سرابْ
رفتن به کانال در Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
254
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
254
پدرم میگفت لهجهٔ مردمِ کابل را دوست دارد و من میگفتم «فقط لهجهٔ بدخشی ها!».
امروز کسی از من پرسید «لهجه داری، بدخشانی استی؟»
حالا به این فکر میکنم که ممکن است علاقهٔ آدم به یک زبان، لهجه یا هرچیز دیگری سبب شود ناخواسته سوی آن چیز برویم و حتا لهجهٔمان تغییر کند؟.
وگرنه من فقط خیلی لهجهٔ بدخشانی را دوست دارم و اصلاً تا حالا تلاش نکردهام طرز حرف زدنم را عوض کنم.
254
- یک ذره فرهنگ داشته باشید. این کلمات قلمبه سلبمه چیست استفاده میکنید و من نمیفهمم.
سوسیالیسم، رئالیسم، کمونیسم و نمیفهمم چطورکالیسم...!!
بابا اینا معادل فارسی دارند، مثل چوچهٔ آدم بگیرید بگویید زن ستیز، بگویید آزادیخواه، بگویید صلحجو. اگر هم ندارد بشینید معادل فارسیاش را خلق کنید.
اینقدر آدم را اذیت نکنید هر دقیقه برود لغت نامه ببیند شما منظورتان چی بوده.
بخدا که خوبش معلوم نمیشود، فرهنگ داشته باشید.!
254
روزهای خفقان آوریست. چادرهایمان را محکمتر میبندیم، در جاده هوشیار تر راه میرویم و نفسهایمان زیر ماکس حبس میشود. مادر تأکید میکند که دیر نکنیم.
کوچهها متروک، در آفتاب سوزانِ تابستان زرد و لرزان به نظر میرسند.
شهرمان پُر از هیولاست، هیولا های سفید پوش.
مکتبها با ما قهر کرده، پارکها صدای خندهٔمان را از یاد برده و به روضه راهمان نمیدهند. در شهرمان قدم میزنیم و به خانه فکر میکنیم. به وطن فکر میکنیم که معنای واقعیِ آن به چهاردیواریِ خانههایمان خلاصه میشود.
پدر زنگ میزند، صدایش نگران است. برادر زنگ میزند و میپرسد کجایی؟ میگوید بیا خانه، میگوید دیر نکن. قدم هایمان را تندتر برمیداریم. مادر گفتهبود مراقب خودتان باشید و ما مراقب چادر هایمان بیشتر هستیم. دیر نمیکنیم و به خانه بر میگردیم.
کتاب و گل خریدهایم، برای کمرهٔ عتیقهٔمان چارجر خریدهایم.
دیوارهای خانهٔمان سفید است، اما چیزی با خط سیاه بر آن نوشته نشده که تنمان را به لرزه بیاندازد. رنگِ لباس پدر سفید است، اما تفنگ روی شانه ندارد و دیدنش صورتمان را مثل شبح دیدهها نمیکند.
به خانه بر میگردیم، برادر خانه نیست. رفته تا لقمهای نان پیدا کند، رفته تا مردانهگی کند.
به خانه بر میگردیم و کتاب میخوانیم، مینویسیم و شعر میسرائیم، نقاشی میکشیم و گاهی آواز میخوانیم.
برادر شب به خانه بر میگردد و همهٔمان کنار دسترخوان امیدواریم که لیاقتِ تحمل رنج هایمان را داشته باشیم.
تمام ترس من از آن است که لیاقت تحمل رنج هایم را نداشته باشم. "فیودور داستایوفسکی"
254
برای اینکه چند روزی، شاید هم بیشتر نباشم برایتان نبشتههای این چند روزِ نبودهام را میگذارم.
یک متن را هم روی تایمر گذاشتم بعداً پست شود.
254
عصبانی بودم، دستهایم میلرزیدند و حلقهٔ سوزانِ اشک در چشمهایم جمع شده بود.
با تمام تقلا قلم را گرفتم که چیزی بنویسم. یک خط نوشتم، دو خط، و در خط سوم.
خونم به جوش آمده بود، نه! نوشتن نمیتوانست کارساز باشد. قلم را در تمام سطح ورق جرخاندم و فشار دادم، چرخاندم و آنقدر فشار دادم که کاغذ شکافت و جمع شد.
از قلم و رنگاش، از ورقهای بی مصرفِ کتابچه و خودم بدم آمده بود و دیوانه وار با قلم بر روی ورق های مچاله و میز میکوبیدم. نمیفهمیدم چه میکنم. قلم از نیم شکسته و خورد شده بود. رنگاش تمام دستم و میز را سیاه کرده بود و من هنوز ضربه های جنونوار را تکرار میکردم.
