fa
Feedback
گذر ثمین از آتش

گذر ثمین از آتش

رفتن به کانال در Telegram

اسمم ثمینه و کنکور تجربی دارم. دیگه چی باید بگم؟

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 002
مشترکین
+1024 ساعت
+157 روز
+5630 روز
آرشیو پست ها
شما هم تیک‌تاک پایانی رو احساس می‌کنید؟

مبارکت باشهه💞

بچه‌ها خیلی خوشحالم که ماها همو پیدا کردیم.‌ امیدوارم آینده رو جای بهتری کنیم :))

Repost from N/a
یکی از کارای مورد علاقه ام برای ادامه زندگی

Repost from N/a
حالا من که از خودم پولی ندارم و هر پولی دستمه پول مامان بابامه اما یه روز تو امتحان نهایی هایی که گذشت انقدر حالم بد بود بد ب
+1
حالا من که از خودم پولی ندارم و هر پولی دستمه پول مامان بابامه اما یه روز تو امتحان نهایی هایی که گذشت انقدر حالم بد بود بد بود که میخواستم برای خودم یه کیف گرون بخرم چون فکر میکردم با خریدن اون آروم میگیرم که میدونستم خریدن اون هم به بهونه الکلیه، پس همون پول رو غذا خریدم برای بچه های پرورشگاه و خیلی لذت داد امیدوارم یه روزی خودم پول در بیارم و بتونم کمک کنم

Repost from N/a
کاری کن که هَر کس تو را دید؛ بَرای کَسی که تربیتت کَرده است دعایِ خیر کُنَد...

عاشق این زن.

کل هدفم از پولدار شدن اینه که بقیه آدمارو خوشحال کنم.

چقدر خوشحالم که ثمین آنقدر شبیه منه یا من شبیهشم

Repost from 5:00 AM
پدربزرگم همچین آدمی بود:) همیشه میگفت دختر سعی کن جوری بزرگ بشی که خیرت به بقیه برسه. چندتا دل شاد کن که وقتی بعد صد سال مُردی بی‌خِیر و مفتی نمیری.

عاشق این ترند "اگه قراره باشه که یه روزی کارم بگیره، ندارای محله‌مون رو یادم نمیره" هستم. اول اینکه کاش نداری وجود نداشته باشه، دوم اینکه کاش خدا به منم اونقدری پول بده که بتونم مثل بقیه انقدر غذا و لوازم زندگی پخش کنم و چرخ زندگی بقیه رو بچرخونم.

از یه بابابزرگ دستمال خریدم، پول ۳تاشو بهش دادم ولی گفتم یکی برمی‌دارم. بعد نشستم کنارش گفت ما یه زمانی گاو و گوسفند داشتیم، بز داشتیم، وقتی اون زمان ماشین نبودیم با اینا می‌رفتیم این شهر اون شهر، بعد حدود ۷۰ تا فامیل رو اسم برد گفت من برا اینا بره کشتم، کلی شهر بلد بود، کلی اسم از حفظ بود، گفت حالا ببین کارمون شده این :)) یه عالمه به همه حرفاش گوش دادم بعدم گفت ایشالا همیشه سلامت باشی پولات خرج دوا درمون نشه. گفتم خدا به شما هم سلامتی بده بابا، از مترو پیاده شدم نشستم یه گوشه اول واسش گریه کردم بعد به مسیرم ادامه دادم.

حتی وقتی از خیابون گذر می‌کنم و آدم‌ها رو می‌بینم دلم می‌گیره. نمیدونم چطور توضیحش بدم که با دیدن خیابون دلم می‌گیره.

آدم‌ها رو می‌بینم که سرگرم زندگی کردنن. سرکار میرن، دانشگاه میرن و میان، یکسریا مدرسه میرن، واسه امتحان می‌خونن، با دوستای دانشگاهشون بیرون میرن، سفر میرن، تحقیق و پژوهش میکنن، بعضیاشون رابطه‌شون رو پیش می‌برن، بعضیا رو خودشون فوکوس کردن، یه سری دنبال کارای مهاجرتن، یه سریا دنبال ریشه دادن همینجان. هرکس یک‌کاری برای انجام دادن داره. و من؟ من حتی نمی‌دونم قراره تو چه شهری زندگی کنم یا چی بخونم؟ یعنی من هم یک‌روز زندگی خودم رو همونطور که دلم می‌خواد خواهم ساخت؟ باید ببینیم سرنوشت کجا می‌برتم.

ماچ به کله‌هاتون امیدوارم بترکونید💞💞

مرسیی ثمین ممنون بابت راهنماییت❤️

ولی رتبه ۲رقمی ۳رقمی میخواد

دکتری پیوسته‌ش دانشگاه تهرانه

دکتری هم داره؟

آفرین دقیقا خیلی باید خودجوش و کاری باشید که خودتون برید دنبالش و به تحقیق و آزمایشگاه اینا هم علاقه داشته باشید