Alien.
رفتن به کانال در Telegram
من نمیدانم گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
366
مشترکین
-324 ساعت
+107 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
366
بله، بله. حق با توست. وقت خداحافظی رسیده است. ما خیلی مبادی آداب هستیم و لابد مانند فیلم ها و کتاب ها آخرین حرف هایمان را میگوییم و برای هم آرزو موفقیت میکنیم. هر سلامی یک خداحافظی دارد و ما قبول کردهایم که قهرمان داستان یکدیگر نیستیم.
فکر کنم دوست نداری اشک بریزم، میگویی بیا با لبخند تمامش کنیم. اصلا من چرا باید اشک بریزم یا مثلا به پایت بیفتم؟
شروع میکنی بعضی از خاطرات را مرور میکنی و میگویی: «آخ، چقدر بچه بودیم و ذوق داشتیم.»
نمیدانم چرا چشمانم به هرجایی میرسد جز چشمانت. پاهایم بدون اطلاع خودم تکان میخورند. ادب حکم میکند بگویم: امیدوارم به هرچه که دوست داری برسی. یک جای کار میلنگد، فقط لبخند میزنم.
صبر کن، صبر کن! قول میدهم همین الان یک حرف تاثیرگذار بگویم. ...چی؟ نیاز نیست حتما ارتباطمان را تمام کنیم؟ میتوانیم دوست باشیم؟ میتوانیم؟! عجب دوست خوبی! دو دوست که قبلا یکدیگر را بوسیدهاند. مگر اشکالی دارد؟ اصلا قلب که در بوسه دخیل نیست، ضربان قلب را که بالا نمیبرد. درست است، میتوانی درمورد ارتباطاتت از من کمک بگیری. آن مرد که همیشه درموردش صحبت میکردی، بله، بله. تو به یک مرد نیاز داری. هاها، دختری مثل من فقط میتواند دوستت باشد. خندهدار است. حتی امروز هم همان حرف همیشگی روی لب هایت هست. "دو دختر آیندهای باهم ندارند." تو آینده را در چه میبینی؟ خوشبختی برایت چه معنایی دارد؟ عشق در زندگیات چه جایگاهی دارد؟! یادت نرود، حتی میتوانی بیایی و بگویی در اولین بوسهتان چه احساسی داشتی. من دوستت هستم، حتما خوشحال میشوم. چه کسی صدایش از بغض میلرزد و اشک هایش بی آبرویش میکند؟ من؟ نه. امکان ندارد. لبخند خداحافظی بر روی لب هایت نقش میبندد. نگاهم به لب هایت هست، لب هایت نمیلرزد؛ ادامه میدهی: «خب، تمام اینها را گفتم تا به اینجا برسم. گمان میکنم وقت خداحافظی رسیده؛ امیدوارم موفق باشی و با نفر بعدی خوشحال باشی... خدانگهدار.» سرم گیج میرود، لب هایم میخندند، چشمانم بی حرکت میمانند: «راست میگویی، بله، بله. من هم امیدوارم... خدانگهدار. خدانگهدارت.» (عزیز دلم) از جایت بلند میشوی و به سمت در میروی. مغزم میتبد، قلبم فکر میکند. بلند میشوم و فریاد میزنم: «صبر کن!» نمیدانم چرا صدایم واضح درنمیآید. چشمانت از تعجب گرد میشوند: «چی؟» آه، عزیزم، ببخشید که این خداحافظی رسمی را خراب کردم. تو بزرگ شدی دیگر هیچ ذوقی نداری. لعنتی، تو تا ابد "دختر کوچولوی من" میمانی. پس از من، برای که عزیز میشوی؟ آه، عزیز دلم، حق با توست، باید شانسم را با دیگران امتحان کنم. باید امتحان کنم... هاها، حرف هایم را جدی نگیر. دیوانه شدهای؟ مگر میشود کسی تمام دنیا را فدای یک نفر کند؟! صدای رعد و برق لرزه بر جان کافه میاندازد. چشمانم بسته میشوند و آبروداری میکنند: «هیچی.»
