fa
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

رفتن به کانال در Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
312
مشترکین
+224 ساعت
+137 روز
+5630 روز
آرشیو پست ها
من از اینکه ویدیوهایی از نسل جدیدمان می‌بینم که موسیقی می‌خوانند، اوج لذت را می‌برم.

من عاشق صدا فرستادم. اینکه با صدای خودم، بدون انتخاب کردن کلمات و ادیت کردن، درمورد چیزی به صحبت کنم. گاهی برای بعضی‌ها چند دقیقه حرف می‌زنم و متوجه می‌شوم دو، سه دقیقه حرف زده‌ام؛ اما گاهی هم شده است که برای بعضی‌ها یک ساعت حرف زده‌ام اما متوجه می‌شوم فقط پنجاه ثانیه شده.

من بعضی کتاب‌هارا صرفاً برای این می‌خوانم که بروم کتابِ بعدی.

یالوم، پسرش و ما:
یالوم، پسرش و ما:

بخشی از نامه‌ی «ح» برای من: حوریا، من به این باورم که زندگی در ذات خودش پر از تناقضات است؛ من و تو هم از این قاعده بیرون نیستیم. انسان‌ها قرار نیست که در یک خط فکری یا زاویه‌ی واحد و مشخص و مطلق خلاصه شوند. اگر دیدگاه‌های من با تو فرق دارد، یا اندیشه‌های تو خلاف افکار من است، این تفاوت‌ها هیچ ضرری نمبتواند به ما داشته باشد، بلکه باعث زبیایی و محکمی زندگی میشود. این در واقع ما را به اصل زندگی نزدیک‌تر میکند. یه باور من دو انسان زمانی می‌توانند استقلال فردی خود را داشته باشد که در مدار خود باشند. مثل زحل (همان زحل که تو خیلی دوستش داری) و مشتری که در یک آسمان می‌درخشند، ولی هرکدام مدار خودش را دارد. بگذار در تفاوت‌ها و اختلافات‌مان صادق و مهربان باشیم. بگذار گفت‌وگو کنیم، بحث کنیم و حتی جنگ کنیم. نه برای به اثبات رساندن حرف‌مان، راست قبولاندن افکارمان، بلکه برای فهمیدنِ همدیگرمان. من نمی‌خواهم تو را کامل کنم، می‌خواهم در کنار تو کامل‌تر شوم.

تو تاریکی the darkness.mp35.35 MB

جنون ناتمامِ در رگانم رخش می‌راند!

4_5794375937067845260.mp319.36 MB

عشق، عشق مي آفريند عشق، زندگي مي بخشد زندگی، رنج به همراه دارد رنج، دلشوره مي آفريند دلشوره، جرعت مي بخشد جرعت، اعتماد به همراه دارد اعتماد، اميد مي آفريند اميد، زندگي مي بخشد و زندگي، عشق مي آفريند عشق، عشق مي آفريند احمد شاملو

حوریای عزیز راستش باز برایت نامه نوشتم ولی نمی‌دانم شاید خواندن اینها خسته ترت کنند، نمی‌دانم ولی کاش می‌دانستم. می‌خواستم از زندگی‌ام بگویم از اینکه چقدر جالب شده طوری که حس می‌کنم هزار سال است که زیسته‌ام شاید جمله‌ام درست نباشد ولی گاهی به این فکر می‌کنم که اگر محیط فرق داشت، الان طرز فکرم هم طور دیگری بود؛ ساده‌تر و کودکانه‌تر ولی حالا فقط فکر می‌کنم و غمگین می‌شوم. گاهی مردم فکر می‌کنند برای غرق تفکر شدن باید جای تاریک و ساکت باشد، ولی من غرق فکر می‌شوم وقتی درس می‌خوانم، وقتی فیلم می‌بینم، وقتی برای کاری به اتاق می‌روم. به خودم می‌آیم و می‌بینم نمی‌دانم چرا آمدم. من غرق فکر هستم وقتی موزیک گوش می‌دهم و بیرون می‌روم تا شاید زندگی را حس کنم ولی می‌دانی وقتی شاد نباشی درختان و گل‌ها بوی زندگی نمی‌دهند. دیگر نگاه کردن به سپیدارها مثل قبل هیجان‌زده‌ام نمی‌کند، دیگر درختم را آنقدر محکم بغل نمی کنم دیگر مکس را مثل قبل نمی‌بوسم… و هزاران «دیگر» که حس زندانی بودن را در من بیشتر می‌کنند. حس می‌کنم زندگی‌ام خاکستری شده، طوری که غم‌هایم بخشی از روتین روزانه‌ام شده‌اند. می‌دانی گاهی به طالبان فکر می‌کنم وقتی برای نابودی‌شان دعا می‌کنم با خودم می‌گویم طالب کیست؟ و می‌بینم طالب کاکایم است با پسرهایش، طالب پسرهای عمه و خاله‌ام است طالب همه مردهای همسایه‌مان‌اند… و دخترهایشان چیزی از حقوق زن نمی‌دانند. من آن‌ها را ملامت نمی‌کنم چون خودشان انتخاب نکرده‌اند ولی من هم نمی‌توانم کاری کنم چون خودشان نمی‌خواهند چون از تغییر می‌ترسند. می‌دانی من از مرگ نمی‌ترسم؛ بیشتر از این می‌ترسم که قبل از دیدن زندگی بمیرم. می‌ترسم یک‌بار سینما نرفتن بمیرم، یک‌بار آزادانه در شب قدم نزدن بمیرم، یا شاید قبل از زندگی کردن بمیرم. حیف نیست؟ پ.ن: مکس پاپی کوچولوی من است. با مهر من

