سرابْ
رفتن به کانال در Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
254
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
254
من که مُردم، اطاقم را کودکستان بسازید.
نقاشیهایم را به دیوارهای کوچه، روی پارچهٔ سیاهِ مردهداری بزنید. کتابهایم را در چهارراهی بگذارید و دفترهای یادداشتم را به جویبار بسپارید.
پنسلهای نقاشیام را هم به کودکانِ کودکستان بدهید تا با آن خانه بسازند و پنسلپاک های میوهایام را به درخت بیاویزید.
حالا که میبینم، به جواهراتم، حتا به گردنبندی که نگین فیروزهای دارد هم دلبند نیستم. پس آنها را نیز به عتیقه فروشی بدهید، شاید روزی آنان که هدیهٔشان داده بودند پیدایشان کنند.
وقتی مُردم، سجادهٔ آبیام را جایی همیشه هموار بگذارید. دوست دارم مردم روی آن سجدهٔ شکر کنند و به آسمان نگاه کنند. تسبیح سبزم را بهدست یک دختربچه بدهید تا به گردنش بیندازد و فکر کند که گردنبند است. لباس تاجیکیام را بگذارید مردم ببینند و فکر کنند که من تاجیک بودهام، چادرِ هزارهگیام را هم ببینند و فکر کنند که من هزاره بودهام، لباس گند ام را ببینند و فکر کنند که پشتون بودهام. اما آنوقت لباس ارغوانیام را با گلهای سفیدش نشانشان بدهید و بگویید که او از قومو تبار طبیعت بودهاست.
لباسِ سبزم را با گلهای گِردش سرِ راه بیندازید. شاید گلهای کوچکش بزرگ شوند و بازتر بشکفند. چادرِ آسمانیرنگم را همراه با کشِ مویام به تناب بیاویزید تا همرنگ آسمان بمانند. عینکم را هم در کودکستان بگذارید، آخر کودکان همیشه آرزو داشتند به عینکهای من دست بزنند. پس بگذارید به آرزویشان برسند، حتا اگر در مرگ من.
به دوستانم نامه بفرستید و بگویید؛ او خوابیده. بگویید او خوابیده و گفته بیدارم نکنید.
254
دوستم میگوید دفعاتِ اولی که مرا میدیده فکر میکرده آدم عجیبی هستم. از آن عجیبها که آدم وقتی میبیند ناخواسته ته دلش یک طوری از او میترسد.
میگوید وقتی نگاهش میکردهام فکر میکرده آنسوی وجودش را میبینم و میفهمم که به چی فکر میکند. برای همین کوشش میکرده زیاد با من روبرو نشود.
اولین باری که با او دست داده بودهام هم سبک سلام دادن و دست فشردنم برایش بسیار عجیب میآمده، چون خیلی محکمتر و جدیتر از حد معمول دستش را فشار داده بودهام.
این دوستم که در آن زمان کتاب 1984 را میخوانده، میگوید وقتی عینکت را جابجا میکردی فکر میکردم شبیه او براین «یک شخصیت در آن کتاب» هستی و جدن تحت تاثیرت قرار میگرفتم.
این حرفش در موردم جالبتر از همه است که میگوید «وقتهایی که وسط درسو بحث دستت را بالا میکردی و از استاد سوالهای ملابندک میپرسیدی، بیشتر ازت میترسیدم...»
254
مثل این کودکان همسایه که کنار دروازهٔشان منتظرند تا موتری از چهارراهیِ کوچه بچرخد و پدرشان از آن به سمت خانه پیاده شود، منتظرند تا آنوقت بدوند و سودای پدرشان را از دستشان بگیرند و بیشتر منتظرند تا چیزی را پدرشان بهدستشان بدهند و بگویند که برای تو خریدم.
مثل اینها، وقتی کسی میرود شهر، میرود خرید یا هرجایی. دوست دارم برایم چیزی را سوغاتی بیاورند.
این انتظار گاهی حتا وقتی مادر میرود دوکان و برمیگردد هم پیش میآید. از مادر میپرسم برای من چهآوردی؟ گاهی یکچیزی آوردهاست و من هم شبیه آن کودکان همسایه خوشحال میشوم. گاهی هم یادشان میرود...
منو این کودکان همسایه چقدر شبیهِ هم هستیم.!
254
سرم بازار مسگرهاست، دلم در چنگ بربرهاست
چنان با خود گلاویزم، درونم جنگ زرگرهاست
نه میلی به سخن دارم، نه مشتاقم به خاموشی
که روح و جانِ پریشانم بلاتکلیف باورهاست
امیدم به نگاهی نیست، دلم را دلبخواهی نیست
در این بازار رسوایی که دل کالای دلبرهاست
؟
254
در کتابچهٔ یادداشتم یک متن نوشته بودم. دیدم حوصله نیست ازسر تایپ کنم، عکسش را فرستادم برای هوشمصنوعی گفتم برایم متنش کن.
گفت: این عکس کمی کدر است، شفافتر عکس بگیر.
یکی دیگر برایش فرستادم شفافتر.
گفت: این شفاف است ولی یکمقدار دور است. کمی از نزدیک عکس بگیر.
یکی دیگر گرفتم که از نزدیک بود و فرستادم.
گفت: هنوز هم نمیشود واضح تبدیل به متنش کنم، اینبار صفحه را به چند قسمت تقسیم کن بعد جدا جدا عکس بگیر و بفرست.
همان کار را کردم و فرستادم.
اینبار گفت: وای...عزیز.! حالا که عکس هم شفاف است و هم از نزدیک، معلوم میشود که مشکل از نوعِ خط است. بسیار عذر میخواهم اما این خط بسیار پیچیده است و من نمیتوانم کلمات را تشخیص بدهم...
اینجا بود که صدای ترقترق کردنِ قلبم را شنیدم. آه، خطم! آه، قلبم!
اوسو شوید که من میخواهم خطاطی یاد بگیرم.
254
روزهاست یک چیزی در گلوم گیر کرده. نمیتوانم قورتش بدهم، بسیار سنگین است. دلم نبودنِ این چیزِ لعنتی را میخواهد. دلم زیستن میخواهد، دلم ادامه دادن میخواهد، دلم بسیار زیستن میخواهد.
عصر پنجشنبه فقط برای اینکه پنجشنبه بود و دوست نداشتم در روزی از هفته که عاشقش هستم افسرده باشم، آنقدر قدم زدم که کوچهها تکراری شدند و پاهایم از رمق افتاد. این روزها موسیقی گوش میکنم، قدم میزنم، شعر میخوانم، میرقصم، شیرینی های خوب میخرم، و روزها را کنار هم میچینم که شاید بشود همهچیز را دوباره روبراه کرد. که شاید بشود دوباره سر حال شد و بسیار امیدوارم این لایهٔ اندوه از سرم کنار برود. اینروزها بیشتر از هر زمانی میلِ به زیستن را در خود میبینم، و اینرا که چقدر تقلا میکنم.
جمعه دیوانهوار کتاب خواندم. آنقدر خواندم که نفهمم عصر جمعه چطور سر میرسد، آنقدر خواندم تا کتابی را که صبح شروع کرده بودم تمام شد...
254
بلی، ما موجودات عجیبی هستیم.
زندگیهایمان از صبحهای جمعه ادامه پیدا میکند و به عصرهای پنجشنبه ختم میشود.
از پسِ ناامیدیها، اگرچه آهستهتر اما سبزتر میروییم.
میروییم زیرا که چارهای جز دوباره سر بلند کردن نداریم.
