🐦🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳🌈
رفتن به کانال در Telegram
🌋𝘚𝘩𝘢𝘳𝘭𝘪𝘦 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘵𝘴 ^^ ⋆♪ 💫 𝘛𝘩𝘦𝘺/𝘏𝘦 - 𝘈𝘳𝘪𝘦𝘴 - 𝘐𝘕𝘟𝘑 ✯🎓 🎸 𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘝𝘢𝘮𝘱𝘪𝘳𝘦 𝘓𝘦𝘴𝘵𝘢𝘵 𝘦𝘳𝘢 𝘊𝘦𝘳𝘵𝘪𝘧𝘪𝘦𝘥 𝘋𝘰𝘰𝘮𝘦𝘥 𝘠𝘢𝘰𝘪 𝘠𝘢𝘱𝘱𝘦𝘳🎖 میو؟ @Sharline_bot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
195
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
توی راه لستات یادش میافته که نیکی! کت مخمل سرخ رنگ مال نیکی بود. نکنه کشته باشنش؟ لستات تصمیم میگیره به مخفیگاهشون (جایی که همیشه حضورشونو حس میکردن) حمله کنه. گبریل هم همراهش میره. باهاشون درگیر میشن و در نهایت متوجه میشن که یه تله بوده. فرار میکنن داخل کلیسای نوتردام و اون جمع بیرون گیر میکنن (چون میترسیدن وارد کلیسا بشن) بعد از کلی کلنجار با همدیگه سر حرف گبریل که افکارشون رو باید از دست جمع موشای وحشی بیرون مخفی کنن لستات بهشون میگه که باور نداره نیکی رو گرفته باشن و باید بیارنش تا ببینتش.
گبریل و لستات سمتشون آتیش میندازن و یه صدایی به اون دسته میگه که میلههای پنجره داغه و فرار کنید و اونها هم میرن. توی خواب و بیداری دم صبح لستات کلمهی کت مخمل سرخ رو میشنوه و به خواب میره. شب بعد با گبریل فرار میکنن و زیرزمین یه کلیسا میخوابن. لستات بهش یه رزاری زمردی میده به معنی زندگی ابدی. وقتی میرن بیرون از برج، لستات جنازهی پسری که براش کار میکرد رو میبینه که یه کت قرمز تنشه و میگه اونا تقاصشو پس میدن. با گبریل میرن توی کلیسا و لستات به این فکر میکنه چرا اون موجودات اینکارو کردن و به خواب میره. روز بعد با ترسوندن مردم توی کلیسا فرار میکنن و سمت پاریس میرن.
گبریل ازش میپرسه که موهبت ومپایر شدن رو با نیکی و بقیه هم به اشتراک میذاره؟ که لستات میگه نه و حتی نیکی هم نه چون جوونه و آینده داره. اینجا موهاش گبریل دوباره رشد میکنن و به اندازهی قبلشون میرسن و این پروسه دردناکه براش. لستات از ایتالیا میگه تا حواس گبریل رو پرت کنه. پیشنهاد میکنه هر شب موهاش رو ببره و بقیهش رو بسوزونه. نزدیک صبح وقتی دارن از شهر برمیگردن حضور اون موجود رو حس میکنن که شدیدتر از همیشهست و میفهمن که تنها نیتسن. نزدیک به قلعه که میشن یک گروه از همون موجودات که رخت کثیف تنشون بوده بهشون حمله میکنن و از دیوار برج میرن بالا و از پنجرهها نگاهشون میکنن و بهشون فحش میدن که شما از قانون تخطی کردید و نفرین میشید.
گبریل اینجا ضعیف میشه و لستات متوجه میشه به خاطر طلوع خورشیده. میبرتش توی تابوت. اونجا لستات زبونش رو با دندونش میبره و دوباره هم رو میبوسن و خون رد و بدل میکنن و گبریل به خواب میره. لستات با وحشت اینکه نکنه گبریل بیدار نشه پا میشه. گبریل میترسوندش و میخنده. لستات اون رو زندهتر از دوران عمرش به عنوان انسان میبینه. گبریل میگه میخواد زود شکار کنه و بعد پاریس رو بگرده اما لستات میگه باید پیش نیکی و روژه برگرده و چیزها رو درست کنه که گبریل میگه اصلاً چرا بهشون اهمیت میده که اینجا لستات جا میخوره. گبریل بهش میگه باید منم فراموش میکردی و میرفتی دنبال خوشحالی خودت چون من اینو میخواستم.
