fa
Feedback
🐦‍🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳‍🌈

🐦‍🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳‍🌈

رفتن به کانال در Telegram

🌋𝘚𝘩𝘢𝘳𝘭𝘪𝘦 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘵𝘴 ^^ ⋆⁠♪ 💫 𝘛𝘩𝘦𝘺/𝘏𝘦 - 𝘈𝘳𝘪𝘦𝘴 - 𝘐𝘕𝘟𝘑 ✯🎓 🎸 𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘝𝘢𝘮𝘱𝘪𝘳𝘦 𝘓𝘦𝘴𝘵𝘢𝘵 𝘦𝘳𝘢 𝘊𝘦𝘳𝘵𝘪𝘧𝘪𝘦𝘥 𝘋𝘰𝘰𝘮𝘦𝘥 𝘠𝘢𝘰𝘪 𝘠𝘢𝘱𝘱𝘦𝘳🎖 میو؟ @Sharline_bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
196
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
مدت‌ها بعد لستات حس می‌کنه داره می‌میره و بعد متوجه عطش خون می‌شه. می‌فهمه که حتی بخواد هم نمی‌تونه خودش رو بیرون بکشه. بعد به این فکر می‌کنه که نیکی دیگه توی این دنیا نیست. ویالون. باید ویالون رو برداره. بعد توهم می‌زنه که داره با نیکی حرف می‌زنه. یاد خاطراتشون می‌افته. با خودش می‌گه اون (نیکی) حالا توی ذهنم زندگی می‌کنه. خودم هم دوست ندارم اون‌جا باشم. بعد حضور یک موجودی رو بالای سرش حس می‌کنه. یه اشعه‌ی نور قوی. خودش رو بالا می‌کشه و دستای اون هم بلندش می‌کنن و بعد مثل مگنس، این هم به لستات می‌گه بنوش. لستات از خونش می‌خوره. خونی که مثل آتش مذاب بوده. لستات ماریوس صداش می‌کنه و اون تأیید می‌کنه.

لستات تصمیم می‌گیره بره نئواورلئان و به گبریل هم این رو می‌گه. به نیکی و دستاش فکر می‌کنه و که اگه دست‌هاش رو با خودش توی آتیش نبرده بود می‌رفتم پاریس دنبالشون. گبریل ازش می‌خواد که قول بده هرگز خودش زندگیش رو خاتمه نمی‌ده. لستات می‌گه این تنهایی و غم گهگداری آزارم می‌ده اما فقط در همین حد نه بیشتر. گبریل بهش می‌گه دوستت دارم پسرم و همین لحظه که لستات متوجه می‌شه این ممکنه آخرین حرف‌هاشون به همدیگه باشه گبریل می‌ره. لستات حتی فرصت خداحافظی کردن با گبریل رو هم از دست می‌ده. مدتی گریه می‌کنه و بعد از غصه خودش رو توی زمین دفن می‌کنه.

لستات متوجه می‌شه گبریل یه نامه ازش مخفی کرده. می‌گیرتش و می‌خونه و می‌بینه روژه براش نوشته که کل خانواده‌ش از برادراش همسراشون و برادرزاده‌هاش همه توسط مردم روستا که به جمع انقلاب پیوسته بودن کشته شدن جز پدرش. پدرش هم توی نئواورلئانه. گبریل به لستات می‌گه که سراغ پدرت نرو و لستات عصبی می‌شه و به گبریل می‌گه برو. لستات خواب خانواده و پدر نابیناش رو می‌بینه که می‌خندن و ازش تشکر می‌کنن که به موقع برگشته پاریس و نجاتشون داده. (کاری که لستات تمام مدت می‌خواست بکنه، برگرده پیش نیکی و پاریس ولی نکرده)

ساعت‌ها بعد لستات از اتاقش بیرون می‌ره. گبریل بغلش می‌کنه. لستات می‌گه مقصر منم. از کی انتقام بگیرم؟ من اون‌جا رهاش کردم. بعد از این مکالمه‌های گبریل و لستات به حداقل می‌رسه. گبریل به لستات پیشنهاد می‌ده که برن آفریقا. بهش می‌گه همه چیزت رو ول کن. حتی به اسم هم نیاز نداری. لستات به این فکر می‌کنه که تمام این مدت داشت ذره ذره گبریل رو از دست می‌داد. گبریل می‌خواست آزاد باشه و این آزادیش بود. لستات نمی‌تونست مانع بشه هرچند می‌ترسید و دلش می‌خواست گریه کنه. رفتن گبریل با گم شدنش یکی بود چون هیچ راه ارتباطی‌ بینشون نمی‌موند.

