سرابْ
رفتن به کانال در Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
254
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
254
مشترکین یک کانال 999 بود.
جاین که شدم 1k شد.
یک احساس مهم بودن کردم باز مچم چرا یادم از اینی استادمان آمد که یک روز واژهٔ موهبت را به معنای ابهت توضیح داده بودند.
خلاصه اینکه ها، ورودِ ما به این کانال هم موهبت بود و مایهٔ ابهت.
254
کاش شما یک پرنده بودید، کاش شما میتوانستید بیایید در این شهر. کاش همچو این گنجشکی که صبحها دمدمهای پنجرهام مینشیند و آواز میخواند، میتوانستید به من نزدیک باشید. کاش میتوانستید ساعتها برایم حرف بزنید و کاش مثل یک نسیم بودید...
قسمتی از آن نامه
254
Repost from N/a
انسانها وقتی چیزی را میخواهند دوست دارند آن را بالفعل داشته باشند و الا هرچیزی را میتوانند بالقوه انجام دهند.
من هرشب به صورت بالقوه میتوانم به ماه سفر کنم. هرشب یک سناریویی در ذهنم میسازم، با کلی اتفاقات خوب و بد، که شخصیت اصلی خودم هستم و همیشهی خدا هم قهرمانم. هرشب در دل جنگلهای آمازون هستم و از طبیعت وحشی و مارهای آناکوندا فرار میکنم. ولی این، به اصطلاح تخیل، جای تجربه را خواهد گرفت؟
شما مفهوم آزادی را در نظر بگیرید، چه ارزشی دارد وقتی سالهای متمادی از پشت پنجرهی یک عمارت به علفزار خیره شوی؟ وقتی نتوانی وزش باد را روی صورتت احساس کنی؟ وقتی نتوانی انگشتانت را روی سبزهها بکشی؟ وقتی نتوانی به دوردستها ببینی؛ به افق ببینی یا طلوع آفتاب را تجربه کنی؟ یا حتا نتوانی روی زمین دراز بکشی؟ اینجا تفاوت مضحکی وجود دارد، میان "توانستن" و "انجام دادن". وانگهی هرکاری جز تجربه کردن، شبیه حلوا حلوا گفتن است تا دهانمان را شیرین کنیم.
این ایده را در نظر میگیرم و به این میاندیشم که وقتی با زنها از آزادی حرف میزنیم، چه فکری میکنند. چون طولانیترین مسافتی که روزانه طی میکنند، فاصله حویلی تا آشپزخانه است. این نوع گفتن از آزادی چهقدر شرمآور است. باز شرمآورتر از همه این که فکر کنیم، با تبریکی دادن روزهای خاصی مثل روز مادر و دختر و... بالای آنها منت خواهیم گذاشت و باید ذوق کنند.
پ.ن: از بیهودهگوییهای نیمهشبی.
254
منو تو، همهمان یکبهیک
خاطرهای خواهیم شد
در دلِ دفترکی فرسوده
در ورقهای سیاه افتاده
در اتاقی که دگر نیست
در زمانی دیر و دور...
همهمان، خاطرهای خواهیم شد
254
منو تو، همهمان یکبهیک
خاطرهای خواهیم شد
در دلِ دفترکی فرسوده
در ورقهای سیاه افتاده
در اطاقی که دگر نیست
در زمانی دیر و دور...
همهمان، خاطرهای خواهیم شد!
254
ای آنکه به مزار آمدهای!
ابرو بادو خاکبادو طوفان زرد درکارند
تا تو را از مزار آمدن بپشیمانند...
254
چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
فروغ فرخزاد#
254
متنی را که صبح عجلهای و سرسری نوشتهام دوباره میخوانم. چندین جای اشتباهی دارد اما، اما ولگه بروم ویرایشش کنم ای.
254
مدارس با ما چهمیکنند
حدود شانزده ماه قبل زمانی که تازه رفته بودیم مدرسه، اتفاقن جمعی که ما در آن بودیم یعنی همصنفیهایما بهشکلی نسبت به بقیهٔ شاگردان مدرسه شرورتر، سرکشتر و سرخودتر بودند. تقریبن همه، از انضباط گرفته تا استادان مدرسه از ما شکایت داشتند. در هر جلسهای مسئلهٔ ما در میان بود.
یکی از استادان مدرسهٔمان، از آن هیولاهای سفیدپوش است. تنها تفاوتش ایناست که از طرف دولت بهاش صلاحیت ندادهاند که در کوچهوبازار بر سر زنها دادو فریاد بکشد و مردم را بهزور بهبهشت ببرد. البته که ایشان تا توان دارند به این وظیفهٔشان عمل میکنند، فقط داغدار است که مردم از او نمیترسند.
این استادمان اولها که میآمد در صنفمان؛ چنان توحشی نشان میداد، چنان به تندی و خشونت با دختران برخورد میکرد که سابقه داشت هر روز یکیمانرا به گریه بیندازد.
یک حرف همیشه سرزبانش بود؛ میگفت ما دورههای قبلی و صنفهای قبلی را هم که مثل شما شرور بودند اصلاح کردیم و شمارا هم اصلاح میکنیم.
حالا، یکسالو چندی که میگذرد صنفما هنوز یکی از شرورترین صنفهای مدرسهاست. نمایندهٔمان «کسی که باید گزارشِ شاگردان بینظم را به اداره بدهد» از بقیهٔمان هم شرورتر است و به این ترتیب دستِ اداره و مرکز از شناسایی منبعمان کوتاه میماند.
مدارس میخواهد زنان خوب تربیت کند. میخواهد زنانی سربهزیر، فرمانبردار و زنانی که خوب شوهرداری و اولادداری کنند تربیه کند. میخواهند که ما رمان نخوانیم، به هیئتهای خارج از مدرسه خودمانرا درگیر نکنیم و فقطوفقط به مدرسه و فقه و حدیث بچسپیم.
امسال دوباره شاگردانِ پایهٔجدید جمع شده و ما امیدواریم استاد..... آنهارا هم اصلاح نتواند.
254
یکی از ما پرسیده بود که چرا اصلن عکس نداری؟
ما به این فکر میکردیم؛ نه خواهری داریم که یگانذره عکسگرفتن یاد داشته باشه، نه رفیقی، نه...
ما همیشه وقتی عکسهای حوریا را میبینیم بسیار غبطه میخوریم.
254
این یک صحنهٔ غمانگیز نیست!
این یک حالت عادی در شخصیت ما است. میتوانید بهاش بخندید! جدی میگویم.
کمنتهایتان بیخی ما را نسبت به خودمان نگران کرد.
