سرابْ
رفتن به کانال در Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
254
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
254
+3
گلهای وحشی بیدار میشوند، آفتاب طلوع میکند و آفتاب پرستها به رقص درمیآیند.
انگور ها در حالِ رسیدن است.!
254
لای ورق های کتاب یادداشت بگذارید. «مخصوصاً کتاب های امانتی» پیدا کردن چنین چیزی برای من یکی از لذایذ دنیوی و بسیار شگفتانگیز است. و تقریباً همیشه اثری از خودم در کتابهای کتابخانه به جا میگذارم.
254
بلی!
این بهانهایست که آنها برای خودشان ساخته.
اینکه «در ذات یک مرد است چشمان درنده و آدمخواری داشته باشد، پس زن باید خودش را بپوشاند.»
254
نامهای برایِ...
من یک دخترم
دختری از دخترانِ خاورمیانه، از افغانستان.
من از آدمها میترسم، از مردهای سرزمینم میترسم. من از نگاه یک مرد میترسم.
در خلوتِ کوچه های خاکی و ویرانهی شهر هایمان، هیچ دختری و هیچ زنی به تنهایی قدم نمیزند.
ما از دیوارها هم میترسیم.
زیرا که دیوار هایمان، کوچه هایمان، درخت های پیرِ کنار جویهایمان و موتر های رهگذرمان درندهاند. دهانی دارند به بزرگیَ بلعیدن همهٔ زندگی، همهٔ آبرو، همهٔ حیثیت و همهٔ حیا و زنانگیمان.
ما از تارهای نحیفِ موهایمان میترسیم.
زیرا که همان یک تار مو اگر برون از شال هایمان پیدا باشد میتواند دنیا و آخرتِ خودمان و چندین مرد را به آتش بکشاند.
ما از سفیدیَ پاهایمان هم میترسیم و آن را می پوشانیم. خدا نکند کسی «مردی» چشماش به آن بیافتد و زانویش بلرزد.
من _ما_ دخترانی هستیم در خاورمیانه و در افغانستان.
ما هرگز طعم واقعی آزادی را نهچشیده ایم. هرگز نفهمیدهایم کوچه هایمان در شب چگونههستند، ما نمیدانیم! اما مثل کسی که مادرش سرِ زاءش رفته، ما نیز هرگز نبود این مادر و این آزادیَ هرگز دیده نشده را از یاد نخواهیم برد.
من حُریه هستم، ما آزادهگانی هستیم که آزادی را ندیدهاند، فرزندانِ حریَّتی که سر زائمان رفته.
: برای آزادی، اگر روزی دختری از خاورمیانه را بوسید.
254
گرمیِ تابستان هم
مرا به یاد تو میاندازد «افسانه!»
آخر، روزهایش گرمیِ جانکاهی دارد
و شب دوباره به آدم جان میدهد.
همین دیشب!
پس از دیروزی، گرم و بسیار تابستان
همین دیشب، باران آمده بود
یادت هست
میگفتم تو مثل آبو هوای مزار ی
آه «افسانه!»ی ناتمام.
دیگر نمیخواهم تابستان
تورا بهیادم بیاورد
دیگر نمیخواهم ابرها، و ماه
دیگر نمیخواهم پیچک
دیگر نمیخواهم هیچ چیزی تورا بهیادم بیاورد
254
گذشته و جدا از تمام سخنانی که برای تأیید و یا رد کردن عاشورا گفته میشود و هر تصویری که از مراسم عزاداری و محرمالحرام در اذهان مردم شکل گرفته است، من این ماه و این واقعهی بزرگ را در کنارِ تک تکِ شهیداناش و با تمام وجودم دوست دارم.
عشق و شوری که آمدنِ این ماه در من میجوشاند را، نه میخواهم با گذاشتنِ پروفایل های محرمی نشان بدهم و نه با هر کنشِ ظاهریِ دیگر.
درک عمق و تاثیر واقعی عاشورا در توان من نیست ولی یکی از هزاران معانی و هزاران درس و پندی که در این واقعه نهفته است و شدیداً روحم را به جنبش میآورد، آزاد منشی و آزادهگیَ صاحب این ادبگاه «حسین ع» است.
آزادخواهی و تبیین ارزشِ والای آزادی در برابر ذلت و سرِ تعظیم فرود نآوردن بر دشمنان انسانیت و ظالمان دَور، یکی از برجستهترین موضوعاتی است که انسان نیاز دارد از مکتب عاشورا بیاموزد.
گاهی دیده میشود که کسانی، در پی تخریب باورهای مردم نسبت به عاشورا هستند و گاهی هم این خودِ مردماند که اصل و حقیقتِ آن را به باریکگاهِ انحراف میکشانند و باعث بروز سوتفاهم های غیر قابل قبولی میگردند.
اما به نظر من چیزی که در حقیقت مهم و قابل سبک سنگین کردن است ظرفیتِ درک و فهم شخصی فرد نسبت به این موضوع است، نه تصویری که جامعه از آن موضوع ساخته.
