سرابْ
رفتن به کانال در Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
254
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
254
یک کتابِ بسیار خوب را خوانده راهیستم.
ازبس خوب است، ازبس خوب نوشته و ازبس کلمات خوب استفاده کرده آدم کیف میکند.
وسطهای خواندن یکدفعه قهقهه میزنم و میکوبم به میز و دیوار. خواهرم نگران است که وضع روحیام بیسور شدهاست.
254
خاورمیانه را به تقلید از
چشمان شرقی تو ساختهاند؛
پر التهاب،اندوهگین،خسته و زیبا...
•نزار قبانی
254
در گوشهٔ حویلی نشستهام. مثل یک تکهکاغذِ مچاله، مثل کودکی که در شلوغی شهر گمشده و میداند کسی دنبالش نخواهد گشت. آسمان شهرمان سنگین و ابریست، ابرهای تیرهای که ماهرا آنطرف سیاهیشان کشتهاند.
مادر نزدیک میآید و قدمهایش از دیدن من آهسته میشود. گویی بهخاطر تاریکی در نگاه اول در نظرش چیز دیگری آمده بودهام.
کنارم مینشیند، به شوخی میپرسد که چهام شده. میگوید؛ میفهمم که یکگپی در دلت است. و میگوید که آنگپ را برایش تعریف کنم. میفهمم که شوخی میکند، یا شاید هم حس کرده باشد که چیزهایی، چیزهای زیادی در دلم تلنبار شدهاند و باید به کسی بگویمشان. اما چیزی نمیگویم و میخندم.
چند ماه قبل، یکروز که موآنا برای اولین و آخرین بار گریه کردنم را دیده بود، آن روز هم در حین گریستن میخندیدم. موآنا میگفت؛ نخند مرا میترسانی...
حالا هم، اگر مادر میدید، اگر اینجا که نشسته بودم آنقدر تاریک نبود و میدید که گریه کردهام و همچنان میخندم حتمن میترسید. حتمن بسیار نگران میشد. اما او نمیتواند برق اشک را روی گونههایم ببیند. اینجا که من نشستهام و دنیای درونِ من، آنقدر تاریک است که وقتی گفت؛ آدم باید با مادرش هرچه در دلش است را بگوید...» نتوانست ببیند چانهام از زور بغض لرزید.
مادر ساده است. وقتی خندیدم باور کرد که حالم خوب است و حتا نتوانست بریدهگی های دمو بازدمام را بشنود...
۹:۳۲دیشب
254
Repost from در سایه سَرو
این پشک زیبا و ناناژ، پشک حوریا خانم است؛ و از آنجایی که ایشان هیچ چیزی به ذهنشان نمیرسد و هیچ اسمی در دهانشان نمینشیند، شما لطف و مرحمت کنید و این موجود پشمکی را با اسم «پشک» بپذیرید.
254
خواهرم میگوید چرا نقاشی نمیکشی، چرا فلان عکس را که گفته بودم دو سال است که نمیکشی، چرا فلان چیز را که وقتی خورد بودی و میگفتی کلان شوم میکشم، نمیکشی... آه، لعنت بر این گفتن گفتن و نکردن.
خدا مرا ببخشد که چقدر قولها دادهام و عمل نکردهام. دهها عکس و مدل و نمیدانم چطورکایی هست که به صاحبش وعده دادهام بکشم، و نکشیدهام. حتا قصد کشیدنش را هم ندارم.
حالا به این فکر میکنم که اگر روی این هنرک نقاشیام کار میکردم، یعنی صحیح آدم وری کار میکردم خدا میداند چقدر خوب میشد.
به گفتهٔ یک دوست که؛ ناسپاس بودن که شاخو دم نداره.
پ.ن: اگر روزی بهشما هم در موردی قول دادم، زیر دلتان زیاد روی این قولمان حساب نکنید. حقِ قولتان را از حالا ببخشید.
254
- تو همو.... مره ندیدی، گمش کدیم؟
- نی مه.... تره کجا ببینم.
- یگاندفعه میری اتاقم، گفتم ممکن است گرفته باشی.
- نییی مه به وسایل شخصی مردم کار ندارم.
البته بهغیر از کتابهایشان.
254
چشمهای تو، به دریا میماند.
نه. به جنگل، به دشت، به کوه، به شرشره یا نمیدانم شاید به آخرین طبقهٔ یک آپارتمان میماند.
هرچه هست آدمرا میگیرد. آدمرا هراسان میکند، این چشمهای تو آدم را تهدید به سقوط و غرق شدن میکند.
254
مهتاب به نیمِ آسمان رسیده است. پنجره بازاست و نور رنگپریدهٔ ماه روی قسمتی از خانه، روی قسمتی از من میتابد. سگانِ ولگرد در کوچه عوعو میکنند و سکوت مرگبار شبرا تحملناپذیرتر میکنند. نور ماهِ کامل که روی من افتاده، این دستِ من چقدر رنگپریده مینماید. چقدر تهی از ذرهای جریان در رگها و چقدر کرخت است. دستم کرخت است، تنم، احساساتم و تمام وجودم کرخت است. احساس یخزدگی میکنم، در سرم انگار آسیاب را روشن کرده بودند و حالا دوباره خاموشش کرده اند. اینطور که صدایی موهوم، صدایی که دیگر نیست، مدام در سرم کش پیدا میکند و انتهایش گویی به نیستیِ من خواهد انجامید.
کلهام را دست دست میکنم، اما این لعنتی میتواند فکر کند، فکر کردن را بلد است. به این فکر میکنم که این اواخر چقدر رویاها و خوابهای من آشفتهاند، چقدر نیمههای شب من از خواب میپرم و چقدر در این نیمههای شبی که از خواب میپرم زمان کشدار میشود. دقیقهها به طول ساعتهای تابستان و ساعتها به طول روزهای رمضان میرسند.
من در این نیمههای شب که از خواب میپرم نمیدانم چند ساعت، نمیدانم چند روز و نمیدانم چند ماه را از این پهلو به آن پهلو میغلتم. هذیان میگویم، به خوابها و بیداریها لعنت میفرستم و چشمهایم در تاریکی گم میشوند.
ایننیمههای شبی که از خواب میپرم از تمام روز طولانیتر و کشدارتر است. من در تمامروز میتوانم بخندم، قدم بزنم، شعر بخوانم، غذا بخورم، گل ببویم و احساس خوشبختی کنم. و لذت ببرم. اما با این نیمههای شب نمیتوانم کاری کنم. زورم به آن نمیرسد. این نیمههای شب گویی قصدش تنها چیزی که دارم است. گویی قصدش همین جانِ نیمهازدست رفتهٔ من است.