حرفهای زهراگینِ یک آدم در سرم چرخ میزدند و تمام سلول های تنم را میسوزاند.
هنوز دستهایم میلرزیدند، هنوز عصبانی بودم و حالا برای قلمی که هدیه بود و دیگر شکسته بودماش، گریه میکردم.»
روی خط سومام. قلم سالم است و ورق های کتابچه سفید.
روی پوست دستم خون و رنگِ قلم ترکیب نشده.
در ادامهٔ خطِ سوم، سه نقطه میگذارم و کتابچه را میبندم. چشم هایم را پاک میکنم.
از اطاق خارج میشوم.
امروز هوا زیستنی است، مثل روزهای تولد.
این یک خیال است، کابوسگونه.
254
دلم برایشان تنگ شده. خیلی!
باید یک روز که هوا خیلی خوب باشد، بروم دیدنِ «س» و با هم قدمزنان به «م» خبر بدهیم. بعد سه نفره کوچه های زیادی را ولگردی کنیم.
میخواهم برای همهٔشان نامه بنویسم، شاید هرگز برای باری دیگر نتوانم ببینمشان.
254
گفتم: شما ظلمِ بزرگی در حقِ ما کردید ؛اینکه به دنیایمان آوردید.!
مادر ناراحت شد، حق داشت. حرف زشتی زده بودم. دانسته قلبش را شکسته بودم و باید عذرخواهی میکردم.
حرفم نادانی بود، خامی بود و هیچ حقِ گفتناش را نداشتم.
از خودم و افکارم بدم آمد.
حالا به این فکر میکنم که اگر من جای مادر بودم، این حق را به دخترم میدادم؟
چیزی که آشکار است این است که فرزندِ بدی هستم و به هیچ دردی نمیخورم. اما به خدا قسم اگر جای مادر بودم حقِ گفتن این حرف را به دخترم میدادم.
امیدوارم هیچگاه من جای او و هیچ دختری جای من نباشد. و امیدوارم مادر این دخترِ بدرد نخور و بیشعورش را ببخشد.
254
برای این چند مدت غیبت که امکان دارد تا زمانِ نامعینی ادامه پیدا کند از همهٔ شما پوزش میطلبم.
و امیدوارم که همهٔتان خوب باشید.
254
دوستی از من پرسیدند «چه میشود که چند روز یا ماهی بعد از شروع دوستی سرد میشوی؟.»
نمیدانستم در جوابش چهبگویم، راست میگفت. من هیچ رفاقتِ پایداری ندارم چون دوست داشتن برای من هیچ شکل ظاهریای ندارد.
به دوستانم سر نمیزنم، بسیار کم پیش میآید که احوالشان را بگیرم و در نهایت آنها چنین درمییابند که دوستشان ندارم.
از من فاصله میگیرند و با وجودِ اینکه گاهی سخت دلتنگشان میشوم هیچ تلاشی برای برگرداندنشان و فهماندنِ احساساتم به آنها نمیکنم.
فاصلهها هر روز بیشتر میشوند و در نهایت زندگیام مملو از بیگانهگانی میشود که هنوز در دل دوستشان دارم.
من در برقراری روابط اجتماعی مشکل دارم.
طوریکه ممکن است گاهی از رهگذری که لبخند میزند خوشم بیاید، در دل برایش آرزوی خوشبختی کنم ولی هرگز به خودم جرئت سلام کردن به او را ندهم.
بسیار پیشآمده که از شروع یک رفاقت پشیمان شدهام، نه برای اینکه آن رفیق آدمی نبوده که فکر میکردم. بلکه برای اینکه من توانِ برآوردن آنچه برای یک دوستی و رفاقت نیاز است را ندارم و در آخر فقط دیگران را از خودم نا امید میکنم.
هیچگاه رفیق خوبی نبودهام.!
254
- خب چرا اینطور میکنی؟
- چون نمیخواهم کسی را در زندگیام مجبور به ماندن کنم.
- وقتی نمیخواهی مجبور به ماندن کنی پس مجبور به رفتن هم نکن.!
254
برای پشکهای گمشده، آرزوی پیدا شدن.متن های حوریا را میخوانم، بعد از گم شدن پشکاش وقتی پست میگذارد و از روزش مینویسد. خط به خط که میخوانم امیدوار میشوم در این متن گفته باشد مورسو را پیدا کرده. ولی نکرده! و من برای امیدِ گمشدهٔ دیگری از یک دختر، غمگین میشوم.
254
مادر هیچ دستور پختِ خاصی برای آشپزی ندارد. اما مطمئنم هیچ وقت نمیتوانم به خوشمزهگی دستپخت های ایشان غذا بپزم.
گفتهٔ یکی که میگفت «خودته از هفت جای حلال هم کنی نمیتوانی».
