fa
Feedback
𝖫𝗈𝗏𝖾𝗅𝗒 𝖮𝖻𝗌𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽🔒

𝖫𝗈𝗏𝖾𝗅𝗒 𝖮𝖻𝗌𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽🔒

رفتن به کانال در Telegram

telling u how much I luv u until u fall ‌apart , my pretty angel . ‌Old Writes; https://t.me/lwlrwithu

نمایش بیشتر
إيران136 209دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
-124 ساعت
-127 روز
-3830 روز
آرشیو پست ها
ایولا بوست ها شدن چهارتا

10 تا بامزه بدید
بیاین دربار ای‌یو جدیدم نظر بدید

از اینجا اگه میتونین سین بزنید

چون امروز خونه نیستم همه رو فور زدم

Repost from N/a
𝗌𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝗆𝗒 𝗌𝖾𝗅𝖿𝗂𝖾 𝗍𝗈 𝖭𝖠𝖲𝖠 ‌‌‌‌‌‌‌ 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗂𝗆 #louis #ohyul

Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ marsh ‘s audio ‌ ៸ ‌ 2°Q 🗝 website

Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ marsh ‘s audio ‌ ៸ ‌ 1°Q 🥓 website

⁣𝖡𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖺𝗌𝗍 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝖽𝖺𝗒𝗌 𝗈𝖿 𝗌𝗎𝗆𝗆𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍 𝖼𝗈𝗈𝗅 𝖽𝖺𝗒𝗌 𝗈𝖿 𝖺𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 ⁣ㅤ￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴ ￴￴￴￴￴￴ㅤㅤ. ℰ𝗆𝗈𝗃𝗂ㅤㅤ۫۫ㅤׅ ︵ུ᷐🌼ㅤ࣪

اواخر ماه مارچ بود. نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد و در زیر درختان سبز،دو پسر از هوای دلنشین لذت میبردند.
+4
اواخر ماه مارچ بود. نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد و در زیر درختان سبز،دو پسر از هوای دلنشین لذت میبردند. "جیا،مرسی که اومدیم اینجا" "خواهش میکنم بیبی،من هر جایی که باعث خوشحالی تو شه میبرمت" "وای جیا،چقدر تو خوبی" بلافاصله بعد از حرفش بوسه ای نرم بر لبان پسر گذاشت. "من اصلا بابت اینکه همسری مثل تو دارم،پشیمون نیستم" پسر بزرگتر لبخندی زد و ایندفعه او پیش قدم برای بوسیدن لبای پسر کرد. بعد از دو دقیقه از هم جدا شدند و پسر کوچیکتر،روی زیرانداز دراز کشید. نسیم خنک دیگری وزید و باعث رقصان شدن درختان شد. "وونی،سردت نیست؟" "نه جیا" مشغول نوازش موهای نرم، پسر کرد،جونگوون از حس آرامشی،که از مردش میگرفت لبخند ملیحی زد،ناخوداگاه چشماش روی هم افتاد و به خواب شیرینی رفت. پسر همچنان،مشغول نوازش موهای پسر بود،ناگهان با دیدن ابرای پف پفی در آسمان،سرشو چرخوند که پسر رو صدا کنه،با دیدن چشمای بسته پسر،لبخندی زد و بوسه ای به پیشانی،پسر هدیه داد. جونگوون،تکونی خورد ولی از شدت،خستگی چشماشو،باز نکرد. پسر همچنان،مشغول نوازش موهای همسرش،بود و از هوای خنک،لذت میبرد.
𝖩𝖺𝗒𝖶𝗈𝗇𓍯

Repost from N/a
: ‌Real or symptom ? ‌ ‌ ‌‌ They couldn't tell .
: ‌Real or symptom ? ‌ ‌ ‌‌ They couldn't tell .

Repost from N/a
باران بارید. در ومضه ای میان دو تپش همه چیز برایم از نظر افتاد. سینه ام بی آنکه به یادآورم چگونه، به سبکی پر شد. فردا و امروز
باران بارید.
در ومضه ای میان دو تپش همه چیز برایم از نظر افتاد. سینه ام بی آنکه به یادآورم چگونه، به سبکی پر شد. فردا و امروز و دیروز همگی در حاشیه ماندند؛ وزنی در عالم من نداشتند. تنها شمیم خاک باران خورده که در فضا محبوس شده بود و نوری که روی شیشه‌ها شکسته می‌شد مرا به خود می‌خواندند. گویی جهان بی رحم پژمردگی جان مرا دید و لحظه‌ای کوچک را چنان برایم مایه سرخوشی و انبساط کرد که آن دل نالان و ملالم ز یاد برود.
کس نمی‌داند از کی این جهان این چنین از ما آدمیان دلسرد شد که به لحظه‌ای بیخیالی و آسوده خاطر شدن از ماتم و مغاک، برچسب سرور و نشاط زده تا از پژمردگی جانمان عبور کنیم در حالی که چیزی در اعماق ما می‌پوسد و بی‌صدا فاسد می‌شود.

࿙⃛࿚۪۪۪۪۪۪۪۪⃛࿙⃛࿚۪۪۪۪⃛࿙⃛࿚۪۪⃛࿙⃛࿚⃛ ‹ ‌ ‌⚝‌ › ࿙⃛࿚۪۪⃛࿙⃛࿚۪۪۪۪⃛࿙⃛࿚۪۪۪۪۪۪۪۪⃛࿙⃛࿚⃛ The Unforgiven,, بومگیو همه‌چیزشو از دست داد. نور کوچک زندگیش، در یه لحظه خاموش شد. حالا فقط سایه‌ای از بومگیو مونده؛ مردی شکسته، پر از گناه و خشم فروخورده. تا اینکه یونجون ظاهر شد. مردی خطرناک، سرد و آلوده به خون؛ کسی که نباید به او نزدیک می‌شد، نباید به او اعتماد می‌کرد، و به‌طرز وحشتناکی نباید عاشقش می‌شد. Couple: #yeongyu Genre: Dark Romance, Psychological Thriller, Angst & Heavy Drama, Crime & Revenge

Repost from N/a
«بعضی خیانت‌ها، قبل از اینکه قلبت را بشکنند، غرورت را بیدار می‌کنند.» Chapter9 ♡°
«بعضی خیانت‌ها، قبل از اینکه قلبت را بشکنند، غرورت را بیدار می‌کنند.» Chapter9 ♡°