fa
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

رفتن به کانال در Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
204
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
قسمت چهاردهم یوسف با سوال اسما جا خورد و گفت ____مانند همیشه ____استاد آن روز برایم گفتید پانزده سال را در یک اتاق سپری کردم خیلی کنجکاو داستان زندگی شما هستم می‌شود بیشتر آشنا شویم یوسف حالت اش از دست رفته بود و گفت ____متوجه نشدم اسما جان ____یعنی استاد با هم درد و دل کنیم یوسف که درک درستی از انسان ها و روابط نداشت گفت ____اگر برایت بگویم من دوست ندارم با کسی درد و دل کنم ناراحت میشوی اسما حالت چهره اش تغییر کرد و گفت ____استاد من فقط گفتم ... ____اسما جان من اینکه لحظه‌ای نشستم با تو درد دل کردم نمی‌شود که با هم دوست شویم من همان استادم و تو شاگردم من فقط کمی نصیحتت کردم بدون کدام جواب و حرف دیگری به صنف اش رفت او حسی به اسما داشت ولی نه اینکه با او دوست شود و وابسته شود یک هفته گذشت و در طول این هفته یوسف اسما را ندید و از طرف دیگر اسما که از حرف های یوسف بی حد ناراحت شده بود خود را کنج اتاقی زندانی ساخته بود حرف های یوسف یادش می آمد که عبادت کند آرام برخاست و وضو گرفت سجاده را پهن کرد و نمازش را ادا کرد از صنف پنج تا حال سجده نکرده بود صنف پنج هم بخاطر درسش که استاد امر کرده بود به بسیار سختی نمازش را مرتب ادا کرد و آخر دست هایش را بلند کرد اول تر از همه برای یوسف دعا کرد که او را تشویق اش کرده بود و دوم برای خودش شنبه فرا رسید و یوسف به صنف اسما شان داشت تکی تکی زد و داخل شد چشمش به نیمکت اسما خورد که خالی بود کمی نگران شد ولی به دست بیخیالی سپرد درسش را آغاز کرد که تک تک دروازه شد اسما داخل شد ولی به شکل دیگر #ادامه_دارد

قسمت سیزدهم اسما نارحت لب زد و گفت ____استاد در خانواده ما هیچکس نماز نمی‌خواند که من از او دلگرمی بگیرم و عبادت کنم یوسف نگاهی به اسما انداخت و گفت ____حرف های بچگانه میزنی اسما یعنی چی که دلگرمی نداری نمی‌شود که با تقلید از دیگران عبادت کنی عبادت اصلی در قلب انسان باید انجام شود باید به خدایت باور داشته باشی دلگرمی به خدا یعنی خوش‌بختی زندگی را ببینی تو به هر حال هستی خندان و غمگین باید شکرگزار باشی رسول الله ﷺَ فرمودند:   أَقْرَبُ مَا یَکُونُ الْعَبْدُ مِنْ رَبِّهِ وَهُوَ سَاجِدٌ فَأَکْثِرُوا الدُّعَاءَ.   انسان در حالت سجده به پروردگارش نزدیک تر است پس در این حالت زیاد دعا کن پس اول در قلبت عبادت کن و سپس سجده کن و از درد هایت ، خوشی هایت به الله بگو بهترین همراز است اسما که کوه سنگینی از روی دلش کم شده بود با خجالت گفت ____از کجا شروع کنم بدون درنگ یوسف گفت ____از خودت ... خودت را اصلاح کن دوست داشته باش و بپذیر بدون شک به الله خواهی رسید اسما لبخندی زد و گفت ____به حرف هایتان فکر ميکنم استاد ! یوسف سرش را تکان داد و از دانشگاه بیرون شد آهی کشید و با خود گفت کاش حرف هایم را درک کند و به آن عمل کند یوسف مسجد رفت و مثل همیشه روزش را گذراند فردایش سمت دانشگاه روان شد همینکه دانشگاه رسید اسما را دید که با یک پسر حرف میزند اسما متوجه یوسف شد و با لبخند سمتش آمد ____سلام و عليکم بر استاد عزیز یوسف مانند همیشه سلامی کرد و اسما گفت ____دیروز تان چطور گذشت؟ #ادامه_دارد

