Hiraeth
رفتن به کانال در Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
553
مشترکین
-424 ساعت
+197 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
550
یوقتایی قرار نیست حتما کار خاصی انجام بدی تا متفاوت از دیگران بنظر بیای
گاهی لازم هست فقط نگاهت رو عوض کنی.
شاید در نگاه خیلیا دوست داشتن کسی، عاشق کسی شدن، یه چیز خیلی عادی باشه
همونطور که باریدن بارون عادی هست برای خیلیا، آسمون شب، کوهستان پوشیده از برف و ...
ولی کمتر کسی رو میتونی پیدا کنی که عاشقی، بهش جسارت فتح قله های دست نیافتنی زندگی رو بده، یا حتی اونو تبدیل به شاعر خوبی کنه یا یه نقاش یا حتی یه عکاس که فقط خودش میدونه چه معنایی پشت قاب ها و زاویه نگاهش هست ...
550
اینکه خاطرات روزهای شیرین، و حتی تلخ دیگه هیچ حسی در من ایجاد نمیکنه و باعث میشه نه لبخندی بزنم و نه غمگین، و بدترین روزها و بهترین روزها دیگه منو تکون نمیده، خیلیم بد نیست؛ حداقل کمک میکنه نگاهم معطوف به آینده باشه و امید به لحظات بهتر ولی دوست هم ندارم بعضی چیزارو فراموش کنم، خاطرات عزیزانم مخصوصا پدربزرگ مادریم که دیگه در این دنیا نیست، این یادآوری ها و مرور اون لحظات تنها راهی هست برای من که اوقات دلتنگی سری به رفتگان بزنم و تصور کنم هنوز کنارم هستن .
اونا همیشه هستن، تو ذهنم و فقط کافیه هر وقت که بهشون نیاز داشتم برگردم به اون روزها ...
550
اون لحظه که پای خوندن بعضی از کتابها هستم، تصور میکنم کنار نویسنده روی پیادهروی سنگ فرش شده دارم قدم میزنم و متن صفحات رو از زبان خودش دارم میشنوم. یه پاراگراف یا یه صفحه یا کلا از یه فصل از کتاب میتونه باعث بشه چیزهایی که در طول روزمرگیها برات عادی و تکراری شده بودن رو از دریچه ای دیگه نگاه کنی؛ همون چیزهایی که به ظاهر عادی میان برات محل پرسش میشن.
همونطور که با حیرت به رفت و آمد آدما و ماشینا و روزمرگیهای شلوغ و پر سر و صدا نگاه میکنی و میبینی مردم چنان غرق دور باطل نیازها شدن، نویسنده دستش رو مثل یک دوست روی شونهات میذاره و افق جدیدی رو جلوی چشمهات باز میکنه
یه دریچه برای فرار از این هرج و مرج بیخودی و آزار دهنده ...
اون لحظه به خودم میگم شاید ارزشش رو داشته باشه؛ فهمیدن، یاد گرفتن، اینها چیزهایی هستن که باعث میشن زندگی ارزشش رو داشته باشه. هرچند به بهای از دست دادن بعضی چیزها ولی به پاداشش که میل به ادامه دادن هست کاملا میارزه
550
خیلی دوست داشتم این متن رو فرصت مناسب بنویسم ولی موقع مناسبش هیچوقت نیومد واسه همین الان مینویسم و بمونه اینجا.
زمانی که مسافر شب بودم و سوار اتوبوس میشدم احساسات متناقض و غالبا ناخوشایند رو هم زمان تجربه میکردم. اضطراب، بیتابی، ناامیدی ولی هم زمان کنارش یه آرامشی هم داشتم. نمیدونم شاید چون تو اون موقع همیشه شبها در حال حرکت بودم و شاید چون شب میتونست یه پرده سیاهی برای چند ساعت رو همه دغدغه هام بندازه و کمکم کنه از مسیر لذت ببرم یا بهتر بگم، تحمل کنم. پرده هارو میدادم کنار و از پشت شیشه چراغ های شهرها رو از دور میدیدم که ازشون داشتیم عبور میکردیم. اینجور وقتا آرامش میتونست به من غالب بشه و آرزو میکردم کاش مقصدی در کار نمیبود، کاش میشد همینطور ادامه داد این مسیر رو و عبور کرد و هیچوقت نرسید و همیشه شب میبود ...
550
+1
نیاز دارم در اولین فرصت یه شب برم خیابون ولیعصر به سمت میدون تجریش قدم بزنم.