گبریل توی شکارهاش رحمی به خرج نمیداده و این هم لستات رو شوکه میکنه. گبریل لباسهای زنانهش رو با لباس مقتولش عوض میکنه. در جواب نگاه متعجب لستات بهش میگه هیچ نیازی نیست دیگه اونجوری لباس بپوشه و لستات هم قبول میکنه. گبریل در نظرش دیگه یک زن نبوده همونطور که خودش دیگه یک مرد نبوده. (یعنی از این بعد و مسائلی که انسانها خودشون رو درگیرش میکنن والاتر رفتنه بودن و بیاهمیت بوده این چیزها) وقتی برمیگردن به برج گبریل موهاشم با قیچی کوتاه میکنه. لستات غمگین میشه و برای اولین بار بعد تبدیلش مادر صداش میکنه.
بعد لستات پیشنهاد میده که برن برج مگنس اما گبریل پیشنهاد میده که لستات هم شکار کنه ولی لستات برای خودش قانون داشت. حضور اون غریبهی مرموز رو دوباره حس میکنن و گبریل میگه صداش رو شنیده که مجرم و قانونشکن صداشون زده. لستات از طرفی فهمیده که نمیتونه دیگه صدای افکار گبریل رو بشنوه و از طرفی میدونه حالا دیگه جلوی اون موجود تنها نیست. گبریل میگه هر چیزی که هست ازمون متنفره. بعدش میرن شکار و گبریل توی خونهها میچرخه و لباسهاش رو با لباسایی که آدمای یه خونه داشتن عوض میکنه. عطر و قیچی و انگشتر میدزده و لستات حیرتزده از این حقیقت که به این چیزها فکر هم نکرده بوده میبوستش. گبریل توی شکارهاش رحمی به خرج نمیداده و این هم لستات رو شوکه میکنه.
لستات خون روی لبهاش رو میبوسه و خاطراتشون از جلوی چشماش رد میشه و بعد هم رگ دست راستش رو با دندون باز میکنه و در نهایت گبریل ازش مینوشه. بعد تبدیل لستات متوجه تغییر در جسم گبریل میشه؛ بیماریش از بین میره و جسمش جوون میشه. لستات برای اولین بار بعد مرگ مگنس یک ومپایر دیگه رو دیده. گبریل رو بغل میکنه و میچرخن و در شگفتی قدرت جدیدش میخندن و بعد از پنجره فرار میکنن. لستات خوشحاله که گبریل کنارشه و چیزی دیگه از هم نمیتونه جداشون کنه. از طرفی هم میرن برای اولین شکارشون چون گبریل زیاد از خون لستات خورده بود و لستات گرسنه بود. گبریل که تازه تبدیل شده بود درد داشت و براش همه چیز جالب بود.
لستات با غروب خورشید بیدار میشه (زودتر از اکثر ومپایرها) اون شب لباس نو میپوشه و میره سنت لویی تا گبریل رو ببینه. اونجا نیکی رو میبینه که اون هم لباس خوب پوشیده برای گبریل و وقتی هم رو میبینن خشم نیکی اذیتش میکنه. به نیکی و روژه میگه که تنهاش بذارن. افکار گبریل رو میشنوه و بالاخره میره توی اتاقش. گبریل رو به زیبایی دوران سلامت و جوانیش میبینه و حس میکنه خودش دوباره برگشته به کودکیش. نزدیکش میشه و این فکرش رو ذهنی به گبریل میگه. اون هم در جواب بهش میگه که همیشه دوستش داشته و داره. لستات ترس و مرگ توی وجودش رو احساس میکنه. گبریل خون بالا میاره و لستات ازش میپرسه که موهبتش رو میخواد و اون هم میپذیره.
“ 𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ”
— Book Yap —