366
دوربین را از جیبم درآوردم و از لبخندت عکس گرفتم. پشت لنز دوربین از خندیدن تو خندهام میگرفت. عکس لبخندت را قاب کردم به دیوار اتاقم. یادم نمیرود خوشحال بودن را. هميشه در عکس ها میخندی، من در کنارت نیستم. قابی نیست که باهم در آن بخندیم. من ساعت ها به لبخندت خیره میشوم. چشمانم خسته میشوند ولی از فکر کردن به تو دست برنمیدارم. عکس با اشک هایم به زمین میفتد. و صدای خرد شدن میآید.
بگو ببینم، یک لبخند شکسته هنوز هم خوشحال است؟
366
مرا با خودم تنها نگذار! من، بی رحم است. شبانگاه مرا در دره هزاران من میاندازد و خود به تماشا مینشیند. یکی قاتل، یکی قربانی، هردو از من گلایه دارند. قاضی حکم را اعلام میکند: بخواب آدمک ساده! آدمک به سمتم سنگ پرتاب میکند. وکیل میگوید: آقای قاضی، موکل من بی گناه است. قاتل او نیست، قاتل خودش است!
صدای قارقار کلاغ میآید.
قاضی حکم را اعلام میکند: وکیل را اعدام کنید.
من ها تشویق میکنند و سوت میزنند. از دیوار های چوبی دادگاه خون سرازیر میشود، قاضی میگوید: حالا نوبت شماست! چاقو در گلوی خودش فرو میکند.
رعد برق میزند. من، دستم را میگیرد، میگوید: اینجا خطرناک است، بیا برگردیم.
پلیس میآید: اینجا یک قتل عام صورت گرفته، انگشتش را به سمت من میگیرد: قاتل را دستگیر کنید!
میپرسند: بکشیمش؟
میگوید: نه، قاضی گفته مجازاتش زنده ماندن است.
قاضیِ بی رحم.
صبح تنها یکی زنده میماند. و او میشود بلای جانِ من.
همیشه منی وجود دارد تا نگذارد بخوابم. مرا با خودم تنها نگذار. من از تنها ماندن با این آدمِ بد میترسم.
366
در خاک میفتی و مثل یک سرو قد علم میکنی.
میخواهم ستاره باشم.
ستاره و سرو. هردو آزادند.
نکند تمام خونم روی زمین بریزد؟
حتما لاله میدمد.
"از خون جوانان وطن، لاله، وطن لاله... وطن لاله دمیده..."
خون ها روی زمین ریخته و انگار که چیزی نشده. چرا اینجا نشده سروستان؟ چرا ایران لالهزار نیست؟ چرا آسمان ستاره باران نیست؟
با اولین بارانِ بهاری، ایران لالهزار خواهد شد.
آزادی سرو ها بر تمام درختان مسلط میشود.
آسمانِ ما بی ستاره نمیماند. آسمان فردا، ستاره باران خواهد شد.
پس، فردا، نام "ایران" در تمام جهان طنین انداز خواهد شد!
366
تو هیچوقت دوست نداشتی آدم ترسویی به نظر برسی؛ اما بین خودمان بماند، تو از سادهترین چیزها میترسیدی.
آن روز، از روزهای آخر تابستان بود. صدای بازی بچه ها کلافهام کرده بود، اما تو دوستشان داشتی و معتقد بودی خیلی حس خوبی منتقل میکنند. درهرحال برای من چیزی جز سردرد به همراه نداشت.
در خانه نشسته بودیم و تو صدای موسیقی موردعلاقهات را زیاد کرده بودی و با فریاد داشتی برایم چیزی تعریف میکردی، صدایمان با زور به هم میرسید. (نمیدانم چرا موسیقی را قطع نمیکردی.)
