فِرِیڪّــســ🦢
رفتن به کانال در Telegram
205
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
قسمت چهارم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
قلمم روی کاغد میرقصید که صدای درب شد
کتابچه ام را بستم و منتظر دیدم
بلای جانم بود
پسر کاکایم ( سمیع ) که گفته خودش دیوانه وار عاشقم بود
ولی من میدانستم که چه کثافت و پست فطرتی است
لحظه ای زمان و مکانم را درک کردم و تمام استرس در جانم میرقصید
لرزه ای خوردم تا میخواستم برخیزم که در چار چوب در نمایان شد
لبخند کثیفش مرا به دنیای دگر برد
برخاستم که گفت
___کجا؟ میخواهم امروز کار چند ساله ام را تمام کنم
آخرین بزاق دهانم را قورت دادن و گفتم
___نزدیک نمیشوی
خنده بلندی سر داد و گفت
___دگر کسی نیست که کمک بخواهی من و تو تنها هستیم و چه بهتر
از کنارش رد شدم و میخواستم فرار کنم
که از پشت موهایم را چنگ زد
___فرار میکنی؟
طرف اش سیل نکردم و مانند بت ایستادم
هر چه آیه قرآن که یاد داشتم در دلم خواندم
موهایم را رها کرد و از پشت گردنم آنها را کنار زد
برگشتم و با تمام قوتی که داشتم با لگد به شکمش زدم و پا به فرار گذاشتم
از خانه بیرون زدم و راهی برای پنهان شدن مییابیدم
به کوچه دگر پا گذاشتم و پشت دربی ایستادم و نفس های عمیقی میکشیدم
بر عکس میلم درب از پشت توسط شخصی باز شد و باعث شد داخل خانه شخص بی افتم
با ضرب پایم به زمین خورد و من از درد یه خود میپیچیدم
با آه و ناله خود گرفتار بودم که صدای شخص مقابلم مرا متعجب کرد
_این چه سر و وضعی است
خودش بود
نه نه امکان ندارد
این تقدیر است که هر بار باید مرا با او مقابل کند
باز هم غرق نگاهش شدم و همه درد هایم از یاد رفت
چقدر این بشر زیبا و دلبر بود
#ادامه_دارد
قسمت سوم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
هفت سال پیش که فقط هشت سال ام بود
دم خانه ایشان درب میزدم که یک روز مچ ام را گرفت
از موهایم گرفت و مرا تهدید کرد
که دیگر مانند هر روز این کار مضری را انجام ندهم
دگر از آن روز به کوچه یشان قدم نگذاشتم ولی حسی به من افکنده شده بود که صحنه را فراموش نکنم
امروز همان پسر و باز همان صحنه
در همین افکار بودم که صدای درب به گوشم آمد
_یسنا یسنا برخیز عزیزم که نان شام را صرف میکنیم
انگار از خواب بیدار شدم و از دروغ کش قوسی به خود دادم
داخل دهلیز رفتم و به همگی سلام دادم
سفره را همرای دختران کاکایم پهن کردم و همه شروع به نان خوردن کردیم
تمام افکار و ذهنم طرف آن پسر ناشناس بود
صدای پدر بزرگم مرا از افکارم خروج کرد
_یسنا در چه فکری؟ غذایت سرد شد
سرم را تکان دادم و شروع به نان خوردن کردم
دو روز گذشت
و من در خاطرات اش سیر داشتم
روز پنجشنبه بود
ساعت ۱ بعد ظهر
همگی رفتند خانه کاکای بزرگم ولی من بخاطر پدر بزرگم ماندم
چون پدر بزرگم از پسرش قهر بود و به خانه اش نرفت و من چون تنها نباشد و نان شب را برایش درست کنم در خانه ماندم
خانه در سکوت خفیفی قرار داشت
کتابچه خاطراتم را گرفتم و شروع کردم به نوشتن
"
گذشت!
پنج سال از آن دیدار گذشت
ولی حالا دوباره پیدایش کردم
آنوقت کوچک بودم نمیدانستم که عشق چیست ولی حالا دانستم که من در همان نگاه اول قلبم را باختم
و حالا...
"
#ادامه_دارد
قسمت دوم
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
در چشمانم نگاه داشت و من از این صحنه لذت میبردم
درست یادم از آن صحنه قدیمی آمد
وای خودش بود
همان بود
نه ، امکان ندارد !
باز در همان صحنه با او برخوردم
مانند اینکه آن هم مرا شناخت
ابروهای درهمش، جدا شد
چشمانش گرد شد
و صورتش خوشحال!
بر خلاف میلم دستش را به ضرب رها کردم و گفتم
+حالا دانستم که بهترین کار را کردم گمشو از جلو چشمانم وگرنه یکی مانند آن ضربه دوباره خواهی خورد
من که حتا نمیدانستم دارم چه خاکی بر سرم میریزم
این همه جرات از کجا به خرج داده بودم و این حرف ها چگونه از دهان من خارج میشود، دگر هیچ چیز نگفتم و با چهره برزخی به سونیا نگاه کردم
که مات زده به من نگاه میکرد
دستش را گرفتم و گفتم
+برویم
میخواستم به پشت سرم نگاهی بی اندازم
ولی... غرورم !