نامه رو می‌خونه. النی نوشته آرماند از دیوانگی نیکی به ستوه اومده و زندانیش کرده و دست‌هاش رو بریده بعد ویالونش رو توی سلولش براش گذاشته. پنج روز بدون هیچ شکاری نیکی زندانی بوده. بعد نیکی از شدت درد و عطش ساکت شده. مدتی بعد همه‌ی کارهای آینده‌ش رو مرتب تحویل اون‌ها داده و گفته براش هیزم جمع و آتیش روشن کنن وگرنه تئاتر رو می‌سوزونه. آرماند دستور می‌ده خواسته‌ش عملی بشه. لحظه‌های آخر، نیکی ویالونش رو به النی می‌ده. می‌گه این رو به دست خالقم برسون و حین رقصیدن با همه خودش رو می‌ندازه توی آتیش و نابود می‌شه.

توی راه، روژه خبر از قریب‌الوقوع بودن انقلاب می‌ده و این که لستات نباید به هیچ وجه به فرانسه برگرده. توی آنکارا، النی از تئاتر برای لستات می‌نویسه که با نیکی درگیرن. توی دمشق نامه از النی می‌رسه که نیکی داره دیوانه می‌شه و روی صحنه انسان شکار می‌کنن و مردم دست می‌زنن براشون. هیچ نامه‌ای از روژه بهش نمی‌رسه و نگران می‌شه. یک ماه قبل از رسیدن به قاهره و مصر یک نامه و یک جعبه از فرانسه براش می‌رسه. لستات با ترس از گبریل می‌خواد که تنهاش بذاره. کاغذ دور جعبه رو که باز می‌کنه می‌بینه باکس ویالونه و در وحشتی که داشته مطمئن می‌شه.

لستات توی این مسیر کلی مطالعه می‌کنه و عاشق افسانه‌های خدایان مصر باستان (اوسایرس و ایسیس) و قتل برادر می‌شه. گبریل این مدت مدام لستات رو ترک می‌کرده و بعد مدتی برمی‌گشته پیشش. یک بار توی ورونا از لستات درباره‌ی پدرش می‌پرسه که هنوز زنده‌ست؟ این‌جا خبرهایی از وقوع انقلاب در فرانسه می‌پیچه. از خدا و توهمی که انسان‌ها ساختن تا هدایت کنن و رهبری کاون‌ خرف می‌زنن. گبریل به لستات می‌گه تو هنوز به خوبی باور داری و ترکش می‌کنه. توی آتن لستات برای ماریوس می‌نویسه که من نمی‌دونم چرا ادامه می‌دم.

بعد از ماجراهای آرماند گبریل از لستات جدا می‌شه تا خوابیدن توی زمین رو امتحان کنه. لستات هم روی سنگ برای ماریوس نشونه (من لستاتم الان ماه می از سال ۱۷۸۰عه و من از پاریس به لیون می‌رم) می‌ذاره که اگه زنده‌ست پیداش کنه. توی سفر‌هاشون وین، پراگ، سن‌پترزبورگ و در نهایت ایتالیا می‌رن. کاون رم رو می‌بینن. بعد می‌رن یونان و ترکیه و در نهایت مصر. تمام این مدت لستات برای ماریوس نوت می‌نوشته رو در و دیوار و دنبال ومپایرای قدیمی می‌گشتن. از پاریس روژه برای لستات نامه می‌فرسته و از تئاتر د ومپیر بهش خبر می‌ده که نیکی کارگردانیش می‌کنه و مردم دوستش دارن.

— 𝘗𝘢𝘳𝘵 𝘚𝘦𝘷𝘦𝘯 : 𝘖𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘋𝘦𝘷𝘪𝘭'𝘴 𝘙𝘰𝘢𝘥 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘗𝘢𝘳𝘪𝘴 𝘵𝘰 𝘊𝘢𝘪𝘳𝘰

‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌“ ‌‌ ‌𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ” ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌“ ‌‌ ‌𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ” ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌— ‌ Book Yap —