صدای شکستن آمد. هردو تعجب کرده بودیم. به گلدان شکسته نگاه کردی و بعد به من نگاه کردی. از فکر بیخانه شدن گل آشفته شده بودی. تقریبا از نگاهت میشد صدای بلند تپش قلبت را شنید. صدای گوش خراش گربه آمد... به گربه نگاه کردی که با چهرهای گناهکار به هردوما نگاه میکرد. فکر کنم زیر لب به گربه ناسزا گفتی. داشتی خدا خدا میکردی که تکان نخورد. اما حرکت کوچکی که گربه انجام داد باعث شد جیغ بزنی. میخواستم بلند بلند بخندم اما مطمئن بودم اگر این کار را میکردم از خانه بیرونم میکردی. صورتت از عصبانیت قرمز شده بود و خیلی بامزهتر از حالت عادی شده بودی. نمیخواستی بدانم که از گربه میترسی. عیبی نداشت؛ چون تو از عاشق شدن نترسیده بودی. چیزی که شجاعترین ها اغلب از آن ترس دارند. به سمت گربه رفتم و در دستانم گرفتمش، خوشبختانه گربه گناهکار زیاد مقاومت نکرد. جنازه گل را در دست گرفته بودی و نمیخواستی از او قطع امید کنی. موسیقی هنوز درحال پخش بود و تو کمی ناراحت یا ترسیده بودی. در چشمانت نگاه کردم اما متوجه نشدم از من دلخوری یا از گربه. چیزی نگفتم. یادم نمیآید این پیشنهاد احمقانه را کدام یک از ما داد. فقط به یاد دارم به پشت بام رفتیم. پیرزنی که طبقه پایین خانه ما زندگی میکرد لباس هایش را در پشتبام پهن کرده بود. پشت بام شده بود جنگل لباس ها. نسیم آرامی موهایت را از روی صورتت کنار زد؛ با صدای بلند گفتی: حسش میکنی؟ پرسیدم: چی را؟ گفتی: زندگی را. زیر لب چیزی زمزمه کردی و گفتی: بیخیال. بیا فلسفیش نکنیم؛ از اینجا بوی تازگی میآید. گفتم: درست است. بوی تمیزی میآید. با تردید گفتی: جلوتر برویم؟ تقریبا چشمانم داشت از تعجب بیرون میزد. شاید میخواستی چیزی را به من ثابت کنی یا دلت میخواست برای یک بار هم که شده نترسی. پاهایت میلرزید، سعی میکردی به پایین نگاه نکنی. ترسیده بودی، اما مصمم بودی. آرام و با تردید دستانت را به دستان من نزدیک کردی. گرمی دستانت دلم را گرم میکرد. بوی نم فضا را پر کرده بود. نمیخواستم بترسی، دستانت را محکمتر گرفتم. با یک دست لباس ها را کنار میزدم و دست دیگرم در دست تو بود. احساس عجیبی داشتم، واقعا دستان من باعث میشد که نترسی؟ بوی تازگی میآمد و لباس ها درحال خشک شدن بودند. خواستم حست را از چشمانت بخوانم. یک شهر در چشمان تو بود، چشمانت از ذوق میلرزید. شهر زیر پای ما بود. خوشحالی بچه ها را میشد در چشمانت دید، از خوشحالیات میشد خوشحال شد. نزدیک غروب بود، ترسات را کنار گذاشته بودی و داشتی به پایین نگاه میکردی. اما دستانم را محکم گرفته بودی. خنده مسخرهای رو صورتم نقش بست و گفتم: حسش میکنی؟ میدانستی منظورم را، هر دو حسش میکردیم. دست ها طناب نجات شده بودند، که اگر یکی از ما فقط کمی آزادشان میکردیم، قطعا سقوط میکردیم. تمام مردم غرق در دنیا، و من غرق در چشمانت؛ چشمانت دنیای من بود.