نظرات✍🫴

قسمت دوازدهم یوسف لبخند کوچکی زد و گفت ____اگر باز مثل دفعه قبل میخواهی وقتم را بگیری با یک تشکر کوچکی همینجا حرفت را بزن ولی اگر حرف جدی است باشد بعد از اتمام درس در حویلی منتظرم اسما آرام خندید و گفت ____نه استاد میخواهم همراهتان یک موضوع را شریک بسازم پس بعد از اتمام درس حتما پیشتان می آیم یوسف سری تکان داد و رفت در اتاق استادید بود که باز هم میوند کنارش نشست دوباره غرق قصه شد و دانشکده تعطیل شد در حویلی رفت و روی همان نیمکت همیشه گی نشست دیری نگذشت اسما کنارش نشست و گفت ____ببخشید استاد وقت تان را گرفتم یوسف گفت ____اگر حرف جدی ات را زودتر بگی خوشحال میشوم اسما ناراحت شد و دل نا دل لب زد ____استاد اگر یکی را به اجبار به دیگری بدهند گناه نیست یوسف با ابروهای درهم گفت ____بله که است حتا گناه بزرگی هم است ولی چرا چنین چیزی را بازگوی کردی ____استاد من از کودکی به نام پسر کاکای خود هستم ما دشمن دار بودیم و دشمن هایمان پدر و مادر پسر کاکایم را کشتند و آن هم فرار کرد و تاحال هیچ خبری از او نیست پدرم با بهترین شکل به دنبالش میگردد و از یک طرف آمادگی عروسی هم را می‌گیرند می‌گویند هم پسر کاکایت پیدا شود با زودترین فرصت ازدواج میکنی یوسف با گفته های اسما به فکر رفت و گفت : چقدر داستان آن پسر شبیع داستان من است ولی من از این شانس ها ندارم که کسی دنبالم باشد ____ولی استاد من پسری که تا حال حتا ندیدمش باز فراری هم بوده معلوم نیست چگونه پسری است من نمی‌خواهمش ولی بخاطر خانواده و رسم رواج باید قبول کنم ____حتما حکمتی نهفته است خودت را ناراحت نکن تقدیرت را دست الله بسپار اسما لبخندی زد و گفت ____استاد اندکی آرام شدم ____اسما جان چرا از درگاه حق خودت را دور میکنی این حرف ها را با خدایت راز و نیاز کن باور کن هم دلت سبک می‌شود هم راهی برایت می‌گوشد #ادامه_دارد

قسمت یازدهم روزهایش روان بود تا شنبه اسما را ندید و امروز روزش بود به صنف رفت و سلامی داد اسما هم بود بازهم بیرون از پنجره خیره بود دوستش با دستش فهماند که استاد آمد نگاه اسما سمت یوسف بود با خودش گفت چقدر این بشر زیبا و نورانیست خودش را تکانی داد و گفت همین مانده بود که از یک ملا تعریف کنم یوسف گاهی سمت اسما میدید و اسما هم نگاهش را حس میکرد ____خوب درس تان تمام شد پنج دقیقه به ساعت بعدی مانده اگر جای از درس ندانستید یا سوالی دارید بفرماید دخترکی که این روز ها شیفته یوسف شده بود برخاست و گفت ____استاد می‌شود کمی برایمان قرائت کنید خوب خیلی صدای خوبی دارید میخواهیم قرائت تان را بشنویم یوسف جا خورد و روی چوکی نشست و گفت ____چرا که نه‌ .... اعوذ به الله من الشیطان الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله.... وقتی چشمانش را باز کرد نگاهش سمت اسما خورد که محوش شده است زنگ تمام شد و خداحافظی کرد و بیرون شد روز ها گذران بود و اسما بیشتر شیفته یوسف می‌شود یوسف هم کم کم راه درست را برایش نشان می‌داد شنبه بود و اسما بی قرار ساعت دوم تا یوسف را ببیند زنگ دوم رسید و یوسف داخل شود اینبار پیراهن تنبان نخودی تنش بود و اسما ناخودآگاه چشمانش برق زد محو شد و در دنیای دیگری با یوسف سیر داشت یوسف نگاه سنگین اسما را روی خودش حس کرد درسش را داد و ساعت درسی اتمام یافت تا میخواست بیرون رود اسمش را از زبان اسما شنید رویش را دور داد و گفت ____استاد میخواهم کمی همراه شما حرف بزنم اگر وقت داشته باشید #ادامه_دارد

نظرات 🫴

قسمت دهم اسما با کمال تعجب گفت ____کارت تمام شد ما را تنها بگزار استاد منتظر من است یوسف از حرف های این دو خنده گرفته بود ولی در دلش خندید آخرین باری که لبخند به‌ لبانش آمده بود را به یاد ندارد ولی هر وقت می‌خندد در دلش می‌خندد بلاخره با اعصبانیت اسرا رفت و اسما کمی نزدیک یوسف نشست یوسف به چشمانش دید ولی از تماس به چشمانش لرزید و سمت دیگری دید ____حرف هایت را بگو ____استاد من بخاطر معذرت خواهی مزاحم تان شدم دیروز برخوردم با شما اشتباه بود خیلی معذرت یوسف آهی کشید و گفت ____سه ساعت به خاطر همین موضوع وقتم را گرفتی اسما که از حرف های یوسف تعجب کرده بود گفت ____یعنی معذرت خواهی ام را قبول نکردید؟ یوسف بلند شد و رو به اسما کرد و گفت ____من به سختی به این سن و قامت رسیدم من بخاطر حرف های مزخرف هیچکس خودم را ناراحت نمیکنم حرف ها و رویه های هیچکس برایم مهم نیست اسما من دنیای دیگری برای خودم دارم و از انسان های مانند شما تفاوت دارم من پسری هستم که پانزده سال شهر را ندیدم در یک اتاق سپری میکردم این حرف کوچکی نیست تو هر چه برای خود بگو ولی برای من هیچ ربطی ندارد امید وارم به آن حرفی که آن روز در صنف گفتم رسیده باشی اسما غمگین نگاهش می‌کرد و یوسف با بی حوصله گی راه مسجد را در پیش گرفت مسجد رفت و نمازش را ادا کرد دوباره خاطراتش را مرور کرد و اشک هایش هجوم آورد یادش آمد که پرنسی برای خود بود ولی زندگی سرنوشت دیگری برایش رقم زده بود آهی کشید و دوباره مریضی اش سمتش آمد جسمش بی حرکت ماند دهنش کج شد و مثل افراد فلج شده پلک میزد چشمانش را بست و بعد ازینکه به حالت عادی برگشت برخاست قرآن تلاوت کرد و در نماز خانه رفت پهلوی قاری دیگری نشست و شروع به درس دادن بچه های دیگر کرد اذان عصر را هم داد و نمازش را خواند #ادامه_دارد

قسمت نهم ____این چه جماعتی است که یکی دنبال حرف برای تحقیر دیگریست بخاطر چه بخاطر یک لبخند هر هر از برای خدا انسان باشید شما انسان نیستید یک مشت آدم بی عقل که دنبال تحقیر دیگری هستند دوباره نفس عمیقی کشید و همه با یک صدا گفتند ____معذرت استاد بخدا اشتباه بزرگی مرتکب شدیم هر تنبیه دارید ما انجام می‌دهیم یوسف چشمانش را مالید و گفت ____مهم نیست یکی بیاید درس قبلی را توضیح دهد یکی از دختران آمد و شروع به توضیح درس قبلی کرد یوسف روی چوکی نشست و دستانش زیر چانه اش گذاشت و با خود فکر می‌کرد فکر می‌کرد این زمانه چقدر بی وفا و خیانت کار اند حرف های با مزه این جماعت تحقیر کردن دیگری است تنفر اش بیشتر می‌شد که همان دختر گفت ____تمام شد استاد بلند شد و درس جدید را توضیح داد ساعت درسی تمام شد و در اتاق اساتید رفت دو ساعت دیگر تا رخصتی پهنتون بود کناری نشست و چند دقیقه تنها بود تا همان پسر ( میوند ) کنارش نشست شروع به حرف کرد و یوسف هم ناچار گوش به حرف هایش داده بود همه رخصت شوند و یوسف در حویلی دانشکده رفت روی چوکی منتظر اسما نشست همان دختری که امروز حرف از جذابیتش میزد کنارش نشست و گفت ____استاد چرا خانه نمی‌روید یوسف که درکی از کلماتش نداشت رو به دخترک اسرا کرد و گفت ____تو همیشه همینقدر فضولی دل اسرا شکست و غمگین لب زد ____نه استاد فقط پرسیدم چشمش به اسما خورد که سمتش می آید اسما تا اسرا دید گفت ____وای اسرا خانم مغرور اینجا چه می‌کند اسرا با بیخیالی گفت ____با استادم کار داشتم #ادامه_دارد