ساعت دوازده و نیم خوابیدم و همین حالا بیدار شدم. خستگی چقدر طاقت‌فرساست.

sticker.webp0.21 KB

من جلوی آینه به خودم: آی زیبت میته ای کرته‌ی سرخ برگ‌چه آی ده دلک داغ مه الاوی ارچه

یکی از دوستان از بودن در کانال یک بیکاره خسته شده و از کانال بیرون رفتند. به گفته‌ی سنگ‌صبور/ضیا می‌شیشتین چای دم می‌کردم.

پیام صوتی00:33

پیام صوتی00:55

مادرِ هفده‌ساله من دوستی دارم که هفده ساله‌است. امروز ویدیویی در واتساپ دیدم که خبر از مادرشدنش می‌داد. دوستم را از کودکی می‌
مادرِ هفده‌ساله من دوستی دارم که هفده ساله‌است. امروز ویدیویی در واتساپ دیدم که خبر از مادرشدنش می‌داد. دوستم را از کودکی می‌شناسم. او یک سال از من کوچک‌تر است و مثل همین دیروز به یادم است که چطور کودکی می‌کرد. چطور در دامنش را تکان می‌داد و می‌رقصید؛ شاد و کودکانه می‌رقصید. چندین سال قبل که من هنوز از دنیای اطرافم بی‌خبر بودم، او را در یکی از عروسی‌ها دیدم که روی صورتش آرایش مالیده بود و این اتفاق برای من بسیار نچسپ و کریه جلوه کرد. اما حالا که به آن موقع، به امروز و به چندین ماه قبل فکر می‌کنم، ته دلم غم بسیار عمیقی احساس می‌کنم. دوستِ من قربانی ازدواج اجباری نیست، او با خواست و موافقت خودش ازدواج کرده است. اما بخش غم‌انگیز ماجرا این‌ است که چگونه جامعه ما را به مادر شدن وادار می‌کند. این‌که چطور کم‌کم و خاموشانه جامعه از ما یک زن، یک مادر و یک همسر می‌سازد، بسیار غم‌انگیز و احمقانه است. پ.ن: این پیام از زمانی است که دوستم تازه ازدواج کرده بود.

چند روزی می‌شود که جای فیلم، مستند می‌بینم. در این مدت یک مستند از مرد فیلم‌سازِ افغانستانی دیدم و چگونگی مهاجرتش از طریق مرزهای قاچاق به اروپا. و دیگری مستندی بود از یک فلسطینی که برای خانه‌اش مبارزه می‌کند و فیلم می‌سازد. در تمام مدتی که این دو مستند را دیدم به «خانه» فکر می‌کردم. به این‌که ما همه برای خانه مبارزه می‌کنیم. به دختران آن مرد افغانستانی می‌دیدم که چگونه در جنگل‌های ترکیه می‌خوابند، به اشک‌های زن فلسطینی و پسر افغانستانی می‌دیدم و فقط درمورد خانه فکر می‌کردم. با خودم مدام فکر می‌کنم ماهم برای خانه است که می‌جنگیم. فقط مسئله این‌ست که ما «خانه» را چطور معنا می‌کنیم. شاید ما خانه را شبیه الیاس علوی فقط یک تسلی احمقانه بدانیم، شاید به معنای واقعی کلمه خانه را همان چارچوبی بدانیم که در آن قد می‌کشیم. شاید خانه همان گرمای مادر باشد، شاید صدای حرف زدن پدر، شاید آغوش یار؛ یا هم می‌تواند خانه هر‌جایی باشد که در آن بشود آرامش را یافت. ما برای خانه مبارزه می‌کنیم. برای خانه می‌نویسیم. برای خانه مهاجرت می‌کنیم.

این موجود تمام شب ما را به خواب نمی‌ماند، حالا خودش در طول روز: