فِرِیڪّــســ🦢
رفتن به کانال در Telegram
206
مشترکین
-224 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
دل کوچکی داری و غمهایی بزرگ.
چارهای نداری جز اینکه غمت را جاهای دیگر پنهان کنی؛ مثلاً تهِ چشمهایت، پشتِ خندههایت، در سکوتِ ناگهانت، در گریههای دور از چشم.
عیبی ندارد اگر آغشته به اندوهی. کسی ابر را سرزنش نمیکند اگر تیره باشد و نبارد.
#دلنوشته #فریکس_فروتن
قسمت شانزدهم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
دست آن زن را گرفت و تا خانه اش برد
پشت در آقای با لباس رسمی دید که با دیدن آنها با شتاب درب را باز کرد و با یسنا کمک کرد
یسنا با دیدن زیبای و جذابیت خانه دهنش باز مانده بود
زن را روی نیمکتی نشاند و دید که زن به نفسک افتاده است
_من.. مش..کل ت ت ت تنفسی دارم .. اکسیجن مرا..
یسنا فهمید و با عجله آکسجین دهنی کوچک را از روزی میز برداشت و به دهنشان فشرد
کمی آرام شده و لیوان آبی را به دستش داد ولی با لرزش دست آن زن تمام آب روی لباس یسنا خالی شد
زن با شرمندگی گفت
_خیلی معذور دخترم آب از دستم روی لباست افکنده شد
یسنا لبخندی زد و گفت
+مشکلی ندارد گپ بزرگی نیست به فکر این مساله های کوچک نباشید به فکر سلامتی خود باشید هر جا که میروید این اکسیجن را هم با خود حمل کنید
زن به مهربانی اش لبخندی زد و گفت
_کاش یک فرشته ای مانند تو ما هم در خانه داشتیم
یسنا لبخندی زد
+باید خانه بروم مادر بزرگم به تشویش خواهد شد
زن احساس تنهای را حس کرد
_اگر دست من بود هیچ وقت تو را از خودم دور نمیکردم ولی شرایط ات را درک میکنم باشد دخترم ولی لباست خیس است
+راه نزدیک است مشکلی ندارد
_نه دخترم اینطور نمیشود از لباس های اصیل برایت بدهم
+اصیل؟
_نوه ام است اتاق اش بالا سمت چپ است از داخل کمد اش یک تیشرت بردار به تن کن مردانه است ولی چاره ای نیست
+همینطور میروم مشکلی نیست
_نه دخترم نمیشود همین اتاق بالای است
برخاست و از پله های تخته ای به رنگ قهوه ای بالا رفت
دو اتاق یکی سمت چپ و یکی سمت راست بود
در اتاق سمت چپ را باز کرد
بوی عطر تلخ بینی اش را احاطه کرده بود
چند بار نفس کشید چرا که عطر تلخ برایش خوشآیند بود
#ادامه_دارد
قسمت پانزدهم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
_اسمت چیست دخترم؟
یسنا با جمله آن زن تکانی خورد و گفت:
+یسنا هستم، ببخشید متوجه حضورتان نشدم
_چقدر زیبای دخترم، خداوند به مادر و پدرت ببخشاند تو را
+تشکر ولی مادر و پدرم فوت کرده اند
زن با شنیدن جمله یسنا بغض کرد و گفت
_تسلیت عرض دارم کی فوت کردند
+ده سال پیش درست وقتی که من در هیاهوی خوشی زندگی خود بودم قصد سفر به خارج از کشور را داشتیم ولی در دریای سیاه آنها غرق شدند و من یتیم ماندم
_لهجه ات فرق دارد از مشهد هستی؟
+نه خاله جان من افغان هستم بخاطر تداوی مادر بزرگم اینجا آمدیم
_حرف از زیبای دختران افغان شنیده بودم ولی باور نداشتم تا اینکه امروز تو را دیدم
+تشکر
_منم بیست ساله قبل تنها فرزندم با تنها عروسم رو از دست دادم فعلا با تنها نوه ام زندگی میکنم
+تسلیت باشد
_ممنون دخترم
+زندگی است دگر گاهی در خوش ترین لحظه ها زندگی برایت پوچ و بی معنی میشود ولی هیچ وقت امیدم را به زندگی از دست ندادم میدانم که یک روز زندگی برایم خوشی را نصیب میکند من ایمان دارم
زن لبخندی زد و گفت
_خیلی خوبست دخترم که امیدت را از دست ندهی من به تو افتخار میکنم
یسنا لبخندی زد
چقد دقیقه دیگر هم نشسته بودند که زن مهربان گفت
_دخترم مرا تا خانه همراهی میکنی پروین دیر کرده است من خسته شده ام
+البته کجا است خانهی تان
اشاره کرد به خانه روبروی پارک و گفت
_همین روبروی است دخترم
یسنا با دیدن نمای خانه دهنش باز ماند
چه خانه زیبای الحق که زیبا بود
دست آن زن را گرفت و تا خانه اش برد
#ادامه_دارد
و یادت بماند عزیزِ من؛
او میدانست بیش از توانت داری رنج میکشی،
اما نخواست تسکینت دهد…
#دلنوشته #فریکس_فروتن
و یادت بماند عزیزِ من؛
او میدانست بیش از توانت داری رنج میکشی،
اما نخواست تسکینت دهد…
#دلنوشته #فریکس_فروتن
و یادت بماند عزیزِ من؛
او میدانست بیش از توانت داری رنج میکشی،
اما نخواست تسکینت دهد…
#دلنوشته #فریکس_فروتن
ترک کردن، همیشه به معنای دوست نداشتن نیست.
گاهی آدمی را ترک میکنی، اما هیچکس هرگز توانِ پر کردن جای خالیاش را ندارد؛ زیرا بعضی آدمها از زندگی میروند، اما از دل هرگز.
#دلنوشته #فریکس_فروتن