اشک از چشمان سیاه رنگش پایین می‌چکید آرام با دستان زخمی اش پاک می‌کرد دلش آنقدر از دنیا به تنگ آمده بود که وجد نداشت آرام پشت درب نشست زانو هایش را بغل کرد با خودش میگفت _چرا اینقدر من بدبختم... چرا هم‌دردی من ندارم‌... چرا ایقندر بی‌کسم من اشک هایش روانه بود و قلبش مملو از درد چقدر سخت است بی‌کس و تنها باشی چشمانش آرام بسته شد و همانطور به خواب رفت با طلوع آفتاب چشمانش را باز کرد و از جایش برخاست دم آینه خودش را دید سفیدی چشمانش به سرخ مبدل گشته بود او دختری بود که خودش همدرد خودش بود دست رویش را آب زد و از اتاق بیرون شد در آشپز خانه رفت و چای گذاشت خانه در سکوت قرار داشت و آرام کار هایش را می‌کرد به عنوان خدمتکار در خانه کار می‌کرد برعکس جایگاهش او دختری از خاندان پولدار بود ولی بخاطر اینکه مادر و پدرش زیر خاک بودند شده بود خدمتکار خانه ... شمس   تمام ظرف ها را با دقت شستم دست هایم خیس بود با گوشه‌ی پیراهنم پاکش کردم که ناگهان با صدای بلند دختر کاکایم ( جمیله ) تکانی خوردم در دلم بسم الله گفتم و به او دیدم _شمممس +بفرما _بفرما؟ دخترک دیوانه درست حرف بزن سه ساعت است دنبالت میگردم لال شدی که جوابم را نمی‌دهی نفس عمیقی کشیدم و گفتم +خوب چه کاری داشتی از موهایم گرفت و گفت _حرف من برایت ارزشی ندارد می‌گویم سه ساعت است تو را صدا می‌کنم آنقدر موهایم را محکم کشاند که آخ‌ام بلند شد و بدون کنترل داد میزدم +نکنن درد می‌کند..آخخ ... می‌گویم درد می‌کند ولی او بدون کدام فهمیدنی موهایم را محکم تر می‌کشید بلند تر داد زدم که برادرش به دادم رسید و موهایم را از دستانش رها کرد ابرو های برادرش درهم رفت و با اعصبانیت گفت _جمیله دیوانه شدی نمیبینی موهای شمس را کندی نزدیک تر شد و با اعصبانیت شدید انگشت اشاره را اش را بالا کرد _به او خدای پاک قسم اگر بار دیگر ببینم تو دست به روی موهای شمس بردی از من گله نکنی که چه کاری با تو انجام خواهم داد ... برو از جلو چشمم گم‌شو جمله نگاه اعصبانی به من انداخت و از آشپزخانه بیرون شد یک لحظه صورتم را خیس احساس کردم نمیدانستم چی وقت اشک هایم روانه شده بود موهایم را مرتب کردم و زیر شال پنهانش کردم پسر کاکایم ( جواد ) به من دید و گفت _خوبی سرم را تکان دادم و لبخند آرامی زدم +تشکر بعد از لبخند من لبخند کوچکی زد و گفت _کاری نکردم ولی قول بده از این به بعد هر کاری یا حرفی زد به من بگویی +باشه لالا جان نمی‌دانم چرا ولی بعد از گفتن این جمله ام لبخندش محو شد و ابروهایش درهم گردید _من لالا ات نیستم من را اشتباه خطاب نکن قلبم بدون کنترل شکست انتظار این حرف را از او نداشتم من او را مانند برادر خود می‌دانستم همیشه یاورم بود ولی رفتار آن هم عوض شد سرم را پایین کردم تا اشک چشمم را نبیند و آرام از کنارش رد شدم داخل صالون پاک بود ولی بازم اگر پاک نمیکردم زن کاکایم به داد میشد تمام خانه ر دوباره پاک کردم و کنجی نشستم و به استراحت پرداختم زن کاکایم از پله ها پایین آمد و چشمش به من خورد _اینجا چه میکنی برخیز برو اتاقم را پاک کن حله نفسی کشیدم و به اتاقش رفتم #بزودی #فریکس_فروتن

رمان جدیدم با نویسنده اهل قلم ( محمد سهیل بابک ) منتظر باشید اولین نشرش در این کانال است🫴

ریکشن ها کمه و باعث میشه مه فعالیتی نداشته باشم😕

زندگی برای هیچ کس به میل دلش نیست چرا که کسی شکر گذار نعمت خویش نیست و همیشه دنبال مال و نعمت های دیگران است بیاییم ز نعمت های خود قدر بدانیم و یادمان باشد که هیچ گاه به نعمت های دیگری چشم ندوزیم🫴