دم دکان رسیدم و با سونیا خرید کردم
وقت برگشتن نگاهم سمتش خورد
همنجا ایستاد بود و منتظر نگاهم داشت
چینی بین ابروهانم دادم و مستقیم نگریدم
از کوچه خارج شدم و سمت خانه رفتم
اولین کاری که کردم سمت اتاق خالی رفته و خودم را به خواب زدم
البته خواب نه !
تظاهر خواب برای دیگران و تحلیل و تجزیه صحنه امروز
به یادم آمد اتفاق هفت سال پیش را
خودش بود
ولی اینبار جذاب تر از قبل شده بود و همچنان قد بلند تر از قبل
درست به یادم بود
#ادامه_دارد
قسمت اول
رمان: #ماجراجوی_عشق
نویسنده: فریکس فروتن
شروع داستان
_یک ، دو سه بزن
زنگ درب خانه همسایه را زده و با عجله همرای سونیا پا به فرار گذاشتم
_یسنا دم خانه از این همسایه زنگ ندارد در بزن
+باشه راست میگی
همرای پا راست خود به در زدم و با سونیا دوباره فرار کردیم
به کوچه دیگه رسیده بودیم
خانه های لوکسی داشت
دم کوچه خانه سفید با سنگ های مر مری سفید دیزاین کرده بود
لحظه ای در دل گفتم
"کاش روزی من هم همچین خانه ای داشته باشم "
_یسنا بیا که دکان برویم زودتر خرید کنیم بس است شوخی
+فقط همین خانه ، به ولله که دگر دست بر میدارم
_باشه
اینبار زنگ را نزدم و همراه پایم میخواستم به در بزنم که درب باز شد و پایم به جان آدمی اصابت کرد
هنگ کرده بودم و مانند مجسمه ها خشک ام زده بود
سرم را بالا کردم پسری بود
با لباس افغانی سفید و عینک دودی سیاه
زلف هایش پریشان بود و زیر نور آفتاب برق میزد
نگاهم را گرفتم که عینک اش را برداشت و با چهره برزخی نگاهم کرد
چشمانش!
وای چشمان عسلی اش لرزه ای به جانم افروخت
در چشمانش غرق شده بودم
موهای خرمایش، چشمان عسلی اش و صورت سفید اش را هنوز به یاد دارم
حتا هنوز یادم است روی صورت اش جای زخم قدیمی بود
آن را هم خوب به یاد دارم
دستم را از پشت گرفت و به خود نزديک کرد
بوی عطرش نفسم را حبس کرده بود
درست در چشمانم نگه داشت
_دختر جان این چه کاری بود که کردی هوم، جواب بده
من که کلمات در دهانش ژرف مانده بود مات نگاهش داشتم
#ادامه_دارد
باید روی پیشانیام بنویسم :
حوصلهای برای معاشرت ندارم، اگر ضرورتی نیست از گفتگو با من امتناع کنید.
@Roman_firx
در سرت امروز بحث داغ آغوشم نبود
جمعه تعطیل است یا ما را زِ خاطر بردهای؟
#اشعار
@Roman_firx
در سرت امروز بحث داغ آغوشم نبود
جمعه تعطیل است یا ما را زِ خاطر بردهای؟
#شعر | t.me/roman_firx
دو قلب، دو سرنوشت و عشقی که هر بار دیر به هم میرسد... اما آیا پایان این ماجراجویی، وصال است یا حسرتی ابدی؟
گُنَّه کردم
نگاه کردم
رُخ محبوب را!
ز دنیای گذر ویران گشتم
چه سود!
#ماجراجوی_عشق #فریکس_فروتن
ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی، با هرکه خواهی یار باش.
- وحشی بافقی
قسمت سی و نهم
____چشم من حالا میروم برایت میخرم تو همینجا باش
نفس لبخندی زد و رفتن یوسف را تماشا کرد
یوسف به آن بر سرک رفت و مشغول خریدن پشمک شد
چشمش به نفس خورد که پیشش مئ آید
دیری نگذشت که ماشین سرخ رنگی به شتاب با دلبرش ( نفس ) تصادف کرد
یوسف انگار هنوز باور نکرده بود
لبخندش محو شد و پشمک ها از دستش به زمین افتاد
پاهایش یاری نمیکرد که پیش دلبرش رود و آن را در او حالت وخیم ببیند
چشمانش نظاره گر جمع شدن مردم دور بر دلبرش بود
به زمین افتاد و مریضی اش دوباره سراغش آمد
....
سالگرد فوت دلبرش است و سر مزارش اشک میریزد
دنیا به رویش وفا نکرد و تمام عزیزانش را گرفت
در این میان خواهرش الهامه با مسعود ازدواج کرد
اسما در جرمنی مهاجر است
و پدر بزرگش به دلیل مریضی قلبی روحش را وداع کرد
خود یوسف هم برای روح عزیزانش در مسجد دعا میکند
.
.
.
پایان*
#فریکس_فروتن
#سیاه_بخت