چون باز هم به نظر من، معنای واقعی عاشورا نه در نوحه خوانی های بلند که تا نزدیکیهای نیمهشب طول میکشند و در صورت زیاده روی ممکن است آرامش مردم را بههم بزنند، است. نه در بوسیدن و زیارت الَم، نه در تیغ و سینه زنی های افراطیِ تعدادی...
بلکه، زمانی یک انسان به یک ذره از حقیقتِ این بزرگواقعه نزدیک میشود که درک کند مراسم سالانهی عاشورا فقط یک یادآوری است و پی معنای واقعی آن در خود آن باید گشت.
254
Repost from بهرام هیمه
هیهات منا الذله!
تنها گریهای که پس از آن نه سر دردی داشت و نه حال آدم را خراب کرد، گریه برای حسین بود. این تجربهی همگانی است.
گریه برای حسین عجیب است، بیدارکننده است، آرامبخش است، عاشقانه است و دل را به ملکوت میرساند.
آنانی که با حسین ناآشنا هستند، این گریهها به نظرشان عجیب میآید، ولی با اندکی معرفت از او، متوجه میشوند این لطف از جانب خود اوست، این گریه را خود او میبخشد، سنگدلترین آدم، بسیار بهآسانی به گریه میافتد. واقعا این گریه چه رازی دارد؟ من کسانی را میشناسم که با تکرار سه بار اسم حسین اشک بر چشمانشان جمع میشود. این نه از پرهیزگاری است و نه از معرفت بسیار.
اهل بیت پیغمبر علیهالسلام، همه کشتی نجاتاند، اما کشتی حسین سریعتر و وسیعتر است، برای همه جا دارد و عوام و خواص را زودتر به مقصد میرساند.
به قول مشهور، امام حسین تنها امام خوبان نیست.
آنانی که امام شهید را دوست میدارند، خود دوستداشتنیاند. دلهای مهربانی دارند، استوار و سرسختاند، عدالتخواه و انقلابیاند و هرگز تسلیم نمیشوند!
254
میگوئید چرا چهرهی خودت را نمیکشی؟
- میکشم، میکشم.
اینی صحیح است؟
این منام، من اینام.!
254
انسان در نبودِ احساس برتری دوام نمیآورد.
او همواره به دنبال چیزی است که بتواند این احساس را برانگیزد و به او این قابلیت را بدهد که وجودش را از دیگری بهتر و برتر بداند. و آنطور که دیده میشود پیدا کردن این دلیل چندان هم دشوار نیست. چنانچه بهانه های فراوانی از قبیلِ؛ قومیت، ملیت، نژاد، دین، مذهب، درجهی تحصیلی، رنگ، قد و...هزارانِ دیگر برای ارضاء این خواسته وجود دارد و میتواند حد اقل به یکیدوتا از آنها چنگ بزند و ثابت کند که از چنین لحاظی برتر از دیگران است.
شما هرگز نمیتوانید کسی را که با تمام قوا به مذهباش چسپیده و تقلا دارد از این مسیر به ابراز برتری و بیان اینکه «باورِ من درست و برتر است» بپردازد، از باور های افراط گرایانه و هرچند پوچ و بی بنیادش منصرف کنید.
آن بیچاره به آخرین امید چنگ زده است و نمیداند اگر مذهب نباشد با آنهمه کمبودی و پستی های متباقیاش چهکند.
او نمیداند اگر با همین آخرین امید نتواند حق بودنِ خود و باورش را بر دو آدمِ دیگر تحمیل کند چطور و چگونه در جهانی که بر کسی برتری ندارد زندگی کند.
همانطور نمیتوانید فیلسوفی را که به دلایل فلسفی و علمیاش برای درک جهان اتکا کرده، زیبا رویی را که به بلندیَ مژه و جادوی چشمانش، قوم پرستی را که به پشتون وتاجیک یا هزاره بودناش خوش است و...
254
گرمِ قصه بودیم که یکبار به فکر فرو رفت. یک دفعه دوید رفت مبایلش را گرفت و تند تند یک چیزی تایپ کرد.
متعجب نگاهش کردم و گفتم چی شده؟
گفت : شعرم آمده بود!
254
این چه تیغ است
که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که " تو در خون منی "
بهتان نیست!
هوشنگ_ابتهاج
254
Repost from N/a
پیشتر، اگر کلمهی "سراب"را میدیدم، در ذهنم چیزی شبیه یک فریب ساده شکل میگرفت حیلهای بیپرده، بیآنکه حتی زحمت پنهانکردن خود را به دوش بکشد. یک خطای روشن، قابلفهم، تقریباً بیگناه.
اما حالا نه. حالا این کلمه مثل یک لکه در چشم مینشیند. هر جا که میبینمش، چیزی در من فرو میریزد اندوهی بینام، سنگین و بیدلیل، انگار که سراب دیگر یک تصویر بیرونی نیست، بلکه به درون من مهاجرت کرده باشد و آنجا مانده باشد.
موسوی