جریان داشتن زندگی رو از نزدیک ببینم.
راه رفتن تو اون حوالی و دیدن آدما حکم تراپی داره ...
550
آدم میتونه تا هرچقدر که میخواد از حال و هوای شب بنویسه و هیچوقت هم تکراری نشه، هم حسش و هم نوشتههاش ...
550
در یک شامگاه
که سواره میرفتم
آن ستاره لاجوردی روی سینه ام
برایم یک معنا بود.
آهسته به سوی آسمانها میراندم
و اورا دیدم که با دستانش
به جای گل سرخها و میخکها
سوسنها را پر پر میکرد ...
#گارسیا_لورکا
#Atmospheric_Black
#Symphonic_Black
#Black_Metal
#Neoclassic
#Orchestral 🇦🇺
550
احساس میکنم در معبد دور افتاده ای٬ میان صخره های کبود کوهستانی در آنسوی لحظه ها نیایشی مرا صدا میزند و نرگسی به انتظار آمدنم٬ دشت را سراپا ایستاده است٬ تا آخرین نگاههای مردی را بنگرد که زندگی را پشت سر میگذارد و در افق ذوب میشود و آنگاه با پر کشیدن فاخته ای از شاخه های درخت٬ فراموش میشود ...
#Ambient_Black_Metal
#Atmospheric_Black
#Depressive_Black
#Dark_Ambient
#Melancholic 🇫🇷
550
این رو وقتی فهمیدم که هرموقع این سالها نگاه گذشته میکردم، یکی از استادام میومد جلوی چشمم و همون بود که با رفتارش با دانش عمیقش با تجربیاتش از همون روز اول که از در اومد تو کلاس، من فهمیدم این آدم که الان اینجا ایستاد، قصه ها پشت سر گذاشته تا رسیده به اینی که هست.( هرچند که لیاقتش خیلی خیلی بیشتر از اینا بود )
رنجها و داستان های نگفتهاش رو حس میکردم و همون روزها الهام بخش من شد که به خودم بگم تلاشمو بکنم نگاهم رو به روزهایی که دریای زندگی طوفانی هست تغییر بدم و تجربه های سخت رو تمام و کمال حس کنم و از همه مهم تر، دنبال چیزهایی که دوست دارم برم و یاد بگیرم و یاد بگیرم و یاد بگیرم ...
وقتی میخوای دنباله روی کسی باشی که اون رو استاد خودت میدونی، ولو میخواد استاد دانشگاهت باشه، نویسنده یا شاعر یا فیلسوف مورد علاقت باشه که کلاس درسش رو توی کتاب هاش به یادگار گذاشته، حس کودکی رو میده که با شیطنت تمام، پاهای کوچیکش رو رد پای به جا مونده از رهگذر لب ساحل قرار میده. من هم همینطور بودم و الان هم هستم. با اینکه از کلاسش سالهاست گذشته هنوز هم وقتی روزگار با تموم نحسی که داره روی سرم آوار میشه، قولی که به خودم دادم رو به یاد میارم و امید خواهم داشت روزی منم تو جایگاه همون آدم هستم و شخصی روی اون صندلی های کلاس به من نگاه کنه و داستان های نگفته من رو حس کنه ...
550
واقعیت اینه که شهرت اصلا ارزشی نداره ( حداقل از نظر من )
چیزی که بنظرم خیلی ارزشمنده ″ الهام بخش بودن″ برای زندگی دیگرانه
چیزی که همیشه تو روزهای پر تب و تاب و اندوه بهش فکر میکنم اینه که امیدوار هستم روزی جای پام روی برف در روزهای سرد و برفی و بیروح زندگی راهنمای دیگری باشه .
همونطور که خودم افرادی که دیگه تو زندگیم نیستم رو دیدم و غم و سختیهای از سر گذرونده رو پشت چهرشون احساس کردم و دیدم که چه قله هایی در زندگی فتح کردن، من هم تو روزهای سیاه و سفید زندگیم سرپا میمونم به این امید که روزی نوشته هام ، چیزهایی که از خودم به جا میذارم الهام بخش زندگی یک نفر باشه ...
550
هربار که از دنیای نقاشی و هنر فاصله میگیرم حتی برای چند روز، بعدش یه معذرت خواهی از ته دل به خودم بدهکار میشم ...
این روزا آدم خودش رو هم فراموش میکنه چه برسه به چیزهای دیگه.