نظریات و ریکشن🫴

قسمت هشتم دیوار های آن اتاق شاهد تمام الم و دردش بودند آن روز هم به فکر کردن از اسما گذشت فردایش دوباره عازم دانشگاه شد صنف اولش را درس داد و از صنف خارج شد میخواست به صنف دیگرش برود که از پشت کسی اسم او را صدا زد رویش را دور داد که اسما را دید ____ببخشید استاد می‌شود حرف بزنیم یوسف با آبروی بالا زده گفت ____ساعت درسی ام است ____وقتی که رخصت شدم چه ____باید مسجد بروم اسما زیر زبانش با اعصبانیت گفت ____اگر امروز مسجد نروی زمین به آسمان نمیخورد یوسف شنید و در دلش خندید و گفت ____باشه منتظرت هستم وقتی که درس هایت تمام شد در حویلی دانشکده بیا اسما لبخندی زد و گفت ____تشکر استاد فعلا یوسف سری تکان داد و به صنف اش رفت هیچکس متوجه او نشد همه روی میز نشسته بودند و گرم قصه که دختری پشت به یوسف بود گفت ____فکر کنم ملا صاحب امروز در مسجد ختم قرآن دارند که نیامدند همه خندیدند و یکی دیگر گفت ____ولی خدایی مقبول و جذاب است حتا لنگی اش هم برایش مقبول می‌میزیبد ____وای خانم اسرا دل داده او هم به یک ملا باز همه غرق خنده یوسف از سر اعصبانیت نفس عمیقی کشید و محکم دروازه بسته کرد که همه لرزه ای خوردند سرجایشان نشستند و از خجالت و ترس میلرزیدند و سر شان پایین بود یوسف چند نفس عمیقی کشید و سعی در آرام شدن خود داشت لنگی اش را از روی موهایش برداشت و گفت ____خوب شد یا نه یا باز لباس های افغانی هم مشکل دارید دستش را روی میز کوبید و گفت #ادامه_دارد

قسمت هفتم همه به احترام بلند شدند و سلام کردند چشمش به دنبال اسما بود که به چوکی آخر نشسته و از پنجره خیره به آسمان میدید نگاهش را برداشت و درس را شروع کرد اسما که متوجه یوسف شده بود متوجه درس شد ____خوب شاگردان میخواهم بیرون از درس برایتان یک چیزی را بازگوی کنم ... حجاب در مورد حجاب میخواهم حرف بزنم ببینید ما مسلمانیم ولی از روی مد و فشن کافران ما لباس می‌پوشیم مخصوصا شما دختر خانم ها هرچه لباس تان کوتاه تر و باز تر باشد می‌گوید مد شده است و مشکلی ندارد این را بپوشم شما از یک بر خود را مسلمان میدانید و از یک بر بی حجابی میکنید به من هیچ مشکلی ندارد ولی باور کنید در آن دنیا تقاص خواهید داد شما دنیا دیگری هم دارید این دنیا وقت ما را امتحان می‌کند در آن دنیا تقاص می‌گیرد اسما به فکر فرو رفته بود و بدون اینکه عواقبش را نگاه کد گفت ____استاد خود مان فرق خوب و بد مان را می‌دانیم نیاز نیست شما ما را نصیحت کنید شما درس خود را بدهید بهتر است یوسف که از اعصبانیت پلکش میلرزید دستانش را مشت کرد دختر دیگری رو به اسما کرد و گفت ____اسما به استاد بی احترامی نکن نصحیت خوبی کردند بجای تشکری تو به آنها بی احترامی کنی اسما با اعصبانیت گفت ____تو بشین سر جایت چاپلوسی این ملا را نکن تا دیروز من بودم برای پسرا دلبری میکردم ... یوسف با اعصبانیت روی میز کوبید و گفت ____بس است بسسسس است و رو به اسما کرد و گفت ____باز یک روز به حرفم میرسی همینجا خط و نشان فعلا وقت همه خوش یوسف از صنف بیرون شد خیلی سخت ناراحت بود نمی‌دانست چرا ولی او بخاطر آن دختر ( اسما ) گفت تا شاید نظرش عوض شود و گیسو هایش از نظر نامحرم ها پنهان کند ولی نه برعکس برایش بی احترامی کرد با خود گفت حتا نگاهش هم نمی‌کنم دیگر ولی من به خوبی اش گفتم آهی کشید و کمی در شهر چرخید صدای اذان ظهر به گوشش خورد به همان مسجد نزدیکش نمازش را ادا کرد و تاکسی گرفت و مسجد خودش رفت تنها پناهگاهش که از کودکی در همین اتاق بزرگ شده بود #ادامه_دارد

‎⁨تقدیر_زیبای_من_۲_فیریکس_فروتن⁩.pdf4.73 KB

تقدیر زیبای من ♥️🦋_Firx Frootan.pdf9.12 KB

فانوس ( فیریکس فروتن ).pdf1.79 MB

واژه‌هایی که این روزها برای خودم دارم؛ خسته، سوگوار، پریشان…🖤