات سریال ✨
هر قسمت جدید رو اینجا دنبال کن
خوشحال میشم اگه چنلم رو بزارید چنلتون🫐
